پارت بیست و دوم :

فصل هشتم
نگار
توى کوچه حمیدرضا مدادى را که یکى از فامیل‌هاشان از تهران براى خواهرش سوغات آورده، بالا مى‌گیرد و مى‌گوید: این نگار است!
خوب که نگاه مى‌کنم، مى‌بینم راست مى‌گوید. کله‌ى عروسک روى مداد، توى انبوهى موى وز و فر گم شده و فقط این نیست؛ سیاه‌پوست است. چشم‌هایش قهوه‌ایست و لب‌هاى شترى دارد و چون بدنش یک مداد نو است، یک دختر دراز و لاغر به نظر مى‌رسد.
نگاه بچه‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zahra

    0

    ممنون خیلی قلم روان وقشنگی دارید

    ۱ سال پیش
  • لیلا مردانی | نویسنده رمان

    ممنون از حضور پرمهرتون🙏🌼

    ۱ سال پیش
  • Zahra

    0

    خیلی شخصیت نگار رو دوست دارم با اینکه اعتماد به نفس کمی داره یا اشتباهاتی داشته ولی دوست دارم ببینم چه سرنوشتی داره

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    نگارشخصیت دوست داشتنی داره،دوستش دارم،چون خودمم ادم کم رووخجالتی هستم باهاش احساس *** میکنم

    ۱ سال پیش
کپی شد!