اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت سی :
برای استقبال از آقای هاشمی و فرهاد به جلوی در می روم اما با دیدن بابا رسول و سعید غافلگیر می شوم.
سعید با دیدن من لبخند می زند حتما فکر کرده خبر داشتم برای شام به این جا می آید و به خاطر او آن قدر به خودم رسیده ام و به استقبالش آمده ام.
پدر مشغول احوال پرسی با بابا رسول است و من می توانم به سعید بی محلی کنم.
ـ سلام.
جوابش را نمی دهم.
سعید نزدیک تر می آید.
ـ نکنه انتظار دید
لطفا صبر کنید...

م
5قبول بکنی یا نه خودشون می دونن اون مثلا پدر دودستی تقدیمت می کنه بهشون