پارت سیصد و چهل و ششم :

- آره، طبقه‌ی دومش یه بالکن باریک داشت که نرده‌های چوبی داشت. جلوی ساختمون درخت نبود، تا دم درِ باغ یه راه خاکی ماشین‌رو بود، یعنی از تو کوچه‌باغ هم فکر کنم ساختمون و بالکنش معلوم باشه.
علی سر تکان داد و از مراد پرسید:
- ماشین آوردی؟
- آره، ولی گذاشتم سر کوچه که اینجا جلوی خونه نباشه.
- با ماشین تو می‌ریم.
- هفت نفریم، تو یه ماشین جا نمی‌شیم.
علی به منیژه نگاه کرد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    دوباره برگشتم این پارت رو خوندم دیگه خیلی طولانی شد گیرافتادن تابان ،من فکر کردم چندروز گذشته ولی باز خوبه هنوز روز اوله یعنی همزمان با وقتی که بهادر روزنامه رو به تابان داد وحالا تو طویله زندانیه

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    1

    💙🩶❤️🧡💜🩵💚💛🤎🤍

    ۲ سال پیش
  • Sedi

    2

    از انتظار بیزارم. یاد کارتون فوتبالیست ها افتادم چند روزه تو امروز گیر کردیم. فرناز جووون واقعا جوونم به لبمون رسید 😄 عوض تابان من دق کردم .... موفق باشی عزیز دلم❤❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️