پارت سیصد و چهل و هفتم :

سجاد نگاهی به نقشه‌ای انداخت که دستی روی یک تکه کاغذ کشیده بودند و گفت:
- موقعیتمون خوب نیست. ما هشت‌تا مرد رو دیدیم، ممکنه بیشتر هم باشن. از نظر تعداد نفرات کمتریم، باید تا جایی که می‌تونیم بی‌سروصدا و بدون درگیری تابان رو فراری بدیم. تنها شانسی که داریم اینه که سه‌طرف باغه و خونه‌ای هم توش نیست. انگار روزها می‌آن به باغ‌ها سر می‌زنن ولی شب اون دوروبر کاملاً خالیه. راحت می‌تونی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    1

    💛🤎💙💚🩵🧡💜🤍❤️🩶

    ۲ سال پیش
  • سارا

    1

    امیدوارم اتفافی برای کسی نیوفته😥

    ۲ سال پیش
  • م

    0

    وای این پارت هم تابان آزاد نشد،چه خوبه همچین دوستای خوبی دارن ایرج وعلی که از جان مایه میزارن،فریدون که از ترس از دست دادن منافع خودش رو زده بی خبری، منیژه هم خیلی شجاع وزرنگ وفداکاره

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️