مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت چهل و هشتم :
بغضم رو رها کردم و اجازه دادم اشکام پایین بریزن. حس میکردم اگر گریه نکنم دق میکنم. به پشت دراز کشیده بودم و نگاهم رو به سقف دوخته بودم. دوست داشتم تا ابد بخوابم و دیگه بیدار نشم. زندگی داشت روزهای سختتری رو بهم نشون میداد.
توی خاطرات امروزم غرق بودم که کسی در زد. صدام رو صاف کردم و گفتم:
-بله؟
صدای مادرم رو شنیدم که گفت:
-منم مادر. بیام تو؟
با صدای آرومتری گفتم:
لطفا صبر کنید...

Aa
0🙏👌🌺