پارت شانزده :


چهره ی حاج نعیم زیر ماسک اکسیژن و سرم و لوله های باریک پلاستیکی که به سر و صورتش وصل بود زرد و تکیده به نظر میرسید. رعنا روی تخت، کنار حاج نعیم نشست و موهای کم پشت سرش را نوازش کرد. نگاه نمناکش به همسرش بود اما فکرش هزار جای دیگر پر میکشید. گاهی میان شبهایی که از سالها پیش تا امروز پشت در آی‌سی‌یو صبح کرده بود و گاه در حسرت جوانی پر رمز و راز نعیم. مردی که روزی روزگاری مردانه برای آرامش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مبینا

    0

    برای کسانی که تو جنگ هشت ساله شیمیایی و جانباز شدن واقعا احترام قائلم...امیدارم مردممون از این یکی جنگ به سلامت و با تلفات کم بیرون بیان🥲

    ۵ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    الهی آمین🙏💝

    ۵ ماه پیش
  • بهاره

    0

    پسرمون عصبانی شده

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    🙂🌿

    ۱ سال پیش
  • سمیرا

    0

    عااالی بود

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    پدرش شیمیایی جنگه؟چه جووناکه عمریاجوونی خودشونوبرای این خاک دادن😔😔😔

    ۲ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    بله همینطوره😢

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️