پارت سیصد و سی و دوم :

- یکی که بدترین دشمنته.
ابروهای شمس جمع شد. در یک آن فکرش هزار راه رفته بود.
- دشمن؟!
- آره، یکی که بدجوری لهت کرده، اما نترس، الان تو چنگ ماست، ما هم آوردیمت که صاف بذاریمش تو مشتت.
شمس بی‌طاقت پرسید:
- در مورد کی حرف می‌زنی؟
غلام سرش را جلو آورد و انگار می‌خواهد راز مهمی را به زبان بیاورد آهسته و شمرده گفت:
- تابان! الان قراره دست‌بسته بدیمش دستت.
شمس اخم ک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    1

    🤎🧡❤️💙🩵🩶💜🤍💚💛

    ۲ سال پیش
  • م

    2

    لعنتیای کثیف شماها اصلا بویی ازانسانیت نبردین

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️