قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و چهل و نهم :
نگاهش را روی همه چرخ داد. مراد و حیدر با هم گفتند:
- ما هستیم.
سجاد کمی مکث کرد ولی در نهایت گفت:
- هستم. ایرج واسه من کم از برادر نیست، خونوادهش هم عین خونوادهی خودم هستن.
شمس مختصر جواب داد:
- هستم.
علی به منیژه نگاه کرد.
- شما نیایید. بودنتون به احتمال زیاد فرقی تو این نقشه نداره ولی دوست ندارم اتفاقی براتون بیفته.
منیژه اخم کرد.
- از اول خودم خواستم ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

مریم گلی
2آشغال تر از بهادر باز خودشه ،امیدوارم علی به موقع برسه به تابان،تا اون لاشخور (غلام)دستش بهش نرسیده ،ممنونم نویسنده جان 🌹💔🙏