پارت صد و هشتاد و یک :




وارد پاساژ که شد، نگار انتهایش ایستاده بود. احساس کرد درشت‌تر از قبل شده است. واقعا انگار باد کرده بود. در چند قدمی‌اش که رسید، دستش را جلو برد و گفت:
-چه گنده شدی نگار! کمتر بخور.
دست شیدانه را فشرد و گفت:
-سلام، آی گفتی! همش تقصیر بهزاده.
-بابا بعدا تو باید پس بدی. یه گرم کم کردن پدرتو درمیاره. برو دکتر تغذیه روی برنامه غذا بخور. زیاده‌روی خوب نیست.
سرش را تÚ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    اصلا دوست ندارم بگم شیدا قبلا وضعتون خوب بود قدر ندونستی چون نبوده وسخته بی رویا بودن و بخور ونمیر زندگی کردن اما همیشه بدترشم هست،خیلی باید تلاش کنیم دچارش نشیم چیزی که الان اتفاق افتاده برای اینا

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️