پارت سیصد و چهل و نهم :

نگاهش را روی همه چرخ داد. مراد و حیدر با هم گفتند:
- ما هستیم.
سجاد کمی مکث کرد ولی در نهایت گفت:
- هستم. ایرج واسه من کم از برادر نیست، خونواده‌ش هم عین خونواده‌ی خودم هستن.
شمس مختصر جواب داد:
- هستم.
علی به منیژه نگاه کرد.
- شما نیایید. بودنتون به احتمال زیاد فرقی تو این نقشه نداره ولی دوست ندارم اتفاقی براتون بیفته.
منیژه اخم کرد.
- از اول خودم خواستم ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    2

    آشغال تر از بهادر باز خودشه ،امیدوارم علی به موقع برسه به تابان،تا اون لاشخور (غلام)دستش بهش نرسیده ،ممنونم نویسنده جان 🌹💔🙏

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    2

    🧡🤍🩶💙💛❤️🩵💚🤎💜

    ۲ سال پیش
  • سارا

    2

    نویسنده عزیز لطفا این بهادر رو بابدترین حالت ممکن از رمان حذف کنید لاشخور رو 🤢

    ۲ سال پیش
  • م

    4

    بهادر کثافت عوضی بی شرف به اون بچه بدبخت دیگه چکار داری ،یعنی یه ذره هم انسانیت تو وجود کثیفت نمونده

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️