پارت سیصد و پنجاه :

حوالی نیمه‌شب بود. علی از بالای دیوار باغ سرک کشید و نگاهی به نگهبان انداخت که تفنگ روی دوشش آویزان بود و با بی‌خیالی قدم می‌زد. معلوم بود هیچ نگرانی‌ای ندارد، وظیفه‌اش را کاری بیهوده می‌دانست که باید انجام می‌داد. علی نگاهی به نقاطی انداخت که قرار بود دوستانش آنجا باشند. چیزی دیده نمی‌شد ولی مطمئن بود همه سر جاهایشان هستند و به محض اینکه نگهبان را از پا دربیاورد، از دیوارها بالا مÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    2

    چقدر هیجان این پارت بالا بود قلبم تو دهنم میزد تا اینجاش که بخیر گذشت😮 💨

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    1

    💛💜🩶🩵💚🤎🧡❤️🤍

    ۲ سال پیش
  • سارا

    1

    فکر کنم پسر اختره یا خود اختر

    ۲ سال پیش
  • م

    1

    وای خدا تابان در خطره ،حتما اختره تابان که تو ساختمان اصلی نیست

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️