پارت چهارم :

ناتاشا صدای جیغ و خنده‌ی بچه‌ها را می‌شنود. با درد لبخندی بر لب نشانده و به سختی جابه‌جا می‌شود. باور نمی‌کند که سه ماهی را در خواب گذرانده باشد. حس می‌کند یک خواب کوتاهی را از سر گذرانده و حالا که بیدار شده همانند کارگرانی سخت کوش حس کوفتگی دارد. انگار که با بلدزری سنگین از

با احترام، به اطلاع شما می‌رسانیم که این رمان به پایان رسیده است و بنا به درخواست نویسنده، به منظور چاپ یا ویرایش، از دسترس خارج شده است و دیگر امکان مطالعه ی آن وجود ندارد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    حس میکنم ناتاشاچیزی رو دیده که نباید،جونش درخطرنیست؟

    ۲ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    اخیی بمیرممم....اینا دوستای اوینن؟بعد پژوهشگرن؟

    ۲ سال پیش
کپی شد!