قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و پنجاه و پنجم :
صدای شکستن شیشهی جلوی خودرو و فریاد مرد درهم آمیخت. تپانچه از دست مرد افتاد اما انگار تکان ماشین نگذاشته بود درست نشانه بگیرم و تیر به بازویش خورده بود. علی داد زد:
- گفتم لاستیکها رو بزن.
- من اون بهادر ابلیس رو میکشم.
تپانچه را بالا آوردم. با دست راستش مچم را چسبید و عصبی گفت:
- اگه بکشیمش عموت ولمون نمیکنه. دیوونه نشو تابان، حرف گوش کن.
باز تیری از عقب شلیک شد و Ø
لطفا صبر کنید...

سارا
1نگران بقیه ام 🥲🥲🥲