رمان آرکانا (جلد اول) به قلم آوینا بابایی (مگان)
آیناز یه بوکسور زیرزمینیه و پدرش هم مربی بوکسه، همه چی خوبه تا اینکه پدرش به خاطر یه سانحهی مشکوک میمیره. چند روز بعد مدارکی به دست آیناز میرسه که نشون میده پدرش قبل از مرگش به طور مخفیانه با یه سازمان مافیایی به نام "آرکانا" کار میکرده. آیناز دنبال این ماجرا میره و پیگیر قضیه میشه و این باعث میشه که توسط اون سازمان دزدیده شه و ناخواسته وارد اون سازمان بشه و مجبوره یه سری مراحل رو پشت سر بزاره تا بتونه زنده بمونه؛ اما وقتی با قاتلی که افراد سازمان لقبش رو "سایفر" گذاشتن رو به رو میشه؛ همه چیز تغییر میکنه و هیچ راه برگشتنی براش باقی نمیمونه.
ژانر : عاشقانه، جنایی، مافیایی
تخمین مدت زمان مطالعه : ۴ ساعت و ۳۱ دقیقه ۲ ثانیه
ژانر : #عاشقانه #جنایی #مافیایی
خلاصه :
آیناز یه بوکسور زیرزمینیه و پدرش هم مربی بوکسه، همه چی خوبه تا اینکه پدرش به خاطر یه سانحهی مشکوک میمیره. چند روز بعد مدارکی به دست آیناز میرسه که نشون میده پدرش قبل از مرگش به طور مخفیانه با یه سازمان مافیایی به نام "آرکانا" کار میکرده. آیناز دنبال این ماجرا میره و پیگیر قضیه میشه و این باعث میشه که توسط اون سازمان دزدیده شه و ناخواسته وارد اون سازمان بشه و مجبوره یه سری مراحل رو پشت سر بزاره تا بتونه زنده بمونه؛ اما وقتی با قاتلی که افراد سازمان لقبش رو "سایفر" گذاشتن رو به رو میشه؛ همه چیز تغییر میکنه و هیچ راه برگشتنی براش باقی نمیمونه.
هوای زیرزمین، بوی دود و خون میداد. صدای فریاد جمعیت خیلی زیاد بود و باعث میشد عصبی شم. چرا انقدر داد میزنن؟ یه مسابقه سادس که روش شرط بندی کردید...این همه داد و بیداد برای چیه؟!
پاهای برهنهم روی زمین سرد میلغزید و محکم وایستاده بودم. مرد مقابلم فقط یه شلوارک مشکی پوشیده بود و بازوهای بزرگش دو برابر کل هیکل من بود.
تاحالا ندیده بودمش... پس احتمالا جزو بوکسورهای جدید زیرزمین بود، چون من تمام بوکسورهای این زیرزمین رو میشناسم و تقریبا با همشون مسابقه دادم.
نگاهش پر از تمسخر بود و این مهر تایید به حدسم زد. این نگاه برام جدید نبود، تقریبا همیشه توی چهرهی تمام کسایی که میخوان برای اولین بار باهام مبارزه کنن دیده میشه.
- زیادی برای اینجا کوچولویی.
به حرفش ناخوداگاه لبخند زدم. چقدر جالب. حتی این جمله رو هم روزی صد بار میشنیدم. زیادی تکراری و کلیشهای شده بود. البته این جمله رو فقط کسایی میگفتن که من رو نمیشناختن و اولین باری بود که میخواستن باهام مبارزه کنن.
- ولی سریعترم.
بعد از تموم شدن جملهم بلافاصله مشتم رو وسط شکمش فرود اوردم. چون حرکتم یهویی و غیرمنتظره بود و انتظارش رو نداشت، ناخوداگاه خم شد.
جمعیت اعصاب خوردکن، جیغ زد و مبارزه اصلی شروع شد.
با عصبانیت نگاه پرکینهای بهم انداخت و به سمتم هجوم اورد سمتم و شروع کرد به مشت زدن، دستکشهای بوکسم رو جلوی صورتم گرفتم و گاردم رو حفظ کردم و با سرعت جاخالی دادم.
یهو دوباره با تمام قدرت به فکش مشت زدم.
صدای ترک خوردن استخونش توی گوشم پیچید. زیادی لذت بخش بود!
دوباره جمعیت فریاد زد و مرد روی زمین پرت شد. از شدت تحرکی که داشتم نفسم گرفته بود و به نفس نفس افتاده بودم.
عرق سردی روی شقیقههام نشسته بود و تاپ مشکیم به بدنم چسبیه بود. خم شدم و دستهام رو روی زانوم گذاشتم. داور به سمتم اومد و محکم مچ دستم رو گرفت و مجبورم کرد صاف وایستم، دستم رو بالا برد:
- برنده، آینازه!
جمعیت شروع کردن به جیغ زدن و با ذوق تشویق کردن، بعضیها هم یه طوری نگام میکردن که انگار ارث باباشون رو ازم طلب دارن و ازم متنفرن. خب حقم داشتن! قراره به خاطر برد من کلی پول از دست بدن.
البته من برای کسایی که روم شرط بندی کرده بودن مبارزه نمیکردم! هر مشت یا ضربهای که زدم فقط برای خفه کردن صداهای توی ذهن خودم بود.
زندگیم از وقتی که وارد آمریکای لعنتی شدیم تغییر کرده و از این رو به این رو شده.
بابام هم مربی بوکس بود، اون تنها کسی بود که واقعا از ته دل دوستم داشت...دو هفته پیش، تصادف کرد.
همه گفتن"سرنوشت بود" یا "یه حادثه بود" اما یه چیزی ته قلبم نمیزاشت این رو باور کنم.
اونا بابام رو نمیشناختن! اون همیشه حواس جمع بود...همیشه!
زمانی به خودم اومدم و از فکرو خیال خارج شدم که جمعیت زیرزمین کمتر شده بود و همه داشتن میرفتن.
از رینگ بیرون اومدم و حوله رو دور گردنم انداختم.
به بطری آبم چنگی زدم و برش داشتم.
جرعهای ازش خوردم و وارد رختکن شدم که نگاهم با نگاه مایکل که دست به سینه به دیوار تکیه داده بود، قفل شد. کلافه سرم رو کج کردم و بهش خیره شدم، این تقریبا سومین باری بود که بعد مرگ بابا برای مبارزههام میاومد تا خودم رو از قصد به کشتن ندم نیمچه لبخندی زد:
- بازم بردی.
پوزخند زدم و بیحوصله به سمت کمدم رفتم:
- عه بردم؟ چقدر عالی.
چرا فکر میکرد الان بردن خوشحالم میکنه و خیلی خبر خوبیه؟ الان مثلا خیلی حالم خوبه چون تونستم یه مرد خیکی رو شکست بدم؟
با شنیدن جواب سردم، لبخندش از بین رفت. اومد جلو و شونهش رو به کمد بغلی تکیه داد:
- چند روزه نخوابیدی آیناز.
