پارت سیصد و چهل و یک :

صدای بع‌بع گوسفندی از بالای سرم مرا به زمان حال برگرداند. شمس دیشب امیدوارم کرده و رفته بود اما علی را کشته بود. نمی‌توانستم درک کنم این تغییر چه دلیلی داشته است. شاید شمس فقط نمی‌خواسته به زور مرا تصاحب کند، اما گفته بود از علی متنفر است. شاید فریبم داده بود و از من نشانی پرسیده بود که اعتماد علی را جلب کند و حسابش را برسد و کاری هم با من نداشت، خیال نداشت مطابق نقشه‌ی بهادر پیش برود. بر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    1

    ❤️🤍🤎💙💛💚🩶🧡🩵💜

    ۲ سال پیش
  • م

    2

    چه حرصی میخوره علی ،بهادر لعنتی تابانو دزدیده، حالا هم نمیتونه از خونه بیرون بره بخاطرنقشه

    ۲ سال پیش
  • سارا

    3

    خانم نخعی نمیشه یهو همه پارتارو بزارید 😂 ما عجولیم 🥲اوووخ فقط غیرت علی😍

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️