پارت سیصد و چهل و دوم :

علی شمس را هل داد و به دیوار چسباند، از لای دندان‌های فشرده‌شده‌اش غرید:
- مثل آدم حرف بزن ببینم چی می‌خوای بگی.
- بهادر می‌خواست من تو رو بکُشم بعدش تابان رو بده بهم. من تظاهر کردم با نقشه‌ش موافقم که تابان رو ببینم و باهاش حرف بزنم. تابان گفت بیام به تو خبر بدم. می‌گفت بلدی جاش رو پیدا کنی.
علی او را رها کرد و نفس صداداری بیرون داد.
- از اون باغ چی یادته؟ دوروبرش، صداها،

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    1

    🤎🤍🩵❤️💛💚🩶💜💙🧡

    ۲ سال پیش
  • م

    1

    کار خیلی سختیه ولی باید علی بیشتر از همیشه فکرشو بکار بندازه باید تابان رو از دست اون بهادر لاشخور نجات بده

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️