پارت بیست و پنجم :

خودم می دانم بعد از فرارم از خانه دیگر ارج و قرب اول را ندارم، اما از همان اول هم برای برآورده کردن خواسته هایم هزار اما اگری می آورد.
ـ می خوام یه دار قالی بزارم و فرش ببافم.
پدر موشکافانه نگاهم می کند.
ـ مگه تو قالی بافی بلدی؟
ـ اون پیرزنی که منو به خونش راه داد، دار قالی داشت، هر روز باهاش چند رج می بافتم تا کمکش کنم زودتر تموم شه و یاد گرفتم.
پدر چایی اش را تمام می کند و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهناز

    0

    تا اینجا عالی بود صحرا آدمی خوبیه ولی حیف که تو این بدبختی قرار گرفته

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    رمانش خوبه

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    خیلی مشتاقم تا آخرش بخونم خیلی عالیست لطفا زود به زود پارتهای بعدی رو بگذارید😍😍😍

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    0

    اینها رسم منطقه ماست ولی کاز زشتیها این هست که دختر مجرد پسر به خواستگار میره ولی لج می کنندوحاضر به وصلت نیستن وموقع فرار تقصیر رو گردن دختر وپسر میندازن با وجود اینکه خانواده ها مقصرن

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    0

    وراه دومی که اگر بگم شاید باور نکنید ولی من میگم چه ازدواج کرده وچه دختر فرار کنند هیچ واسطه وهیچ حکمی جلودار کار آن خانواده نمیشه زن را از پشت گردن سرش را از تنش جدا می کنند وباید بین فامیل نشان دهند تا بی غیرت حساب نشن وبرای آن زن هم مراسم فاتحه خوانی نمیگذارند واگه شوهر داشت به شوهرش دیه میدهند

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    0

    عالیه دوست دارم انواع واقسام مجازات دختر هایی که کار صحرا را انجام داده بودند اینکه کسی احترامشان رانمی گذارد ودوم روز اول که به خانه می آید موهای سرش را از مثل سربازها تیغ می زنند واینها خوش شانس ترین حساب میشن وخانواده هایشان بی غیرت معروف میشن

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    ای دادخیلی سخت محبت دیگران خارولی نمیتونی حرف بزنی🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!