بیتوجه بهش کوله پشتیم رو از توی کمدم در اوردم و روی نیمکت نشستم. اصلا حوصلهی بحث نداشتم. توی این چند هفته از قبل بیحوصلهتر شده بودم. هیچ دل و دماغی برام نمونده بود. اینم که هرروز خدا اینجا پلاس بود. از بس که بیکاره!
- مهم نیست.
هیچی نگفت، فقط نگام کرد. نگاهش فرق داشت، یه جور نگرانی عجیبی که تا حالا ندیده بودم توی نگاهش بود، قیافش زار میزد که میخواد یه چیزی بگه ولی نمیتونه. این نگاه خیرهش زیادی داشت عصبیم میکرد. کلافه بهش نگاه کردم و گفتم:
- چیه مایکل؟ چیشده؟
دستی پشت گردنش کشید. انگاری هنوزم دو دل بود، یکم این پا و اون پا کرد بعد گفت:
- امروز رفتم داخل باشگاه بابات، در باز بود.
با شنیدن این حرف، ابروهام بالا رفت و مشکوک نگاش کردم. اینکه رندوم از جلوی باشگاه بابا رد شه و بعد واردش شه یکم برام عجیب و غیرقابل هضم بود.
البته شاید این روحیهی شکاکیم هم بعد مرگ بابا بیشتر شده و دارم توهم میزنم و زیادی واکنش نشون میدم. با همون ابروهای بالا پرسیدم:
- خب؟ ادامش رو صدا و سیما سانسور کرد؟ خودم باید تصور کنم؟
هل شدکه باعث شد ابروهام بیشتر بره بالا، چه مرگش بود این بشر؟
- داشتم فقط رد میشدم. وقتی در باز بود رفتم داخل، کشوی اتاق بابات شکسته بود و کلی کاغذ روی میز ریخته بود.
پوشهی قهوهای رنگی رو از زیر کاپشنش در اورد و کنارم روی نیمکت گذاشت.
حرفی نزدم و فقط به اون پوشه نگاه کردم. حتی برش هم نداشتم. فقط سعی کردم تمام جملاتی که گفته رو هضم کنم. رفته باشگاه بابا ... در باز بود و رفته داخل و بعد وارد اتاق شده و دیده کشوها شکسته.
من همیشه قبل از خارج شدن از باشگاه، مطمئن میشم در قفله یا نه!
حالا بیا فکر کنیم باز بود و رفته داخل، چرا باید بره اتاق بابا؟
تقریبا نزدیک شش ماه بود که با مایکل آشنا شده بودم، یکی از شاگردهای بابا بود. اما خب من هیچ اعتمادی به این یارو ندارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلی سوال توی ذهنم بود که هیچ جوابیم نمیتونستم براش پیدا کنم. آخر با گیجی پوشه رو برداشتم و بازش کردم. کاغذهای داخلشو با شدت در اوردم بیرون و با دیدن گزارش تصادف، امضاهای نصفه، مهر حذف، یه جمله قرمز رنگ"پرونده تا دستور بعدی بسته نشود" روی یه کاغذ، دستام یخ زد. توی همهی کاغذ ها اسم بابا بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاینا چین؟! چرا باید اسم بابا توی این کاغذها باشه؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاحساس میکردم دارم خواب میبینم و به چیزی که میدیدم باور نداشتم. با صدایی که از شدت شوک میلرزید گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- این...توی باشگاه بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمایکل نفسش رو بیرون داد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهم رو از برگهها گرفتم و با چشمای گرد نگاهش کردم. توی چشماش دنبال یه واکنش مشکوک میگشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچرا نمیتونستم باورش کنم؟ دلیلی نداشت که بهم دروغ بگه ولی باز هم این موضوع برام عجیب و غیرقابل باور بود. از همون اول شکاک بودم و این شکاکی بعد مرگ بابا خیلی خیلی بیشتر شده. جوری که اصلا نمیتونم کنترلش کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- این یعنی چی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- یعنی تصادف نکرده، آیناز مطمئنم یه چیزی پشتش بوده...یه نفر خواسته بابات بمیره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی این جمله رو گفت، برای یه لحظه احساس کردم که کل وجودم یخ زد. داشت چه زری میزد؟ هر جملهای که میگه برام عجیبتره. داشت باهام شوخی میکرد؟ دیشب فیلم جنایی دیده و تصمیم گرفته امروز بیاد اینجا تا برام اجراش کنه؟ اگه واقعا اینطوره میتونم همین الان فکش رو بیارم پایین چون واقعا حوصلهی این مسخره بازیا رو ندارم. با همین فکر، با لحن تمسخر آمیزی گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- عه جدی؟ شوخیت خیلی بیمزه بود جمع کن خودتو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنیمچه لبخند تلخی زد که باعث شد لبخند تمسخر آمیزم از بین بره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کاش شوخی بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیه قدم عقب رفت و با احتیاط و صدای آروم تری گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نگاه کن. یه مهر زیر همهی پروندههاست...یه مهر به شکل پروانه و مار. اسم سازمان هم آرکاناست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیگه قدرت حرف زدن نداشتم و فقط به پروندهها زل زده بودم و چشم ازش برنمیداشتم، با وجود اینکه هنوز مشکوک بودم اما نمیتونسم حرفهایی که زده نادیده بگیرم. مخصوصا وقتی که خودم هم به مرگ یهویی بابا مشکوک بودم و برام غیرقابل باور بود که این یه تصادف عادی باشه! این اطلاعات و برگهها برای من کافی نیست. باید دقیق بقهمم ماجرا چیه، از اون طرفم نمیتونم فقط به حرفهای مایکل اطمینان کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز کجا معلوم از خودش در نیورده باشه؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیهو با شدت بلند شدم که باعث شد چشماش به طرز ضایعی گرد شه و شوکه بهم خیره شه. بدون اینکه نگاهش کنم، کاغذها رو توی پوشه چپوندم و بعد پوشه رو توی کوله پشتیم انداختم .حرفاشو زده بود، دیگه علاقهای نداشتم بیشتر بشنوم، خودم باید پیگیر بشم که از صحت این چیزایی که گفته مطمئن شم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکوله رو روی نیمکت پرت کردم و بعد دستهام رو به کمر زدم و به در خروج اشاره کردم. با لحن حق به جانبی گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اوکی حرفاتو زدی حالا گمشو بیرون میخوام لباسام رو عوض کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند ثانیه بیحرف وایستاد و فقط توی چشمام زل زد، معلوم نبود با آنالیز صورتم میخواد چی رو بفهمه. تردید و شک توی تمام حرکاتش به وضوح دیده میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر آخر پوفی کشید و از اتاق خارج شد و در رو بست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبلافاصله بعد از رفتنش لباسهام رو عوض کردم و بعد از برداشتن کوله پشتیم از اتاق خارج شدم. تا وقتی که از اونجا خارج شم مایکل رو ندیدم. میلی هم برای پیدا کردنش نشون ندادم، احتمالا رفته.