پارت سیصد و سی و هشتم :

از لحظه‌ای که صدای شمس را شنیده بودم که در باغ با غلام حرف می‌زدند، بهتی عجیب مرا فراگرفته بود. با اینکه بهادر تهدیدم کرده بود که شب مرا در اختیار کسی می‌گذارد که غریبه نیست و حدس زده بودم شمس و بهادر دستشان در یک کاسه است اما ته دلم امید کوچکی وجود داشت که بهادر دروغ گفته باشد. دلم نمی‌خواست شمس در این دسیسه‌ی کثیف شرکت داشته باشد. حالا این تصور بر باد رفته بود. صدای شمس را خوب می‌شناخØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارا

    1

    وقتی پارتای قبل رو خوندم یکم شک کرده بودم به شمس ولی حس کردم قضیه اینی نیست که از دور مشخصه ، مرسی 😘

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    1

    🤎🧡🤍🩵🩶❤️💚💙💛💜💜

    ۲ سال پیش
  • مبینا

    3

    شمس جونم🥲❤️خیلی وقت بود شخصیت خوب و قوی ازش ندیده بودم

    ۲ سال پیش
  • م

    3

    بیچاره شمس چه حرفایی بهش زدیم فکرشو میکردم شمس مثل بهادر نباشه اما حال خراب تابان باعث شد فکر کنم شاید دوباره امیدوار شده تابان رو بدست بیاره

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    3

    ای جوووووونم بخدا که میدونستم شمس اهلش نیست و این ها نقشس، خدایا شکرت

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️