پارت یازده :

هیسسس... یواش مامانم میشنوه.
سینه ای صاف کرد و حرف توی حرف آورد که:
- به نظرم آدم تا چیزی روتجربه نکنه بزرگ نمیشه.
نگار با خنده ای پرمعنی که نوعی ناباوری و نومیدی هم در آن پرسه میزد سری جنباند و چند ثانیه بعد در حالیکه هنوز از افکار و نگرش این دختر شوکه بود با ایما و اشاره به صحبتهای قبلی او گفت:
- آخه گاهی تجربه ی بعضی چیزا برای آدم گرون تموم میشه. ممکنه آسیب ببینی.
- تو هم که

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مبینا

    0

    «آدم تا چیزی رو تجربه نکنه بزرگ نمیشه » تفکراتم خیلی با مژده متفاوته اما با این جمله به شدت موافقم

    ۵ ماه پیش
  • الهه

    0

    عالی و خوب دوسش دارم

    ۱۲ ماه پیش
  • ریحانه

    0

    ۰ححححح۸۸۸۸خهلر

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • مارلیک

    0

    تا اینجا خیلی دوسش داشتم امیدوارم تا اخر همینطوری قوی پیش بره

    ۲ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    مرسی که همراهید امیدوارم تا انتها براتون دلچسب باشه 🌺🥰

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️