پارت شصت و پنجم :

- صابر تو چته؟!
باشنیدن صدام، صورتش و به سمتم برگردوند اما حرفی نزد.
- نمی خوای حرف بزنی؟ البته یه حدس هایی می زنم، احتمالا به خاطر ازدواج برکه است.
صابر باز هم حرفی نزد و این سکوتش و این رفتارش کم کم داشت عصبی ام می کرد.
- بفرما صابر خان، این همه از برکه طرفداری می کردی پیش من، اینم از برکه خانم، ازدواج کرد، حالا یا از لج حرف های اون شب من یا واقعا دوستم نداشت که این طور سریع از

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • حنانه

    1

    چقدر نمک نشناسه که بهش میگه سیریش برکه تو بدترین حالت نجاتش داد بعدم ازش دوری کرد بعد این شد سیریش؟ خب دوسش نداری که نداری به درک

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    حرف حق

    ۲ سال پیش
  • آنیا

    2

    جگیرم حال اومد👌😂😂پسره ی بی خیال

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    3

    آخ دلم خونک شد میثم ماست

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    😁

    ۲ سال پیش
  • زینب

    7

    آخیشششششش دلم خنک شد تر .بخور میثم نوش جونت

    ۲ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    اوو شتت

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    2

    آخیییش😍😂😂😂

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️