پارت سیصد و چهل و هشتم :

ایرج با نگرانی پرسید:
- چطوری؟ اون‌جا درخت کم داره، نگهبان می‌بیندت.
- می‌خوام از شرش خلاص شیم، مگه اینکه بیشتر از یه نفر تو باغ باشه. اول با تو می‌آم باغ عقبی سرک می‌کشم و موقعیت رو می‌سنجم؛ اگه نفراتشون بیشتر شده بودن برمی‌گردیم سمت ماشین و نقشه‌ی جدید می‌کشیم اما اگه همون یه نفر بود دخلش رو می‌آرم.
شمس گفت:
- دیشب کسی تو باغ نبود. من دو نفر رو دیدم که اولی وقتی به هو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    1

    🩶🤎💛❤️🤍💜🧡🩵💚💙

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️