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهری نگهبان اینجا بود، بالافصله بعد دیدنم سوییچ موتورم رو سمتم پرتاب کرد. توی هوا گرفتمش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمیشه باید سوییچ وسایل نقلیهمونو به هری تحویل بدیم. اینم یکی از قانونای مزخرف و عجیب اینجا بود که مجبور بودیم ازش پیروی کنیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاول کلاه کاسکتم رو گذاشتم و بعد سوار موتور شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباید حتما خودم برم باشگاه تا ببینم چخبره! اینطوری نمیشه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموتور رو روشن کردم و با سرعت راه افتادم. هرچند که خودمم مرگ بابا زیادی برام مشکوک بود، اما اینکه مربوط به یه سازمان باشه هم اصلا باورپذیر نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبابا رو چه با این کارا؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا مامان و بابام به دلایلی که اصلا ازشون خبر ندارم چون فقط هفت سالم بود اومدیم آمریکا و بعد از یه مدت خبر طلاق مامان و بابام رو شنیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمامان حتی یه دقیقه هم برای داشتنم تلاش نکرد و رفت، البته دلیلشم زود متوجه شدم، چون به طرز عجیب و وقیحانهای خبر ازدواجشم یه سال بعد برامون اوردن و دعوتمون کردن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموتور رو جلوی در باشگاه پارک کردم و با سرعت از موتور پیاده شدم. کلاه کاسکتم رو در اوردم و روی فرمون موتور آویزون کردم و وارد باشگاه شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر آهنی باشگاه رو با یه هل کوچیک باز کردم. سکوت سنگینی توی سالن اصلی حکم فرما بود. نور ضعیفی که از چراغهای بالای رینگ میتابید، سایههای بلند و کج و معوجی روی کف چوبی انداخته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباشگاه بوی آشنای چرم کهنه، رطوبت و تافتهای مخصوص رینگ رو میداد. یه بوی سنگین و مردونه که تا قبل از اون دو هفتهی نحس، بهم حس امنیت میداد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمستقیم رفتم سمت دفتر کوچیک بابا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دیدن وضع اتاق سرجام میخکوب شدم. انگار یه تیم کامل تروریستی به اتاق حمله کرده بود. میز کار بابا، همون جایی که صدها بار شاهد تمرکز بینظیرش بودم، تبدیل شده بود به یه آشفتگی وحشتناک.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکشوها بیرون ریخته بودن، کاغذها پاره پوره و پخش و پلا بودن. انگار دنبال یه چیزی بودن و خیلی عجولانه این کار رو کرده بودن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا سرعت رفتم سمت کمد کشویی اصلی که همیشه یه سری مدارک مهم یا نقشههای تمرینی قدیمی اونجا بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر کشوی پایین، قفلش شکسته بود و از جا کنده بود. انگار همون بلایی که مایکل گفته بود رو سر این کشو هم اومده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمین که خم شدم تا دستم رو ببرم توی کشو، یه حس غریزی و عجیبی توی ستون فقراتم جرقه زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقبل از اینکه بتونم کاملا صاف وایستم، یه سایه از پشت سرم رد شد و بعد بلافاصله یه دست قوی از پشت دور گردنم قفل شد و منو به عقب کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آخ!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسم بند اومد. تمام اون آدرنالین مبارزه قبلی، حالا تبدیل شده بود به یه ناباوری. از شدت شوکه شدن تمرکزم رو از دست داده بود. سرم چرخید و توی همون حالت که داشتم خفه میشدم، تونستم یه لحظه صورتشو ببینم. یه مرد با هیکل گنده و نگاه ترسناک. این دفعه اما خبری از تمسخر نبود، فقط یه نگاه ترسناک و خشن توی چشمهاش بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ولم کن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدام خفه و ضعیف بود. دست چپم رو بردم بالا تا دستش رو از روی گلوم بردارم، ولی اون یه قدم جلوتر اومد و منو با خودش کشید. پاهام از زمین بلند شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگار که خون توی سرم میجوشید. اون لحظه یاد حرف مایکل افتادم"تصادف نکرده…"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تمام قدرتم، آرنجم رو به پهلوش کوبیدم. فقط نالهای کوتاه کرد و یه ثانیه دستش سست شد. همون یه ثانیه برای من کافی بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخودم رو چرخوندم و با زانو، ضربهای مستقیم به شکمش زدم، همون جایی که یه مرد گنده رو ناکاوت کرده بودم. این بار کمتر اثر کرد، اما گاردش رو شکستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسریع فاصله گرفتم و به عقب پریدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاون مرد، انگار نه انگار که به شکمش ضربه زدم. با غیض به سمتم هجوم اورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین یکی خیلی فرق داشت با اون مردی که یه ساعت پیش مسابقه دادم؛ این وحشیتر و بیرحمتر بود. مشتهاش مثل پتک بودن و من فقط میتونستم جاخالی بدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز میز فاصله گرفتم و به سمت قفسه تجهیزات رفتم. یه مجسمه سنگین برداشتم و پرت کردم سمت صورتش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاونم کاملا همزمان سرش رو برای جاخالی دادن کج کرد، کم نیوردم و با یه چرخش سریع، از کنارش رد شدم و خودم رو رسوندم به میز. محکم پایهی لق میز رو کشیدم و یه تکه چوب سنگین از میز جدا شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیه چماق موقت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیهو حمله کرد. این بار من حمله کردم. چوب رو پایین نگه داشتم و سعی کردم مچ دستش رو بزنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین بار فرصت گیر اورده بودم. با تمام تمرکز و انرژی یه ترکیب سریع اجرا کردم. یه ضربه به دندههاش و بلافاصله یه حرکت چرخشی، و بعد، تمام قدرتم رو انداختم توی ضربهم و مستقیم پام رو به گیجگاهش کوبیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرد غولپیکر بلافاصله مثل یه تنه درخت افتاد کف اتاق و روی کاغذهای پخش شده پخش شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز شدن آدرنالینی که داشتم چند ثانیه نفس نفس زدم و به مرد نگاه کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتلوتلو خوران، رفتم سمت جنازه روی زمین. دنبال یه چیز مشکوک میگشتم. ناخوداگاه چشمم به یه کاغذ کوچیک که از جیب شلوارش افتاده بیرون افتاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیه تیکه کارت ویزیت کوچک و مشکی. روش نوشته بود: “آرکانا - واحد عملیات ویژه.” و زیرش همون مهر لعنتی پروانه و مار.