پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت صد و نود و پنجم :
سر به زیر بود، خجالت میکشید و آهسته گریه میکرد. دیدنش در این حال باعث عذابم میشد. حال خودم کم از او نداشت. بغض گلویم را میفشرد و من هم برای خلاصی از دستش دلم گریه کردن میخواست. اما این بغض سر سخت، قصد شکستن نداشت.
کمی به همین منوال گذشت و بعد با لحنی شرمنده گفتم:
- اگر میدونستم حرف اون شبم و اعترافم تو رو بجایی میرسونه که برای فرار میری پاریس و درد غربت رو به جون میخری.
مطالعهی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
