پارت صد و نود و پنجم :

سر به زیر بود، خجالت می‌کشید و آهسته گریه می‌کرد. دیدنش در این حال باعث عذابم می‌شد. حال خودم کم از او نداشت. بغض گلویم را می‌فشرد و من هم برای خلاصی از دستش دلم گریه کردن می‌خواست. اما این بغض سر سخت، قصد شکستن نداشت.
کمی به همین منوال گذشت و بعد با لحنی شرمنده گفتم:
- اگر می‌دونستم حرف اون شبم و اعترافم تو رو بجایی می‌رسونه که برای فرار می‌ری پاریس و درد غربت رو به جون می‌خری.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!