حافظه ی روشن آب به قلم رویا ملکی نسب
پارت صد و بیست و ششم :
ساناز بوق کوتاهی برای سرایدار زد. خود را در آینه برانداز کرد. لاغرتر از پیش شده بود. گودی تیره و مشهود پای چشمانش را با آرایش محو کرده بود. آنی با دیدن باریکه خون که تا پشت لبش راه گرفت،
وحشت زده دستمال به زیر بینی مالید: لعنتی!
اولین بار بود که این طور می شد. رنگ پریده به صندلی تکیه داد تا حالش جا بیاید. به دیدار حامی آمده بود. سرزده. بدون اصرار او. ضرباهنگ قلبش از فکر او نوای دیگری گØ
لطفا صبر کنید...