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- لعنتی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسم رو با صدای بلندی بیرون دادم. داشتم به سمت کمد میرفتم تا اون پوشه قهوهای رو بیارم که یهو…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیه درد تیز و وحشتناک که از فرق سرم شروع شد و تمام وجودم رو مثل یه شوک الکتریکی فرا گرفت. از پشت سرم، از جایی حواسم بهش نبود، یه ضربه دیگه اومده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما از طرف مردی که بیهوش افتاده بود، نبود. یه نفر دیگه بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدنیا شروع کرد به تاریک شدن. حس کردم دارم روی زمین میافتم. آخرین چیزی که دیدم، نور چراغ بالای اتاق بود که مثل یه ستارهی دوردست سوسو میزد و یه حس غریب که همهی صدایی که توی ذهنم بود رو بالاخره خاموش شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلعنتی… سرم داشت میترکید. چشمهام رو باز کردم، من کجام؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچقدر تاریک بود، سقف اینجا خیلی پایینتر بود اما با این حال بزرگ بود. پر از لولههای فلزی زنگ زده بود و چند تا رینگ مسابقه هم مقابلم بود. نفس عمیقی کشیدم که یه بوی نم، خاک و یه چیزی شبیه به مواد شیمیایی توی هوا معلق بود توی ریههام رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگوشهی دیوار روی زمین سرد دراز کشیده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسعی کردم بلند شم، ولی دنیا عین یه قایق توی طوفان شروع کرد به چرخیدن و حالت تهوع شدیدی گرفتم. انگار یه کامیون از روی سرم رد شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیهو یادم اومد… اون ضربه توی باشگاه… همینطور که سعی میکردم روی آرنجم تکیه بدم، یه لگد محکم به پهلوم خورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلگد به حدی محکم بود که تمام نفسم یهو از ریههام خالی شد و دوباره افتادم روی زمین و سرم گیج رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیه سایه بالای سرم وایستاده بود. با چشمهای نیمهبازم سعی کردم تشخیص بدم کیه. یه زن بود. قدش از من بلندتر بود، یه کت چرمی مشکی پوشیده بود و موهای تیرهش رو شل بسته بود. اما چیزی که از همه بیشتر توجهم رو جلب کرد، نگاهش بود. سرد، بیحس و کاملاً خالی از هر احساسی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پاشو ببینم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا درد یکم خودم رو عقب کشیدم و با صدای دو رگه و خشداری گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو دیگه کدوم خری هستی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتازه چشمم به افرادی که اینجا بودن افتاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیه سالن بزرگ زیرزمینی بود، پر از آدمهایی با لباسهای تیره، بعضیا تمرین میکردن، بعضیا هم فقط تماشا میکردن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروی دیوار بزرگ انتهای سالن، نماد مار و پروانه با نئون قرمز میدرخشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تازهواردی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگیج نگاهش کردم. داشت راجب چی حرف میزد؟! وقتی دید حرفی نمیزنم و ساکتم، کلافه پوفی کشید و روی زانو نشست و عصبی بهم خیره شد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خوب گوش کن چی میگم. اینجا اسمی وجود نداره. از حالا به بعد فقط شمارهای.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیه برگه دستم داد با عدد «۳۷۴» روش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- لباستو رو عوض کن. بیست دقیقه دیگه آزمون شروع میشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهم گیجتر شد. این زنیکه داشت راجب چی حرف میزد؟ آزمون چی؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو مهمتر از همه ... من کدوم قبرستونیم؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا حرص انگشتش رو به سمت اتاق ته سالن گرفت و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پا میشی بری اونجا لباساتو عوض کنی یا نه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگوشهی لبم رو به دندون گرفتم. یکم خودم رو جمع و جور کردم و به دیوار کثیف و چرک تکیه دادم، ناخوداگاه نتونستم تحمل کنم و با ناباوری و حرص خندیدم. وای خدایا ... فکر کن یهویی از باشگاه بابات بدزدنت و بعد بیارنت ناکجا آباد و بهت دستور بدن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلافه دستم رو لای موهام کشیدم و سرم رو انداختم پایین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمطمئنم الان هم ظاهرم مثل دیوونههاس هم رفتارم. یهو خونم به جوش رسید و سرم رو با شتاب بالا اوردم و با چشمای به خون نشسته به چشمای سرد زن زل زدم و فریاد زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اینجا کدوم قبرستونیه منو اوردی زنیکه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاخماش به خاطر صدای بلندم تو هم رفت. منتظر بودم حرف بزنه اما در کمال تعجب بدون زدن هیچ حرفی بلند شد و لباساش رو مرتب کرد و بعد با دست علامت داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا گیجی به حرکاتش نگاه میکردم که یهو چند تا مرد قوی و هیکلی اومدن سمتمون. چشمام به طرز ضایعی گرد شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه چخ رفتم که. میخواد چه غلطی کنه؟! نکنه میخوان کتکم بزنن؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیکی از اون مردها بازوم رو گرفت و با شدت بلند کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد یه نفر دیگه هم اومد اون یکی بازوم رو خیلی محکم توی دستش گرفت و من رو به سمت اون اتاقی که زنه اشاره کرد کشوندن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانقدر حرکاتشون یهویی و سریع بود که جا خوردمو قدرت انجام هیچ کاری رو نداشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمام از شدت شوکه بودن، گرد شده بود. یهو به خودم اومدم و تقلا کردم. سعی کردم خودم رو از دست اون دو تا غول بیابونی نجات بدم. داد زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ولم کنید حرومزادهها! دستتو بکش آشغال!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحرفام به پشمشون نبود. با حرص سعی میکردم خودمو محکم نگه دارم که نتونن من رو ببرن ولی خب متاسفانه حتی یه صدم ثانیه هم روشون اثر نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیکی از اون مردها با پا محکم در اتاق رو باز کرد و بعد با شدت من رو توی اتاق پرت کرد. سریع تعادلم رو حفظ کردم تا با سر نیفتم زمین و ضایع نشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر رو محکم بستن و صداش توی فضا پیچید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپلکهام رو با حرص روی هم فشردم و نفسم رو با صدا بیرون دادم. این چه مصیبتیه که من توش گیر افتادم؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمام رو بعد از چند ثانیه باز کردم که با نگاههای متعجب و کنجکاو کُلی افراد خاکستری پوش رو به رو شدم.دوباره نفس عمیقی کشیدم. باید به خودم بیام! الان با حرص خوردن و بدون فکر رفتار کردن فقط سر خودم رو به باد میدم.