پارت یازده :

ـ بده به من اتو رو، آخه تو که بلد نیستی چرا الکی تعارف میکنی؟
وقتی خواستم اتو رو از دستش بگیرم دستم به دستش خورد... زود دستشو عقب کشید. توی دلم کلی خندیدم. انگار من پسرم و این دختر ،بیچاره چقدر ترسید. لباسشو اتو کردم و دادم دستش.
ـ راستی امشب مهموناتون کیا هستن؟
ـ مگه تو میشناسیشون که من اسماشونو بگم؟
ـ نه. فقط میخواستم بدونم چند نفرن و چه نسبتی باهاتون دارن؟
نگرانیوتو چه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • الهام

    0

    بسیار عالی بود

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطی

    0

    خوبه بدک نیست این رمان

    ۱ سال پیش
  • خاطره

    0

    شخصیت مهیار چون سر به زیر و با ادله

    ۱ سال پیش
  • خاطره

    0

    شخصیت مهیار چون سر به زیر و با ادله

    ۱ سال پیش
  • زینب

    0

    تا الان عالی بود

    ۱ سال پیش
  • naghme

    0

    خوبه از اینکه دختریه که زبونو دلش یکیه خوشم میاد

    ۱ سال پیش
  • زهره

    0

    خوبه عالیه

    ۱ سال پیش
  • دریل

    0

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • نگار

    0

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • نازی

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    2

    از خاطره خیلی خوشم میاد😂

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    3

    دخترمون چقدرکدبانویی🙏

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    4

    مثلث نشن ی وقت😂

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣🤣

    ۲ سال پیش
کپی شد!