پارت سیصد و چهل و پنجم :

هیچ‌کس پاسخی برای این سؤال نداشت. علی گفت:
- ایرج باید بره در رو باز کنه چون صاحب‌خونه‌ست و منطقیه که اینجا باشه. هرکی بود، بهونه می‌آره و ردش می‌کنه که نیاد تو.
ایرج با تردید پرسید:
- اگه از دروهمسایه کسی اومده بود واسه تسلیت چی؟ همه جمع شده بودن، دیدن پلیس اومد و نعش‌کش با جنازه‌ی قلابی رفت.
- بگو مراسم تو خونه‌ی پدر دامادمونه، خودت هم باید بری اون‌جا. حالِت رو بد نشو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    1

    💜❤️🧡🩶💚💙🤍💛🤎🩵

    ۲ سال پیش
  • م

    1

    خدا کنه همونجا باشه زود پیداش کنن ،فقط این بارو فریدون برادری کرده باشه

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    2

    تابان یکم دیگه تحمل کن.. علی داره میاد دنبالت🥲

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️