قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و سی و دوم :
- یکی که بدترین دشمنته.
ابروهای شمس جمع شد. در یک آن فکرش هزار راه رفته بود.
- دشمن؟!
- آره، یکی که بدجوری لهت کرده، اما نترس، الان تو چنگ ماست، ما هم آوردیمت که صاف بذاریمش تو مشتت.
شمس بیطاقت پرسید:
- در مورد کی حرف میزنی؟
غلام سرش را جلو آورد و انگار میخواهد راز مهمی را به زبان بیاورد آهسته و شمرده گفت:
- تابان! الان قراره دستبسته بدیمش دستت.
شمس اخم ک
لطفا صبر کنید...

ساناز
1🤎🧡❤️💙🩵🩶💜🤍💚💛