باید خوب فکر کنم و ببینم باید چیکار کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکف دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و خطاب به اون آدمای خاکستری پوش با لحن طلبکارانهای گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اینجا کجاست و من اینجا چیکار میکنم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیکی از پسرهایی که اون گوشه نشسته بود با حرفی که زدم ابروهاش بالا رفت، با دیدن قیافهای که داشت ناخوداگاه صورتم مچاله شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچه بلایی سر صورتش اورده؟ این چه وضعش بود واقعا؟ جدی برای اینکه اینطوری گوه بزنن به قیافش پول هم داده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصورتش و بدنش پر بود از تتوهای ریز و درشت و دور چشم چپش هم کاملا سیاه کرده بود و تتو زده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپیرسینگهای زیادیم روی تک تک نقاط صورتش داشت. ناخوداگاه فکرم رفت سمت اینکه اگه بخواد آب بخوره از اون سوراخای پیرسینگ آب نمیریزه بیرون؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا اون تتوی دور چشمش هم درست شبیه پاندای کنگ فو کار شده بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپسره دستاش رو توی جیب شلوار خاکستریش کرد و چند قدم به سمتم اومد و درست مقابلم قرار گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبدون اینکه ذرهای از احساساتم رو توی صورتم نشون بدم، خیلی سرد بهش خیره شدم و منتظر موندم حرف بزنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیهو نیشخند صدا داری زد و بعد با مسخرگی سرش رو برگردوند و به آدمای پشتش نگاه کرد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کی این پرنسسو راه داده اینجا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزبونم رو روی دندونهای نیشم کشیدم، اصلا حرف مسخرهای که زده بود به هیچجام نبود و فقط روی صورتش تمرکز کرده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irالان که نزدیکتر شده جزئیات بیشتری از پیرسینگا و تتوهاش میبینم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیعنی واقعاً این تتوها رو خودش دوست داره یا زور کردن بهش؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو اون پیرسینگها! معلوم نیست اینا رو کی و چجوری انداخته. دردش نگرفت؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوزخند محوی روی لبم ظاهر شد. الحق که خرجش فقط یه آهنرباست! میتونم بدون هیچ مبارزهای به طرز جذابی با یه آهنربا ناک اوتش کنم. الان واقعا همچین آدمی داره سعی میکنه بهم زور بگه یا قلدری کنه؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irالان باید بهش نشون بدم من کیم یا زوده؟ نیشخند تمسخر آمیزی زدم و توی چشماش زل زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- به عنوان فردی که خرجش یه آهنرباست، زیادی حرف میزنی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپسره به خاطر جوابم ابروهاش بالا رفت و اولش تعجب کرد، اما کم کم اخماش تو هم رفت. خواست حرفی بزنه که یه پسر دیگه از اون سمت گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هی دنیل، بسه! وقت نداریم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدنیل دندون قروچهای کرد و بعد یکم خم شد سمتم و کنار گوشم زمزمه کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دارم برات!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد برگشت رفت پیش پسره، نفسم رو با حرص بیرون دادم. آخر هم یه جواب درست حسابی بهم ندادن که اینجا کجاست. فقط زر میزنن! فقط زر!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیهو مشت آرومی به بازوم خورد که سرم رو با شدت برگردوندم، کی جرئت کرد منو بزنه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیه دختره که کنارم وایستاده بود و نیشش تا بناگوش باز بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم رو روی بازوم گذاشتم و با اخم نگاش کردم. وای خدایا، این اسکلا کین منو انداختی وسطشون. دختره با خنده گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- قیافت خوراکه میمه! چته تو؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحس کردم خون توی رگهام مثل بنزین داغ بالا میره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموهاش نارنجیِ جیغ بود، جوری برق میزد که اگه چراغا رو خاموش کنن، میتونم از موهاش به عنوان چراغ قوه استفاده کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدو گوش بافته بودشون و مثل طناب رو شونههاش انداخته بود و اون نیش تا بناگوش بازش آدمو یاد دلقکایی میندازه که از خندهشون بیشتر باید ترسید تا خندید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاخمامو بیشتر تو هم کردم و دستم رو رو بازوم رو بیشتر فشردم، با لحن تندی گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بنظرم یه نگاه توی آینه بکن، خودت اندازه ده تا میم جالبی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدختره زل زد بهم، بعد یهو زارت زد زیر خنده، چند نفر سرشونو برگردوندن ببینن چی شده. یکی از همونا زمزمه کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خفه شو سوفیا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو اون دختره، همون سوفیا، خندهش رو خورد و با لبخند شیطونش یه قدم به من نزدیکتر شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- الکی گارد نگیر، ماهم مثل خودتیم و اینجا هیچکس دنبال اذیت کردنت نیست. فقط باید یاد بگیری وقتی دنیل حرف میزنه، دهنتو ببندی. نمیخوای اولین روزت رو با چند تا بخیه تموم کنی، نه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند زدم، الان واقعا داشت تهدیدم میکرد؟! ببین به کجا رسیدم که یه الف بچه داره منو تهدیدم میکنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندم عمیقتر شد، زیادی داشت برای اون پاندای کن فو کار دستمال میکشید. یا دوست پسرشه، یا شایدم از این نوچههاست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کلا این دختره ردیه. معلوم نیست چی برای خودش فکر میکنه که اینطوری نیشش بازه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستش رو روی شونهم گذاشت و یکم سمتم خم شد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خوب گوش کن، چون فقط یه بار میگم! اونم چون دلم برات سوخت چون مشخصه اصلا تو باغ نیستی! .... اینجا جاییه که هممون برای اولین بار تست میدیم تا بتونیم وارد سازمان آرکانا بشیم. اوکی؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتست؟ این کلمه توی ذهنم بولد شد و برای یه لحظه همه صداها محو شد. فقط صدای اون یه جمله توی سرم تکرار میشد «سازمان آرکانا».
