پارت سیصد و پنجاه و پنجم :

صدای شکستن شیشه‌ی جلوی خودرو و فریاد مرد درهم آمیخت. تپانچه از دست مرد افتاد اما انگار تکان ماشین نگذاشته بود درست نشانه بگیرم و تیر به بازویش خورده بود. علی داد زد:
- گفتم لاستیک‌ها رو بزن.
- من اون بهادر ابلیس رو می‌کشم.
تپانچه را بالا آوردم. با دست راستش مچم را چسبید و عصبی گفت:
- اگه بکشیمش عموت ولمون نمی‌کنه. دیوونه نشو تابان، حرف گوش کن.
باز تیری از عقب شلیک شد و Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارا

    1

    نگران بقیه ام 🥲🥲🥲

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    1

    🩵🧡🩶🤎💙💚🏵💜🤍❤️💛💐🪻🌹

    ۲ سال پیش
  • م

    3

    حالا علی بااین زخمش میخواد پیاده برگرده؟ تاالان معلوم نیست بقیه چی به سرشون اومده ،باید تافرداشب صبر کنیم،وای

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️