پارت بیست :

فکر مى‌کردم دخترى که درباره‌ى رنگ‌ها آن‌قدر با وسواس نظر مى‌دهد، با مشکى میانه‌اى نداشته باشد اما نگارِ توى دماوند سرتاپا مشکى پوشیده بود. شلوارجین، شومیز و شال حریرى که هى روى سرش لیز مى‌خورد و خیلی تاثیرى روى پوشاندن موهاى بلند قهوه‌اى‌اش که روى شانه رها کرده بود، نداشت.
تلفن آخرم از پایگاه وقتى ماموریت بودم، بیشتر براى این بود که همان یک قرار را هم کنسل کنم! تاکید بیش از حد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ayor

    0

    خسته نباشی داره قشنگ میشه

    ۱ سال پیش
  • لیلا مردانی | نویسنده رمان

    🥰🙏🌸

    ۱ سال پیش
  • Zahra

    0

    پس خسرو هم کمکم بله......

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    ای جان... خسرو داره دم میده به تله😂😂😂

    ۱ سال پیش
  • بهاره

    1

    عالی

    ۱ سال پیش
  • لیلا مردانی | نویسنده رمان

    🙏🩷🌸

    ۱ سال پیش
کپی شد!