پارت سیصد و چهل و چهارم :

اخم علی بیشتر درهم کشیده شد و دهان باز کرد که جواب تندی بدهد اما ایرج مسالمت‌جویانه گفت:
- حرص نخور مرد. تا اینجاش که به نفع ما اومده جلو، بذار بمونه، شاید به دردمون خورد. الان مهم اینه که تابان رو پیدا کنیم.
علی باز نفس صداداری کشید و سکوت کرد. ایرج گفت:
- من رفتم سراغ فریدون، بهش گفتم بهادر تابان رو دزدیده و یکی تو یه باغ دیدتش. امیدوار بودم یه‌کم غیرت برادرانه به خرج بده ولی خ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    1

    مثل همیشه عالی بود و چقدر هیجانی شده دوباره داستان، کلا قلم شما خفنه ❤️

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    2

    💛🤎🩵❤️💙💜🩶💚🤍🧡

    ۲ سال پیش
  • عاطفه

    3

    ممنون ازنویسندهی عزیز،

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️