قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و سی و ششم :
***
کنار دیوار نمور زیرزمین نشسته و به آن تکیه داده بودم. دل توی دلم نبود. حالم بد بود و هیچجوری نمیتوانستم ذهنم را آرام کنم. نگاهی به سینیای انداختم که کمی آنطرفتر روی زمین بود. چند ساعت قبل اختر برایم ناهار آورده بود، چلومرغ با سبزیخوردن، که به آن دست نزده بودم. از فکر غذا خوردن معدهام آشوب میشد و مایع ترشی در گلویم میجوشید. فقط لیوان آبی را که کنار سینی بود سر کشیده بو
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
ساناز
2به نظر م علی زنده است 🧡💜🩶💚🤎❤️❤️💛💙🩵🤍
۲ سال پیشفاطمه
2بهادر .....حالم ازت بهم میخوره وقتی یه نفر دوستت نداره زوری که نمیشه.. واقعا کمبود داری .. تابان بزن بکشش... به نظرم بهادر حتی لیاقت مرگ رو هم نداره باید زجرکش بشه
۲ سال پیشفاطمه
2الکی بود دیگه؟؟ یعنی علی مرده؟!!!🥺 نه😞 الهیی تابان قشنگم چی به روزت اورد اون شمس عوضی فکر میکردم حرمت نگه میداره ولی ...
۲ سال پیشمبینا
1اون قدر بزنش تا دلم خنکک شهه تو رو خداا
۲ سال پیشسارا
2من ک مرگ علی رو باور نکردم 😐امیدوارم شوخی بوده باشه
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

م
1بهادر یه روانی کثیفه وشمس یه عوضی بیشعور،من باور نمیکنم علی مرده باشه،شاید ایرج این خبرو داده روزنامه چاپ کنن تا بهادر فکر کنه نقشش درست پیش رفته تا بعد برن تابانو پیدا کنن