پارت سیصد و پنجاه و هفتم :

ته حرفم باز بغض کردم و لب‌هایم لرزید. او لب‌هایش را روی هم فشرد و نفس صداداری بیرون داد، یک دستش را دور شانه‌هایم حلقه کرد.
- باشه، تو بُردی. خوب می‌دونی محاله برِت‌گردونم توی اون خراب‌شده.
لبخند کم‌رنگی زدم و او اخم کرد. لبخندم پررنگ‌تر شد. دلم برای اخلاق‌های آشنایش بدجوری تنگ شده بود.
وقتی سوار ماشین شدیم، تفنگ را روی پایم گذاشت و انگشت اشاره‌اش را به حالت تهدید جلوی Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    1

    چقدر خودخواهی فقط جون علی مهم بود؟؟!!اونایی که برا نجاتت اومده بودن هنوز توی اون جهنمم چه جالب شمس مرد که نشون بده تابانو دوست داره واقعا حرفی برای گفتن نمیمونه

    ۴ هفته پیش
  • ساناز

    1

    🤎💛💜💙💚🩵🤍🤍🧡🩶❤️

    ۲ سال پیش
  • مبینا

    1

    اون بنده خداها اون جا دارن میمیرن اون وقت تابان خانم داره با علی آقا خوش میگذرونه و بعد از ۳۵۰قسمت تازه یادشون اومده دست بندازن گردن هم.اونم تو اون هول و ولا و بعد از شمس😭🥲تابان جان شما اگه نگران بودی کارای دیگه ای میکردی فقط بگی نگران اونایی من باور نمیکنم😑

    ۲ سال پیش
  • سارا

    2

    تابان چرا انقدر خودخواه شده 🤨 باید میزاشت علی برگرده کمک 🥲😥

    ۲ سال پیش
  • م

    1

    فقط امیدوارم دیگه بقیه زنده بمونن، شمس که از دست رفت

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️