به زلالی برکه به قلم سعیده براز
پارت شصت و ششم :
از جوابش عصبانی شدم، نمی دانم چه مرگم شده فقط می دانم از عصبانیت در حال انفجار بودم.
- این سعدی کار و زندگی نداره، همش این جاست؟!
- اینو به درخت می گن اولا، به کارش روزها می رسه، زندگیشم منم شب ها میاد پیشم، مشکلی هست؟!
لال شدم و فقط به رفتن برکه خیره شدم بعد از چند دقیقه توانستم خودم را جمع و جور کنم و به خانه ی خودم برگردم و تمام شب این سوال احمقانه آزارم می داد.
( دیگه چرا مثل
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

زهرا
2ولی نمی دونم چرا دلم برا میثم ماست سوخت تازه به خودش آمده خنگ