پارت یک :

مقدمه:
جایی در اعماق اقیانوس...
در انتهای عمیق‌ترین اقیانوس جهان و...
در پر فشارترین جای زمین...
من خود را از دست داده بودم.
من به منی هیچ مبدل شده بودم.
من به کسی پوچ تبدیل شده بودم.
من را تو به خود برگرداندی...
تویی که خالق هرچه هست و نیستم و هستی...
تو، ناجی آن من تنها و بی‌کس بودی.
تو، لایق بهترین این منِ بی احساس هستی.
تو، زیبا تر از تمام این اقیانوسی.
تو، تمام احساس من و خالق این احساس هستی.
تو، خواستنی تر از خدای این اقیانوسی.
تو، آتش میان عمیق ترین اقیانوس جهانی.
کاش من هم می‌توانستم تو باشم.
تو باشم تا تو مرا بخواهی.
تو باشم تا تو مرا بفهمی.
تو باشم تا تو زندگی را به من ببخشی.
کاش می‌توانستم تو باشم.
من این منِ هیچ را بی تو نمی‌خواهم.
در زمین که هیچ، من تا انتهای اقیانوس نیز به دنبالت می‌آیم.
اگر این تن خسته و بی‌جان را نخواهی، من نیز نمی‌خواهمش.
قاتلش می‌شوم و آن فرد درون آیینه را از میانمان بر می‌دارم.
من هر چیزی که مانع از رسیدنم به تو شود را از میان برمی‌دارم. برای رسیدن به تو از خدا و پیامبرانش نیز می‌گذرم.
برای یافتنت از بهشت و جهنم می‌گذرم.
برایت اقیانوس می‌شوم.
اقیانوسی عمیق برای تو...
اقیانوسی گره خورده به لبخند تو...
من برایت دریا می‌شوم.
به بهای در کنارت ماندن بخار شده و به ابر تبدیل می‌شوم. به ابر تبدیل می‌شوم، می‌بارم و دوباره برایت دریا می‌شوم.
حتی اگر تحمل گرمای آتشت را نداشته باشم هم در کنارت می‌مانم. من کنار تو می‌مانم و زندگی را برای خود می‌سازم. من در کنار تو حاضر به سوختن و ساختن هستم.
***
با وحشت به آن دو گوی سرخ نگاه می‌کند. کلماتی که آن مرد وحشتناک بر زبان رانده برایش قابل هضم نیست. تا به حال هیچگاه فردی، چنین با نفرت از کشتن او صحبت نکرده است. آوین دست بر روی سینه‌اش می‌گذارد. ضربان نامنظم و تند قلبش به او اجازه‌ی تمرکز بر محیط نمی‌دهد. اینجا دیگر چه محیطی است؟! این عوضی‌ها چه کسانی هستند؟ نفسش را به سختی بیرون می‌دهد. هرچه سریع‌تر باید از اینجا خارج شوند. هرچه سریعتر باید اینجا را ترک کنند. او باید به دوستانش این خبر را بدهد. باید به بقیه بگوید که اینجا چه طور مکانی است. او باید کشفیاتش را با بقیه در میان بگذارد؛ اما به شرطی که بتواند زنده از اینجا خارج شود!
زانوهایش را در شکمش جمع می‌کند و از لابه‌لای در به افرادی که هیجان زده و خوشحال هستند نگاه می‌کند. اینها از چه خوشحالند؟ از اینکه آن مرد وحشتناک قصد کشتن آوین را دارد و این موضوع را به طور واضحی به زبان آورد؟ واقعاً مسخره است. آن مردی که با هزاران زنجیر و طناب بسته شده است، تا همین چند دقیقه پیش خیره به چشمان آوین گفت که می‌خواهد او را بکشد. چشمان سیاه مرد و زخم روی صورتش او را بیش از حد ترسناک جلوه می‌داد.
آوین وقتی می‌بیند که همه درگیر آن مرد مرموز هستند، به سمت خروجی می‌رود و همانطور که از راهی مخفی وارد این طبقه شده بود، همانگونه هم خارج می‌شود. در تمام شب با فکر اینکه چگونه این موضوع را به بقیه بگوید، به خواب نمی‌رود و چشم روی هم نمی‌گذارد. تمام آنچه که امشب دیده بود در ذهنش مانند یک فیلم وحشتناک تداعی شده و به او فرصت نفس کشیدن نمی‌دهد. در مخمصه‌ای تنگ و طاقت فرسا گیر افتاده و نمی‌تواند حتی به اندازه‌ی یک اپسیلن اشتباه کند. آوین نگاهش را به در و دیوار اتاقش می‌اندازد. یک اتاق که سرتا پایش را سفیدی فرا گرفته و جز یک لپ‌تاپ و میز و تخت چیز دیگری در آنجا وجود ندارد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • تمنا

    0

    سلام من تازه امروز میخوام داستان رو شروع کنم اسم وسوسه کننده ای داره به نظرم داستان دارک و پر فراز و نشیبی بشه پیشاپیش از زحمت نویسنده جان ممنونم

    ۲ سال پیش
  • حانیه

    0

    ممنون از نویسنده عزیز خدا قوت😊

    ۲ سال پیش
  • آوا

    0

    عالیه به نظرم

    ۲ سال پیش
  • عروسک تنها

    0

    عالی بود ممنون از نویسنده .

    ۲ سال پیش
  • معصومه

    0

    سلام من نظر ی ندارم فعلاً

    ۲ سال پیش
  • معصومه

    0

    سلام من نظر ی ندارم فعلاً

    ۲ سال پیش
  • منصور

    0

    هنوزتمومش نکردم بایدخوب باشه

    ۲ سال پیش
  • رامش

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • Baran

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • سارا

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    بنظرجالب میاد

    ۲ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    حاجییی چهه قشنگگ بودد مقدمهه شش

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️