اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت شانزده :
نمی توانستم حال و هوای اطرافیانم را به خوبی درک کنم، فقط یک لحظه برگشتم و به چشمان سعید خیره شدم.
سعید مات حمید مانده بود و وقتی متوجه نگاه من شد، نگاهش رنگ ترس گرفت.
وقتی نگاه از سعید گرفتم متوجه وحید و آمنه شدم که حمید را در آغوش گرفته بودند و حمید آرام پرسید:
ـ این دختره کیه؟!
سنگینی دنیا را بر روی دوش هایم حس کردم... مرا یادش نبود!!!
و من این گونه به خاطر احساسم به او در Ø
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
زری
0عالی هست خوشمان آمد
۲ سال پیشباران
0عالیه😘
۲ سال پیشزهرا
0عالی
۲ سال پیشندا
0عالی
۲ سال پیشهااتتتا
0اتاا
۲ سال پیشحلما
0خوب
۲ سال پیشبنفشه
0خوب وعالی
۲ سال پیشایدا
0عالیه
۲ سال پیشآمنه
0واقعا عالی بود راستی هر وقت رایگان میشه می خوانم اون روز هم قصد ناراحتی نویسنده خوب رو نداشتم واقعا زیبا نوشتین
۲ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
می دونم آمنه عزیز
۲ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
آمنه جان می تونید سکه جمع کنید وبا سکه رایگان رمان روبخونید
۲ سال پیشآمنه
1عالی بود ذات خیلی مرده تا خوشی ببینن فراموش میکنن که کسی رو عاشق کردن وتا شکست بخورن برمیگردن
۲ سال پیشمیم
3رمانتیک خیلی قشنگ و دلنشین نویسنده جان قلمت مانا👍❤️❤️🤍🤍
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آنیا
0این چه کاریه خداکنه سعیدبهش بگه عاشقش شده دست ازسرش برداره