قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و چهل و یک :
صدای بعبع گوسفندی از بالای سرم مرا به زمان حال برگرداند. شمس دیشب امیدوارم کرده و رفته بود اما علی را کشته بود. نمیتوانستم درک کنم این تغییر چه دلیلی داشته است. شاید شمس فقط نمیخواسته به زور مرا تصاحب کند، اما گفته بود از علی متنفر است. شاید فریبم داده بود و از من نشانی پرسیده بود که اعتماد علی را جلب کند و حسابش را برسد و کاری هم با من نداشت، خیال نداشت مطابق نقشهی بهادر پیش برود. بر
لطفا صبر کنید...

ساناز
1❤️🤍🤎💙💛💚🩶🧡🩵💜