قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و چهل و دوم :
علی شمس را هل داد و به دیوار چسباند، از لای دندانهای فشردهشدهاش غرید:
- مثل آدم حرف بزن ببینم چی میخوای بگی.
- بهادر میخواست من تو رو بکُشم بعدش تابان رو بده بهم. من تظاهر کردم با نقشهش موافقم که تابان رو ببینم و باهاش حرف بزنم. تابان گفت بیام به تو خبر بدم. میگفت بلدی جاش رو پیدا کنی.
علی او را رها کرد و نفس صداداری بیرون داد.
- از اون باغ چی یادته؟ دوروبرش، صداها،
لطفا صبر کنید...

ساناز
1🤎🤍🩵❤️💛💚🩶💜💙🧡