قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و پنجاه و دوم :
روی پِهنهای خشک کف انبار زیرزمینی دراز کشیده بودم. تمام تنم درد میکرد، هم از درگیری با بهادر و هم پرتاب شدن از آن ارتفاع چندمتری. از ظهر دیروز که آخرین بار غذا خورده بودم ساعتها میگذشت اما حس گرسنگی نداشتم، فقط تشنگی کلافهام کرده بود. انگار اشکهایی که ریخته بودم آب بدنم را خشک کرده بود. ته گلویم میسوخت، از فریادهایی که بر سر بهادر کشیده بودم، و بعد از محبوس شدن در آن زیرزمین هÙ
لطفا صبر کنید...

فاطمه
2واااای قلبممممم چقدر هیجان خدایا کسی چیزیش نشه به خیر بگذره..😩 چقدر علی قشنگ حرف میزنه «خوبی جون دلم » ..😇🥺