اولویت اول به قلم سعیده براز
پارت هشتاد و یک :
در اتوبوس امین ظرف سوپ را از من می گیرد و تا جلوی بیمارستان به دستم نمی دهد.
وارد بیمارستان که می شویم، امین می ایستد.
ـ چی شد؟ چرا نمیای؟
امین گوشش را می خاراند.
ـ دست خالی زشته.
ظرف سوپ را نشانش می دهم.
ـ دست خالی که نمی ریم این هست.
ـ اون از طرف توئه، من باید از طرف خودم برای طاها یه چیزی بگیرم.
بعد هم به من اشاره می کند.
ـ تو برو منم الان یه دقیقه ای میرم از Ø
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

سعیده براز | نویسنده رمان
ممنون از مهرومحبت شما
۱۲ ماه پیشآمنه
2ای کاش پدر برفین دیگه معتاد نباشه وترک کرده باشه گنج پیدا کرده وحتی دزدی کرده باشه وبرای درد برفین دوایی باشه که منت بقیه رو نبینه داغون شدم به حدی که حاضرم بگید پدرش دزدی کرده اما برفین توی این موقعیت نباشه ای کاش امین با خانواده اش آشتی می کرد وسرپناه برفین میشد😭😭😭😭😭😭😭
۲ سال پیشآمنه
2دوست داشتم خودم باشم وبه مادر طاها بگم زمانی که پسرت پول شهریه نداشت وبرادر آدم حسابت نمی کرد برفین بود که گوشواره هاش رو فروخت وبدون دانستن طاها پرداخت کرد اگه بودم از برکتی که میگه زیاد شده بهش بگم برفین از حساب خودش براشون خرید می کرد یکباره خواندم ودلم پر شد زیاد گله کردم
۲ سال پیشحنانه
1نکنه من سن طاها تو ذهنم اشتباهه خب مدرسه میره دیگه یعنی بازه سنیش از ۱۶ تا ۱۸ می تونه باشه مگه پسربااین سن ازدواج میکنههههههه
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

وکیلی
2خانم برازهمیشه ازرومان هاتون خوشم میادقلمتون قویه به دیگران برای خوندنش توصیه میکنم