پارت چهارده :

اخم کرد
- اتابک؟ مال این حرفا نیست.
- از بابات بدم میاد.
- منم از مامانت بدم میاد.
- خوبه که انقدر توافق نظر داریم.
کنارم روی پاهایش نشست و یک زانو اش را روی زمین گذاشت، دستش را جلو اورد و به سمتم گرفت
- من سهندم
دستش را گرفتم و به مژه های بلندش نگاه کردم
- منم پروازم.
- من پرنده صدات میکنم...پرنده کوچولو.
بی حوصله خندیدم.
همینکه خواست بلند شود گفتمâ€

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • کیمیا کاویانی

    0

    جالب داره میشه

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    نه خوشم اومد...چه اشنایی قشنگی😂

    ۲ سال پیش
  • دنیز

    0

    عالی.

    ۲ سال پیش
  • Najva

    2

    عالی🌼اما هنوزم شک دارم که با سهند در ارتباط اند یا جدا شدند و خیال میکنه.

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    👏👏👏🌺

    ۲ سال پیش
  • اکرم بانو

    6

    وبازم رسیدیم ب اونجاش ک دیوانه چودیوانه ببیند خوشش اید

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    2

    سهند پسر اتابکی عجبا

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️