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابروهام بالا رفت. حرفهای مایکل هم همش توی ذهنم داشت میچرخید، یا حتی اون مامور ویژه سازمان آرکانا! پس یعنی واقعا همچین سازمانی وجود داره... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحالا که واقعا وجود داره ... یعنی بابا هم توی این سازمان بوده؟! عین من به زور اوردنش و دزدیدنش یا اینکه از قبل خبر داشته؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچون انگاری همهی آدمای اینجا خبر دارن که برای چی اینجان و با خواست خودشون اومدن، جز من! کلی سوال توی ذهنم بود، اما فقط تونستم بپرسم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تست چی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسوفیا یه نیشخند دندوننما زد و عقب رفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نگران نباش، تا چند دقیقه دیگه خودت میفهمی چیکار باهات میکنن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاون لبخند لعنتیِ مصنوعی هنوز رو لبم مونده بود اما ته دلم حس میکردم دارم به لبه نزدیک میشم ... به لبهی یه پرتگاه عمیق!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسمو بیرون دادم. با صدای بلندی گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تئاتری چیزیه؟! سازمان، تست، ورود… برید فیلم تخیلی بسازید، استعدادشو دارید!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه ساکت شدن. حتی دنیل که تا اون موقع داشت با یکی از خاکستریپوشها پچپچ میکرد، سرشو برگردوند. چشماشو تنگ کرد، لبش تکون خورد ولی قبل از اینکه جواب بده، در فلزی ته اتاق با صدای سنگینی باز شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنور سردی از پشت در پخش شد و سایه یه زن افتاد رو زمین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه بیصدا صاف ایستادن. حتی سوفیا یه قدم عقب رفت و اون لبخند از لبش محو شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزن کنار در ایستاد، صدای خشخش پارچهی مشکی لباسش شنیده میشد. همون زنی بود که چند دقیقه پیش منو کشوند اینجا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- همتون بیاید سالن تست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسالن تست. همون چیزی که سوفیا گفته بود. نگاه دنیل کوتاه از روی صورتم رد شد، زمزمه کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دارم برات، پرنسس.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدو مرد دوباره به سمتم اومدن. دیگه تقلا نکردم. فقط نگاه کردم به چشمای اون زن، که حالا اونم مستقیم زل زده بود توی چشمام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تمسخر نگاهم رو ازش گرفتم، توی دلم غوغا شده بود اما خب یاد گرفته بودم که هیچوقت نشون ندم توی دلم چی میگذره. اون دوتا مرد منو کشوندن به یه سالن که گفته بودن سالن اصلیه. وقتی که رسیدیم با حرص دستاشون رو پس زدم. انگار دارن کیسه برنج جا به جا میکنن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمم به یکی از ستونها افتاد. مردی با لباس سر تا سری مشکی اونجا وایستاده بود. چشمهاش تیز بود، مستقیم به من خیره شده بود. زن مو سفید پشت سرم گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حریفت اونه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصورتم با گیجی مچاله شد، حریف دیگه چه مزخرفیه؟ حریف چی؟ چرا انقدر مبهم حرف میزنن؟ خب یه بار عین آدم زرتون رو بزنید بفهمم دارید چه گوهی میخورید دیگه چاقالا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم رو برگردوندم و به اون زن نگاه کردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حریف چی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند محوی زد و نگاهش رو به اون مرد سیاه پوش دوخت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- باید باهاش مبارزه کنی و شکستش بدی تا بتونی بری مرحله بعد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمکی زد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- در غیر این صورت حذفی و یه گلوله تو مغزت خالی میکنم. موفق باشی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد خیلی بیخیال از کنارم رد شد. با دهن باز به رفتنش نگاه کردم. یه طوری راحت راجب کشتنم حرف زد که انگار میخواد سر خروس ببره! این الان جدی بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتوی جملاتش هیچ رد شوخیای نتونستم پیدا کنم. انگار جدی جدی وارد یه جهنم شدم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا حرص دستم رو لای موهام فرو کردم. برای اولین بار قبل مبارزه استرس گرفته بودم. اونم به خاطر اینکه الان بحث مرگ و زندگیه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاحساس میکنم وارد یه فیلم اکشن و جنایی شدم، چون این چیزا رو فقط توی فیلمای مافیایی میدیدم نه واقعیت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدو دل به مرد سیاه پوش که توی رینگ بهم نگاه میکرد خیره شدم. جدی جدی باید مبارزه کنم؟ هیچ راه فراری نیست؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمعلومه که هست ... فقط باید از این خراب شده فرار کنم و برم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه و دور و بر نگاه کردم که با کلی هرکول مواجه شدم ... لبخند مسخرهای روی لبام ظاهر شد. خب انگاری جدی جدی به چوخ رفتم، هیچ راه فراری نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمم به کسایی که توی رینگای دیگه بودن افتاد. هیچکس مدلش اینطوری نبود که بزارن آروم پیش بری. همه همدیگه رو در حد مرگ میزدن تا بتونن زنده بمونن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تردید و حرص وارد حلقهی مبارزه شدم. چارهای ندارم ... باید زنده بمونم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسکوت کوتاهی بین من و مرد افتاده بود. مرد بدون هیچ حرکتی دستش رو بالا برد و علامت شروع داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاولین ضربه رو مرد زد. سریع بود، ولی من هم فلشیم برای خودم! سریع عکسالعمل نشون دادم و جاخالی دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irضربهی بعدیش نزدیک بود بخوره به بازوم. نفس عمیق کشیدم و ذهنم رو خالی کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاشتباه نکن، زنده بمون، تمرکز کن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر حرکتم زیر نظر بود. فقط باید تکون میخوردم، جاخالی میدادم، و مشت میزدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرد با سرعت بیشتری حمله کرد. یه لحظه چشمم به دیوار بزرگ سالن افتاد؛ نماد مار و پروانه با نئون قرمز میدرخشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز حواس پرتیم استفاده کرد مشتش محکم توی شکمم فرود اومد، ضربهی محکمی بود. قیافم از درد مچاله شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدردش از نظر جسمی کم بود، ولی از نظر روحی...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگار یه هشدار جدی بهم داده بود و بهم فهموند که دارم خیلی شل میگیرم! یه قدم عقب رفتم و دوباره آماده شدم؛ نفس عمیق کشیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخب خب ... اینو داشته باش مرتیکه بز! نفس کش!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو توی یه لحظه، داد بلندی زدم و عین روانیا بهش حمله کردم و مشت زدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irضربم درست خورد تو فکش و یه قدم عقب رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحس قدرت کردم و نیشم شل شد، هه خوردی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دیدن نیش شل و ولم، لبخند زد. با پشت دستش خون کنار دهنش رو پاک کرد، بعد گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بد نبود تازهوارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد، قبل از اینکه حتی بتونم نفس بکشم، با یه حرکت سریع پاشو چرخوند و با زانو کوبید توی پهلوم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمام گرد شد و نفسم برید. یه لحظه همه چی تار شد، خم شدم ولی اجازه ندادم که زمین بخورم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرتیکه آشغال!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدندونامو روی هم فشار دادم. صدای تشویق و فریاد اطراف بالا رفته بود. آدمای دورمون حالا با دقت نگاه میکردن، بعضیا لبخند میزدن، بعضیا زمزمه میکردن که "دختره دووم نمیاره."