قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و پنجاه و سوم :
مردها به سرعت متفرق شدند و دیگر جلوی چشمم نبودند. علی برگشت و با سر اشاره کرد که بروم، انگار خوب میدانست کجا هستم. سریع دویدم و خودم را به او رساندم.
- با هم میریم.
- لجبازی نکن دختر. من به اون زن قول دادم، نمیتونم اینجا بذارمش و برم. از بهادر مثل سگ میترسه. جای تو رو بهم گفت، درست نیست بزنم زیر قولم.
صدای تیری که به آبشخور برخورد کرد، تکانم داد. علی دستم را گرفت و مرا پایینâ€
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

Marzi
2🌹🌹🌹🌹👌 بسیار عالی