پارت شصت و هشتم :


هاویار لبانش را آرام تکان داد و همزمان با سر و دستهایش اشاره‌ای کرد.
اردلان چشم غره‌ای رفت سرش را بالا گرفت، موبایل را به گوشش چسباند:
- پریسا یه زنگ به نهال بزن بگو بیاد.
هاویار سرش را بالاو پایین کرد و با دست تخت سینه‌اش کوبید. اردلان با حرص سریع گفت:
- بهش بگو هاوی می‌ره دنبالش...
پوفی کشید و از میز اردلان کنده شد. با قدمهایی کند پشت پنجره ایستاد. حواسش به باقی حرفÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️