پارت سیصد و چهل و سوم :

ایرج روزنامه‌ای را که در دست داشت و خبر قتل علی در آن چاپ شده بود با کلافگی روی میز اتاق غذاخوری خانه‌اش پرت کرد و نگاهی به کسانی انداخت که دور میز نشسته بودند، سجاد، شمس، مراد، حیدر، منیژه و علی.
- عملاً هیچ کار مثبتی نتونستیم بکنیم. این خبر رو منیژه تو آخرین لحظات قبل از اینکه روزنامه بره چاپخونه، فرستاد تو صفحه‌ی حوادث که بهادر فکر کنه نقشه‌ش داره خوب پیش می‌ره، ولی تا وقتی نتون

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    1

    🤎🧡🩵🤍💙❤️💜🩶🩶💚💛

    ۲ سال پیش
  • م

    2

    وای خدا ،علی راست میگه باید بهادرو تعقیب میکردن ولی یکی دیگه نه علی ،چون ایندفعه شرایط فرق میکنه علی خیلی عصبیه وتمرکز نداره زود خودشو لو میداد

    ۲ سال پیش
  • سارا

    2

    اوووف خدا اوووف

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️