اینکا به قلم شهره احیایی
پارت شصت و ششم :
سکوت کرد حرص میخورد که نمیتوانست جواب دندان شکنی بدهد، اصلا چرا باید به حرف او گوش میکرد؟!
- خب! خب! بریم سر اصل مطلب!
با حرف اردلان نگاهش بالا رفت بهناز لیوان به دست لبش را یکوری کرده بود.
- هاوی جون بگم یا نه؟!
خنده رویِ صدایش موج برداشت:
- بگو... تو که آلو تو دهنت خیس نمیمونه.
پریسا با دستمال دور دهان باربد را پاک کرد:
- هاویار به داداش من تهمت نزنین ها!
لطفا صبر کنید...
