قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و پنجاه و چهارم :
از لای دندانهایش که از درد روی هم فشرده شده بود گفت:
- بشین.
هردو نشستیم. قلبم داشت توی دهانم میآمد و از تصور اینکه بلایی سر علی بیاید داشتم دیوانه میشدم. پیراهنش را بالا زدم و دستم را روی پهلوی خونآلودش گذاشتم.
- چه بلایی سرت اومده؟
دستم را پس زد.
- خوبم.
نگاهی به دست خونآلودم انداختم. مطمئن بودم حالش خوب نیست و با نگرانی به صورتش خیره شده بودم که دردمند به ن
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه
1شمس ....🥺 خدالعنتت کنه بهادر اخه انتقام یا پول چقدر ارزش داره که این همه ادم بخوان بمیرن یا زخمی بشن...😞 افرین تابان بزنش این حیوون صفتا حقشونه کشته بشن
۲ سال پیشساناز
0🩶🩵💙💚💜🧡🤍❤️💛🤎
۲ سال پیشسارا
2شمس گناه داشت 🥲 هعی دنیا هیچوقت خوب نبوده
۲ سال پیشم
0ای وای شمس بیچاره،میدونستم یکیشون کشته میشه ،شد مثل سریالا😭
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مبینا
4میدونم تابان تو وضعیت مناسب برای عزاداری نبود اما دلم برای شمس سوخت وقتی این قدر بی اهمیت بودن بهش.انگار نه انگار یه نفر آسیب دیده پرتش کردن اون ور. حتی تابان دو قطره اشک هم نریخت.فقط حواسش به علی جونش بود🙂