پارت صد و چهل و پنجم :


میان گندم‌زار آرام می‌رفتم. گوشم به صدای سم مادیان فرخ بود که یک نواخت به سنگ و گِل جاده‌ی خاکی می‌کوبید. صدای شاد آواز پرنده‌ها می‌آمد. باد، گاهی هو می‌کرد و قطره‌های باران را از زمین یاد شاخه‌های درختان برمی‌داشت و به اطراف می‌پاشید. خورشید داشت با ابرها می‌جنگید که بیرون بیاید. هر چند لحظه، نور دراز و باریکی را پخش می‌کرد توی آسمان. به افق نگاه کردم. رنگش به نارنجی می‌زد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    چه جایی تموم شد بس نویسنده جونم دوس داریم یکم فرخ با گلبهار خوش باشن😘🌹

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    0

    نویسنده جون خوب بود ولی ای کاش بیشتر هوای رمان کنید طولانی ولی مرموز دار وخیلی مشکلها حل نشده واشتیاق دانستن زیاد

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    2

    راست میگه دیگه بسه مصیبت🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️