پارت سیصد و پنجاه و هشتم :

**فصل سی‌ویکم**

زنگ در را زده و منتظر بودیم. علی یک دستش را روی پهلویش گذاشته بود که دوباره خون‌ریزی داشت. به دیوار تکیه داده و رنگش پریده بود. وقتی ربابه در را باز کرد نگاه نگرانش روی ما چرخید.
- خدا رو شکر که برگشتید. بقیه کجان؟
هیچ‌کدام جوابی ندادیم. پاسخی نداشتیم. نمی‌دانستیم بگوییم همه خوب هستند و به زودی می‌آیند یا... دلم نمی‌خواست به بقیه‌ی این جمله فکر کنم. علی تنش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    1

    بازم به غیرت علی که بااون حال میخاست بره بقیه روتنها نزاره انگار فقط تابان نگران علی بود اون بدبختا خانواده ندارن که نگران جونشون باشه از چشمم افتادی تابان

    ۴ هفته پیش
  • ساناز

    1

    💜💛🤎💚💙🩵🤍🩶🧡❤️

    ۲ سال پیش
  • سارا

    3

    ای خودا تااین درگیری تموم بشه ما دق کردیم ، نویسنده جان ممکنه پارت درگیری رو کامل بزارید و مارو راحت کنید😭

    ۲ سال پیش
  • عاطفه

    2

    ممنون ازنویسنده عزیز دق دادی مارو دختر بابا یه ذره دست بجنبون هر روز منتظریم این درگیری تموم شه بی نهایت رمانتون رو دوست دارم ،عالیه ولی واقعا خیلی دیگه طولانی شد

    ۲ سال پیش
  • م

    2

    دیگه دلم میخواد تابان روخفه کنم ،هیچ کمکی نکرد ،حالا چی سرایرج وبقیه میاد،تاالان بهادرم برگشته اونجا حتما

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️