پارت سوم :

در باز می‌شود، آوین پتویش را به دندان می‌کشد تا لرزشش نمایان نشود؛ ولی موفق نمی‌شود تا خود را کنترل کند. صدای باربارا و پیتر را می‌شنود. هردو نام او را بر زبان می‌آوردند. نمی‌تواند پاسخ بدهد. انگار که دستی روی دهانش قرار گرفته و سرمایی عجیب او را به آغوش کشیده. او نمی‌تواند حتی به اندازه‌ی ذره‌ای تکان بخورد. دیدگاهش تار و زبانش نمی‌چرخد چیزی بر زبان بیاورد، او فقط به خود می‌لرزید. متوجه روشن شدن برق‌ها می شود ولی اهمیتی نمی‌دهد. باربارا دست آوین را می‌گیرد. پیتر آرامبخشی به او تزریق می‌کند. نگاه ملتهب و لبان لرزان باربارا نشان‌دهنده‌ی چیزهای خوبی نیست. او آب دهانش را به سختی فرو می‌فرستد. عرق سردی روی پیشانی‌اش جا خوش کرده و لرزش دستانش نشان می‌دهد که او از ترس آوین ترسیده. پیتر ولی خونسرد عمل می‌کند. نفسش را به آرامی بیرون می‌دهد. بی‌توجه به حال و روز آوین خطاب به باربارا لب می‌زند: «بیا... باید بریم آزمایشگاه»
باربارا لبانش همانند ماهی به هم برخورد می‌کند و می‌خوهد چیزی بگوید که متوجه می‌شود؛ پیتر به انتظار حرف او ننشسته و رفته. نگاهی به آوین می‌اندازد. مضطرب لب می‌زند: «یعنی چیشده که تو اینجوری شدی؟!»
چشم می‌بندد. دستان مشت شده‌اش نشان‌دهنده‌ی این است که می‌خواهد استرسش را کنترل کند. باربارا بعد از لحظه‌ای مکث از اتاق آوین خارج شده و به دنبال پیتر وارد آسانسور می‌شود. نگاهش از میان اعداد نقش بسته بر روی صحفه، روی عدد قرمز رنگ قفل می‌شود. طبقه‌ای که برخلاف بقیه‌ی طبقات اینجا عدَدَش قرمز رنگ است. چیزی شبیه هشدار می‌ماند. پیتر به سمت باربارا چرخیده و می‌پرسد: «به آوین فکر نکن... احتمال داره به خاطر دیروز یکم حالش بد شده باشه.»
باربارا به چشمان پیتر می‌نگرد و با نیشخند می‌گوید: «داری باهام شوخی می‌کنی پیتر؟!... این تو بهتر از هر کسی می‌دونی که آوین هیچ وقت به خاطر چیزای الکی حالش بد نمیشه.»
درب آسانسور باز می‌شود. باربارا ددر حالی که اخمی بر پیشانی خود می‌نشاند، از آسانسور خارج شده و زیر لب ادامه می‌دهد: «اون حتی وقتی که تازه اومده بودیم اینجا و هممون روحیه‌ی خودمون و از دست داده بودیم، بهمون امید و انگیزه داد. امکان نداره حالا به خاطر یه انفجار جزئی که دیروز اتفاق افتاد حالش بد بشه.»
پیتر لب باز می‌کند تا چیزی بگوید که نیکولاس را از دور می‌بیند. لبان خندان و چشمان براق نیکولاس باعث می‌شود، باربارا و پیتر نگاهی به هم انداخته و سپس به نیکولاس بنگرند. نیکولاس خنده‌ای کرده و به نشانه‌ی صمیمیت به بازوی پیتر می‌زند:
- حالتون چطوره بچه‌ها؟
باربارا به جای پیتر پاسخ می‌دهد: «فعلاً که تو از ما بهتری... چه معجزه‌ای شده که تو از اتاقت بیرون اومدی و داری می‌خندی؟»
پیتر نیشخند زده و به ادامه‌ی حرف باربارا با تمسخر می‌افزاید: «توی این سه ماهی که اینجا هستیم، تو حتی لبخندم نزدی، فکر کنم مسیح ظهور کرده که باعث شده تو اینقدر شاد باشی»
نیکولاس خنده‌ای می‌کند و با ذوق پاسخ می‌دهد: «مسیح ظهور نکرده... ناتاشا به هوش اومده... خواهرم به هوش اومده... رفیق عزیزتون به هوش اومده»
باربارا جیغی می‌کشد. توجه تمام پژوهشگرانی که در آن آزمایشگاه بوده‌اند به سمت آنان جلب می‌شود. باربارا خجالت زده دست روی دهانش می‌گذارد. نیکولاس سرخوش می‌خندد و فریادی بلند می‌کشد. آنها خوشحالند. همانند کودکانی که یک جایزه گرفته باشند خوشحال میکنند. پزشک می‌آید و دلیل خوشحالی آنانا را به افراد حاضر می‌گوید. ناتاشا به هوش آمده. این بهترین خبری بود که در طی این سه ماه گرفتند.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آذر

    0

    رمان خارجیه؟

    ۲ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    👏👏👏

    ۲ سال پیش
  • Asal

    6

    چطوری اون زیر دووم میارن؟؟من بجاشون احساس خفگی میکنم!😶

    ۲ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    از همین الان معلومهه قراره کلی معما داشتهه باشهه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️