پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت دویست و سیزده :
بر عکس منی که پر بودم از نور و روشنایی، تاریکی دریا عیان بود و واضح ...
به سمت اتاق لباسهایم رفتم، از کمدم شلوار راحتی برداشتم و به تن زدم. بدون اینکه تیشرتی بپوشم، با بالاتنهی برهنه روی تخت دراز کشیدم و دستانم را زیر سرم روی هم قرار دادم.
نگاهم به سقف اتاقم بود ولی در خیالم حنا را میدیدم.
حنایی که کنارم نشسته بود و عاقد داشت عقد دائممان را جاری میکرد.
حنایی که من
مطالعهی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
