پارت سیصد و پنجاه و سوم :

مردها به سرعت متفرق شدند و دیگر جلوی چشمم نبودند. علی برگشت و با سر اشاره کرد که بروم، انگار خوب می‌دانست کجا هستم. سریع دویدم و خودم را به او رساندم.
- با هم می‌ریم.
- لجبازی نکن دختر. من به اون زن قول دادم، نمی‌تونم اینجا بذارمش و برم. از بهادر مثل سگ می‌ترسه. جای تو رو بهم گفت، درست نیست بزنم زیر قولم.
صدای تیری که به آبشخور برخورد کرد، تکانم داد. علی دستم را گرفت و مرا پایینâ€

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Marzi

    2

    🌹🌹🌹🌹👌 بسیار عالی

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    1

    🩵💙💛💜💚🤎🧡🤍❤️🩶

    ۲ سال پیش
  • سارا

    1

    واااییی کاش تابان اصرار نمیکرد

    ۲ سال پیش
  • م

    1

    وای نمیدونم چرا اینقدر لجبازی کردن،نباید بقیه رو تنها میزاشتن،حتما علی میخواسته تابان رو بفرسته بره بعد برگرده،ولی باید میزاشت بمونه تیراندازیش که خوب بود

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️