پارت پانزده :

***
«ای کاش می‌توانستم با دست‌های خودم او را خفه کنم!»
از لحظه‌ای که به مرکز پلیس آمده بود و با کارآگاه مسئول پرونده برخورد کرده بود، این تنها جمله‌ای بود که دائم در سرش تکرار می‌شد. مردی حدوداً سی و پنج ساله، با ریش‌های کمی بلند، صورت کشیده و چشمانی سبز. نزدیک نیم‌ساعت بود که برگه‌ی دکتر حدادی را روی میزش گذاشته بود و او حتی نیم‌نگاهی هم به آن ننداخته بود. یک بند مضطرب از این پ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آذر

    0

    راست میگه بچم😂، چپ نگاش کنی چشاتو درمیارم. یه چیزی نویسنده، من چرا حس میکنم این خودِ داریوش قاتله؟ دیوونه خودش که به درد کاری نمیخوره و نمیتونه کاری ازپیش ببره بعد خشمش رو هم سر بقیه خالی میکنه.

    ۱ سال پیش
  • مریم دولتیاری | نویسنده رمان

    هر چیزی ممکنه😄

    ۱ سال پیش
  • yase

    0

    با اجازه قاتل زنجیره این جدید میشدم اینجور پلیسارو جر میدادم😁🤣

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    اوا...چطوری تونست هیچی نگه،من ک اگه بودم دهنش رو سرویس میکردم😂😂😂

    ۱ سال پیش
  • مریم دولتیاری | نویسنده رمان

    هرکی بود می‌کرد😂

    ۱ سال پیش
  • سمیرا

    1

    من چرا حس می کنم داریوش و همایون هردوتاشون قراره عاشق آذز بشن😁 و ضمناً چقدر هم رو مخ شد داریوش همایون حق داشت ها

    ۲ سال پیش
  • مریم دولتیاری | نویسنده رمان

    ممکنه. هر چیزی ممکنه حتی اینکه خودشون قاتل باشن😂

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    الان هرکی جرم انجام میده میگن روانی بودومحکوم آدم روانی درست نیست 😔🙏

    ۲ سال پیش
  • مریم دولتیاری | نویسنده رمان

    متاسفانه

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    1

    تمام دق دلیش سر آذر پیاده کرد😅

    ۲ سال پیش
  • مریم دولتیاری | نویسنده رمان

    حتی دق دلیش رو از همایون😅

    ۲ سال پیش
کپی شد!