قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و چهل و چهارم :
اخم علی بیشتر درهم کشیده شد و دهان باز کرد که جواب تندی بدهد اما ایرج مسالمتجویانه گفت:
- حرص نخور مرد. تا اینجاش که به نفع ما اومده جلو، بذار بمونه، شاید به دردمون خورد. الان مهم اینه که تابان رو پیدا کنیم.
علی باز نفس صداداری کشید و سکوت کرد. ایرج گفت:
- من رفتم سراغ فریدون، بهش گفتم بهادر تابان رو دزدیده و یکی تو یه باغ دیدتش. امیدوار بودم یهکم غیرت برادرانه به خرج بده ولی خ
لطفا صبر کنید...

فاطمه
1مثل همیشه عالی بود و چقدر هیجانی شده دوباره داستان، کلا قلم شما خفنه ❤️