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس عمیقی کشیدم، عرق از کنار شقیقهم و پیشونیم میچکید. چشمامو تنگ کردم، دستامو بالا اوردم. با تمسخر گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فکر کردی بچه بازیه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تمسخر ابرو بالا دادم و زیر لب گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- شاید هم هست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیهو دویید سمتم. مشتهاش تند و بیوقفه به سمتم میومدن. با سرعت جاخالی میدادم، یکی از ضربهها خورد به لبم. طعم خون توی دهنم پخش شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحرصم گرفت. عجب وحشیایه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستمو مشت کردم، به صداهای اطراف گوش ندادم. فقط نگاهش کردم. یه چرخ زدم و با تمام توانم با پشت پا زدم توی صورتش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای فریاد جمعیت بلند شد. مرده به عقب پرت شد و افتاد زمین، لبخند پیروزمندانهای زدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند قدم به سمتش رفتم... ای بابا هنوز نفس میکشید که.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیتونستم بیفتم روش و تمومش کنم، ولی وایسادم و فقط نگاهش کرم، از شدت هیجان نفسنفس میزدم. زن مو سفید سریع اومد جلو و پرید وسط:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تمومه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه ساکت شدن. زن با همون لحن سردش بهم نگاه کرد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- شمارهی ۳۷۴، قبول شدی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه زحمت نفسمو بیرون دادم، هنوز پهلوم تیر میکشید. احساس عجیبی داشتم. باورم نمیشه که قبول شدم و زنده میمونم! بعد از مرگ بابا ... این اولین مسابقهای بود که انقدر بهم چسبید!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرد به سختی از روی زمین بلند شد، با قدمهای آروم سمتم اومد، خم شد سمت گوشم و آروم گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هنوز اول راهی دختر...آرکانا جایی برای بازندهها نداره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد بدون اینکه منتظر جوابم باشه از کنارم رد شد و رفت. احساس کردم زمین زیر پام داغه، یه حس جدید توی دلم بود… یه چیزی شبیه تولد دوباره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکم و بیش از این حسه خوشم اومده بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخب که چی...من تا اینجاش پیش رفتم، پس بقیهاش هم میرم. درسته با خواست خودم نبود، ولی الان که اینجام...باید ادامه بدم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباید بفهمم بابا چه ارتباطی با این خراب شده داره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیگه دلم نمیخواست فرار کنم ... حالا که واقعا این سازمان وجود داره و انگاری به مرگ بابا هم ربط داره و مهم تر از همه تونستم تست اول رو قبول شم...جرا بیشتر پیش نرم که بفهمم دقیقا ماجرا از چه قراره؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا این فکر، زیر لب گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- باشه، حالا که اصرار دارید...پس منم بازی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزن موسفید سمتم اومد و آروم گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- راه بیفت، ون منتظرته.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند تا از نگهبانا با من و چند تازهوارد دیگه قدمزنان ما رو همراهی کردن. اطرافم رو نگاه کردم؛ بعضیا آروم و خونسرد بودن، بعضیا هم مثل من استرس داشتن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیکی از دخترا چشماش برق میزد، ظاهراً از قبل میدونست کجا میره. با دیدن سوفیا و دنیل، اخمام تو هم رفت ...این دوتا احمقم قبول شدن؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدنیل شاید، اما به سوفیا نمیاومد از نظر جسمی قوی باشه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irما رو بردن سمت حیاط پشتی. یه ون قدیمی و مشکی با شیشههای دودی جلوی در وایساده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر عقب باز شد و چند تا از نگهبانا سریع و بدون حرف، ما رو داخل هل دادن. بوی نفت و چرک و رنگ داخل ون پیچید بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصورتم رو با حالت چندشی مچاله کردم. آدم وسواسیای نبودم اما بوی این ماشین واقعا چندشآور بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناچار روی یکی از صندلیها نشستم، یه نگهبان که ماسک مشکیای که شبیه دزدا شده بود اومد وسط وایستاد و یه قوطی فلزی کوچیک دستش بود، یه قرص سفید از توش در اورد و بدون هیچ توضیحی سمتم گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشبیه اون قرصایی که تو فیلمها میدیدم. با صدای خشداری پرسیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- این چیه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه افرادی که توی ون بودن بهم نگاه کردن و بعد نگاهشونو به نگهبان دوختن انگار همشون منتظر بودن یکی این سوال رو بپرسه. نگهبان کوتاه گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فقط بخوریدش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند نفری که کنارم بودن بیحرف قرصاشونو خوردن. یکی از پسرها با تردید گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نخورید، ممکنه...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگهبان با صدای محکمی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- همهتون باید بخورین. دستوره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس عمیقی کشیدم ...به یه ورم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقرص رو گذاشتم توی دهنم. طعم تلخی داشت. چند قلپ از آب سرد توی بطری دستم خوردم. بعد همهچیز مثل یه پرده سیاه افتاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنور صبح از تهِ پنجرههای کوچیک و توریدار وارد اتاقِ سفید با دیوارههای سفید میشد. سرما به استخونام نفوذ کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسعی کردم چشمامو باز کنم؛ کنارم صدای پچ پچ میاومد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآروم نشستم و دور و برمو نگاه کردم. باز دوباره اوردنم کدوم قبرستون؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتاق نه خیلی بزرگ بود نه خیلی کوچک؛ تختای فلزی دو طبقه ردیف شده بود. سوفیا روی تخت کناریم با ذوق عجیبی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بالاخره بیدار شدی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوکر بهش نگاه کردم، چقدر بدبختم که روزم رو با قیافهی دلقک گونهی این دختره شروع کردم! نکنه هرروزباید این قیافه رو تحمل کنم؟ وای من طاقتشو ندارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاینجا انفرادی نداره؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیشه جایی برم که این دختره نباشه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیهویی یکی از طبقهی بالای تختم آویزون شد و صورت ترسناکی به صورتم نزدیک شد که ناخوداگاه جیغ خفهای کشیدم و با شدت سرم رو عقب کشیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دیدن قیافهی کریح و رو اعصاب دنیل، با حرص نفسم رو بیرون دادم و دستم رو روی سینهم گذاشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مرض داری حرومی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباورم نمیشه من رو بین این دیوونهها انداختن ... اینا رسما تیمارستانین!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوایسا ببینم، اینجا کم و بیش شبیه تیمارستانه ... نکنه واقعا اوردنم تیمارستان؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا یه حرکت از روی تخت پرید پایین و انگشتش رو تهدید وار سمتم گرفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ببین به پر و پای من نپیچ، اوکی؟ منو دیدی دهنتو ببند کلا!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تمسخر نگاهش کردم. خدا اعتماد به نفس رو به چه پانداهایی میده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کی آخه با تو کار داره پاندا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشماش از حرص زیاد ریز شد، خواست حرفی بزنه که در فلزی باز شد و حرفش رو خورد. زن مو سفید وارد اتاق شد، صدای تق تق پاشنههای کفشای مجلسیش توی فضا پیچید، با همون لحن سرد همیشگیش گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- صبحونه هم حاضره، زود آماده شین. بعدش آموزش اولیه رو شروع میکنیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دیدنش، سوالای زیادی توی ذهنم بود که باید حتما میپرسیدم. از تخت پریدم پایین و جلوی زن وایستادم، گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اون قرصا فقط برای بیهوشی بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزن با ابروهای بالا بهم نگاه کرد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- قرصا برای یکی کردن زمانهاس. شب قبل طولانیه، خواستیم استراحت خوبی داشته باشید. هر کی هم سوالی داره، بعد از آموزش بپرسه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- راستی، میتونید من رو مادام صدا کنید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابرو بالا دادم "مادام؟" چه باکلاس! چقدر سیس داره!