پارت سیصد و بیست و هشتم :

چشم باز کردم و بلافاصله سرم گیج رفت. توان بلند شدن نداشتم. در رختخوابی در یک اتاق به پشت خوابیده بودم و سقف نه‌چندان بلندش دور سرم می‌چرخید. چشمانم را بستم تا از این چرخش عذاب‌آور خلاص شوم. نمی‌دانستم اینجا کجاست و من چطور از این اتاق سر درآورده‌ام و چرا در رختخوابی هستم که بویی غریب می‌دهد. انگار همه‌چیز از ذهنم پریده بود. کم‌کم خاطرات در ذهنم شکل گرفت. من از جلسه‌ی کنکور بیرون آمده

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    2

    🩵💜🩶🤎❤️💛💙💚🤍🧡

    ۲ سال پیش
  • سارا

    6

    بهادر چندش

    ۲ سال پیش
  • م

    4

    خدا لعنتت کنه بهادر ،آورده پیش اختر بیچاره

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️