پارت سیصد و پنجاه و دوم :

روی پِهن‌های خشک کف انبار زیرزمینی دراز کشیده بودم. تمام تنم درد می‌کرد، هم از درگیری با بهادر و هم پرتاب شدن از آن ارتفاع چندمتری. از ظهر دیروز که آخرین بار غذا خورده بودم ساعت‌ها می‌گذشت اما حس گرسنگی نداشتم، فقط تشنگی کلافه‌ام کرده بود. انگار اشک‌هایی که ریخته بودم آب بدنم را خشک کرده بود. ته گلویم می‌سوخت، از فریادهایی که بر سر بهادر کشیده بودم، و بعد از محبوس شدن در آن زیرزمین هÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    2

    واااای قلبممممم چقدر هیجان خدایا کسی چیزیش نشه به خیر بگذره..😩 چقدر علی قشنگ حرف میزنه «خوبی جون دلم » ..😇🥺

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    2

    🩵💛💙❤️🤍🧡🤎💚💜🩵🩶

    ۲ سال پیش
  • م

    2

    همچنان هیجان انگیز ،تابان باید پیش علی بمونه بجنگه، مثل قبلا که با کمک هم همیشه موفق بودن

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️