قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و پنجاه :
حوالی نیمهشب بود. علی از بالای دیوار باغ سرک کشید و نگاهی به نگهبان انداخت که تفنگ روی دوشش آویزان بود و با بیخیالی قدم میزد. معلوم بود هیچ نگرانیای ندارد، وظیفهاش را کاری بیهوده میدانست که باید انجام میداد. علی نگاهی به نقاطی انداخت که قرار بود دوستانش آنجا باشند. چیزی دیده نمیشد ولی مطمئن بود همه سر جاهایشان هستند و به محض اینکه نگهبان را از پا دربیاورد، از دیوارها بالا مÛ
لطفا صبر کنید...

فاطمه
2چقدر هیجان این پارت بالا بود قلبم تو دهنم میزد تا اینجاش که بخیر گذشت😮 💨