پارت شصت و ششم :

از جوابش عصبانی شدم، نمی دانم چه مرگم شده فقط می دانم از عصبانیت در حال انفجار بودم.
- این سعدی کار و زندگی نداره، همش این جاست؟!
- اینو به درخت می گن اولا، به کارش روزها می رسه، زندگیشم منم شب ها میاد پیشم، مشکلی هست؟!
لال شدم و فقط به رفتن برکه خیره شدم بعد از چند دقیقه توانستم خودم را جمع و جور کنم و به خانه ی خودم برگردم و تمام شب این سوال احمقانه آزارم می داد.
( دیگه چرا مثل

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    2

    ولی نمی دونم چرا دلم برا میثم ماست سوخت تازه به خودش آمده خنگ

    ۲ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    اخیی..عزیز تنها شدهه دیگه

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    3

    من اون لحظه که صابر شالو بست واقعا اشک ریختم براشون 🥺

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ببخشید که چشماتونو اشکی کردم

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    1

    شما بینظیری

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    2

    وای چه لحظه صابرخلق کرد🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️