قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و چهل و هشتم :
ایرج با نگرانی پرسید:
- چطوری؟ اونجا درخت کم داره، نگهبان میبیندت.
- میخوام از شرش خلاص شیم، مگه اینکه بیشتر از یه نفر تو باغ باشه. اول با تو میآم باغ عقبی سرک میکشم و موقعیت رو میسنجم؛ اگه نفراتشون بیشتر شده بودن برمیگردیم سمت ماشین و نقشهی جدید میکشیم اما اگه همون یه نفر بود دخلش رو میآرم.
شمس گفت:
- دیشب کسی تو باغ نبود. من دو نفر رو دیدم که اولی وقتی به هو
لطفا صبر کنید...

ساناز
1🩶🤎💛❤️🤍💜🧡🩵💚💙