اقیانوس سیاه به قلم ملیکا کاظمی
پارت دوم :
اتاق او به نسبت اتاق بقیهی دوستانش کمی کوچکتر و خالیتر است. او هیچگاه دوست ندارد در این اتاق تنها بماند ولی حالا... حالا فرق میکند. او از راز این افراد سر در آورده و نباید بگذارد آنها چیزی از این موضوع بفهمند. حتماً اگر بفهمند او و دوستانش را هم مانند آن بیگناهان در آزمایشگاه به صندلی بسته و مواد گوناگون را به آنها تزریق میکنند. چشم میبندد. قطره اشکی لجوج بر روی گونههایش میافتد. آنقدر ترسیده که نمیتواند کلمهای بر زبان بیاورد. به یاد روزی که به قصد انجام این پروژه پا در زیردریایی گذاشت زیر لب میگوید: «ای کاش هیچ وقت اون کار احمقانه رو انجام نمیدادم.»
چشمانش را باز میکند. بغض در گلویش را فرو فرستاده و با صدایی که حتی خودش هم قادر به شنیدن آن نیست لب میزند: «ما باید هرچه زودتر از اینجا بریم بیرون... وگرنه اون عوضیا هممون و میکشن.»
صدایی درون سرش زنگ میزند: «پس تکلیف اون آدمای بیگناهی که مثل موش آزمایشگاهی باهاشون رفتار میکنن، چی میشه؟»
کلافه دستی به موهایش کشیده و بغض کرده مینالد: «من و دوستام که از اینجا بریم بیرون، به پلیس خبر میدیم تا بیان و اونا رو هم نجات بدن.»
لحظهای مکث میکند. خود را احمقی بیش نمییابد. در حالی که مطمئن است بعد از رفتن آنها ممکن است، آن افرادی که به ظاهر پژوهشگرند همهی آن بیگناهان را به قتل برسانند؛ این حرف را بر زبان آورده. کلافه اشکهایش را پاک میکند. میخواهد بلند شود و به سمت اتاق پیتر و باربارا برود و این خبر را به دوستانش بدهد. این خبر را به آنها بدهد تا باهم راه چارهای بیابند؛ ولی لحظهای از حکت میایستد. در آن تاریکی مطلقی که اتاقش را فرا گرفته زیر لب زمزمه میکند: «اگر اونا شنودمون کنن چی؟!»
ترس بند بند وجودش را فرا میگیرد. نکند آن پژوهشگران آوین و دوستانش را تنها برای سوءاستفاده نگه داشتند؟... شاید هم از همان ابتدا قصدشان همین بوده. وگرنه چرا باید این امکانات و تجهیزات را در اختیار آنان قرار بدهند؟ چرا باید به آنها کمک کنند و نجاتشان دهند؟
سوالات گوناگونی در سرش زنگ میزند و برای هیچکدامشان پاسخ منطقی ندارد. تنها چیزی که برایش واضح است نجات یافتنشان توسط آن پژوهشگران است. پژوهشگرانی که در اعماق اقیانوس تجهیزاتی برای پژوهش بنا کردهاند. سوال اصلی این است که آیا آنها این تجهیزات را برای پژوهش بر روی اقیانوس بنا کردهاند و یا قصدشان آزمایش مواد بر روی انسانهاست؟ آوین باید از تمام راز آنها سر در بیاورد. او باید بفهمد در این آکواریوم هوایی که انسانها برای خود در اعماق اقیانوس ساختهاند برای چیست؟ او باید جان آن افراد بیگناهی که برای این عوضیها نقش موش آزمایشگاهی را بازی میکنند؛ نجات دهد. حتی اگر همانند آن مرد قاتل قصد جانش را داشته باشند.
خورشید طلوع میکند، ولی آوین از این موضوع مطلع نمیشود. چون او و دوستانش در یک ساختمان بزرگ در اعماق اقیاوس هستند. ساختمانی که بعضی از دیوارهایش را شیشهها فرا گرفتهاند و این باعث میشود افرادی که اینجا هستند به راحتی موجودات آبزی را ببینند. آوین و بقیهی افراد از طریق ساعتهای هوشمندی که اینجا قرار دارد متوجه تغییر روز و شب میشوند. آوین با دیدن ساعت نفس عمیقی میکشد. میان دو راهی ترسناک مرگ و زندگی قرار گرفته و نمیداند چه کند. در آن تاریکی به دوربین میگردد. مطمئن است که آن پژوهشگران، آوین و دوستانش را زیر نظر دارند. محال است که اینگونه نباشد. با یادآوری اینکه امروز باید به آزمایشگاه برود و با بقیه اوقاتش را بگذراند، لرز وجودش را فرا میگیرد. از درد به خود میپیچد و وحشتزده به سمت تختش باز میگردد. آن مردِ وحشناک هنوزم آن بیرون است. هنوز هم قصد کشتن آوین را دارد و هنوزم زنده است. آن پژوهشگرانِ بیرحم هم هستند. نکند میخواهند، آوین را هم مانند بقیه به صندلی ببندند و مواد گوناگون را رویش آزمایش کنند؟ آوین هیچگاه نمیتواند تحمل چنین دردهایی را داشته باشد. او دوام نمیآورد. او میمیرد. او بر سر اولین تزریق جان میدهد. نمیتواند تحمل کند. آوین از شدت ترس و وحشت به خود میلرزد. دندانهایش در آن گرما به هم برخورد میکنند و او تا مرز جان دادن میرود.
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
..
0چرا فونتش مث بقیه رمانا نیس
۲ سال پیشباحاله
0باحاله
۲ سال پیشفاطمه زهرا
1چقدرر خوبهههه😭😭ادمو میکشونه که ادمه شو بخونههه
۲ سال پیشنادیا
0قلم روان و زیبایی دارید همچنین مشخصه در بیان احساسات قوی هستید ، کمی پارت های اولیه طولانی تر باشه بهتره ، خواننده راحتتر ارتباط میگیره ، موفق باشد💗
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

عسل جان
0خوبی