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادام دست به سینه گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بسیار خب، دنبالم بیاید بریم سالن غذاخوری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو خودش جلوتر رفت. زودتر از همه دستهام رو توی جیبم کردم و بی توجه به بچهها پشت سر مادام راه افتادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبحث بحثه صبحونه بود. اصلا باید جون داشته باشم که بتونم مبارزه کنم یا فکر کنم دیگه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوارد سالن غذاخوری شدیم و رندوم یکی از صندلیهارو رو کشیدم و پشت میز نشستم. اون دوتا طاعون هم پشت همون میز نشستن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصبحونه نون تست و پنیر و شیر بود. کارد رو برداشتم و کمی از پنیر رو روی نون تستم زدم. صدای یه دختر از پشت سرم اومد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- وای ببین چه قیافهای گرفته.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدنیل و سوفیا دقیقا رو به روم نشسته بودن و به دختر پشت سرم خیره شد و بعد به من نگاه کرد. از نگاهش کاملا متوجه شدم که حرفای دختره خطاب به من بود. نیشخند زدم، همین اول کاری چقدر باسن سوزونده بودم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه صندلیم تکیه دادم و منتطر موندم دختره بقیهی حرفشو بزنه. دختره ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مطمئنم از هموناست که فکر میکنه چون خوشگله میتونه با روشهای دیگه از همهی مراحل راحتتر پیش بره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخونم به جوش اومد، رسما داشت گوه میخورد دیگه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحکم کارد رو روی بشقابم پرت کردم و برگشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدختره دقیقا میز پشتمون نشسته بود. ابرو بالا دادم و خونسرد گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- با من بودی خوشگله؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدختره هم لبخند تمسخرآمیزی زد و بدون اینکه دستپاچه شه گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آره...دقیقا با خودتم عزیزم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند نفر خندیدن و دنیل که دید اوضاع خیطه، سریع گرفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بیخیالش، ولش کن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحرفشو به پشمم هم نگرفتم. من ولش کنم؟ عمرا!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبلند شدم و صندلی با صدای قیژ بلندی عقب رفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نه، تازه داره جالب میشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدختره هم قاشقش رو روی بشقابش انداخت و مقابلم وایستاد، با یه لبخند اعصاب خردکن گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حقیقت درد داشت؟ میتونی راجبش گریه کنی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکل سالن ساکت شدن و بهمون خیره شدن. لبهام رو آروم روی هم فشار دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاصلا دلم نمیخواست روز اولی دردسر درست کنم و بزنمش...اما زیادی پررو بود لبخند زدم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- به نظرم بهتره دهنتو ببندی...به خاطر خودت میگم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخندید و چشماش رو ریز کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مثلا میخوای چه غلطی کنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندم عمیق تر شد...یه لبخندی که نشون دهندهی آرامش قبل از طوفان بود. توی یه حرکت به سمتش پریدم و یقهشو محکم گرفتم و سرش رو با تموم نیروم به میز کوبیدم. صدای برخورد سرش با میز توی سالن اکو شد و دختره با درد جیغ بلندی کشید. جمعیت تو سکوت مطلق فرو رفت. چند نفری جیغ کشیدن، بعضیا عقب پریدن. دختره جیغ زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ولم کن دیوونه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irای بابا... کجاش دیوونم من؟ اصلا به من میاد دیوونه باشم؟ حالا فعلا که هنوز نکشتمش...بعد از انکه کشتمش میتونن من رو دیوونه صدا کنن. با خنده گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هنوز دیوونه نشدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدنیل عین سوپرمن پرید سمتم، ولی قبل از اینکه دستش بهم برسه، دو تا نگهبان با سرعت اومدن و بازوها و کتفم رو گرفتن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکشیدنم عقب اما دست و پا زدم که ولم کنن، من که هنوز کاری نکردم! دلم میخواست دختره رو پاره کنم. چرا جفت پا پریدن وسط؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجیغ زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ولم کنید!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادام یهو عین میرغضب اومد سمتم و رو به روم ایستاد، با صدای بلند و محکمی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- شماره ۳۷۴، بس کن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسام تند بود، دندونام رو محکم روی هم فشار دادم. دختره روی زمین افتاده بود و یکی از بچهها داشت کمکش میکرد که بلند شه؛ مادام دوباره با تاکید گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اگه یه بار دیگه همچین چیزی ببینم، برات گرون تموم میشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنیشخند زدم و با حرص گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مرسی که هشدار دادی...دفعهی بعد زودتر تمومش میکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادام یه نگاه سرد انداخت و بعد رو به نگهبانا گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نمرهاشو بیارید پایین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا حرص نگهبان هارو پس زدم و لباسم رو مرتب کردم. مادام نگاه کوتاهی بهم کرد و بعد نگاهش رو دزدید و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- همگی برید اتاق تمرین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا قدمهای کوتاه و محکم ازمون دور شد. هم اتاقیام سریع به سمتم اومدن، سوفیا با خنده مشتش رو آروم به شونهم زد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- یه لحظه فکر کردم قراره بکشیش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجوابش رو ندادم. بدون زدن هیچ حرفی از نگاه مات و مبهوتشون رد شدم. جزو اولین نفرها وارد اتاق تمرین شدم. یه سالن بزرگِ تاریک بود. هیچ پنجرهای توی سالن نبود و بوی نفت و آهن همه جا پیچیده بود. دیوارهاهم چوبی و نم دار بودن. یه بوی کهنگی و نم عجیبی میداد. همهمون کنار هم وایستاده بودیم مادام با کلی نگهبان که پشتش وایستاده بودن؛ مقابلمون وایستاده بود و بهمون خیره شده بود، دستهاش رو پشتش زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مرحلهی اول آزمایش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیدونستم قراره چه گندی بزنن، ولی از نگاهای سنگینشون معلوم بود قراره روز قشنگی نباشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- امروز قراره ببینیم چقدر قویاید... از هر نظر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرِ دیگهی سالن باز شد. ده تا مرد درشتهیکل با لباسهای سیاه وارد شدن. همهمون مات و با چشمای گرد به مردها نگاه کردیم. هیچکدوممون انتظار همچین چیزی رو نداشتیم. یکی از پسرها که چهرهش از ترس رنگ پریده بود، زمزمه کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- یعنی...قراره با اونا بجنگیم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادام گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بهش نمیگیم جنگ. فقط یه آزمایش واکنش سادهست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنیشخند زدم. ساده؟ آره، حتماً. مثل دفعهی قبل که گفتن یه تسته، و آخرش فقط نصفمون جون سالم به در بردیم و بعد با کلی زخم و کبودی رفتیم توی ون نشستیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدای بلندی گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- منظورت از واکنش اینه که وقتی بهمون حمله کردن ماهم تا وقتی که بیهوش شدن بزنیمشون؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیکی از مردا پوزخند زد و زیر لب گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اصلا تا اون موقع دووم میاری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبهش نگاه کردم. اینجا همه به طرز عجیبی باهام دشمنن و میخوان صبرمم رو امتحان کنن. لبخند خونسردی زدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو بپا جیز نشی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد به خودمون نگاه کردم، ۱۵ نفر بودیم. خب، پنج نفر بیشتر بودیم...از پسشون بر میایم. مادام دکمهی توی دستش رو زد و زنگ سالن به صدا در اومد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه محض اینکه صدای زنگ اومد یکی از مردا جلو اومد و به سمتم دویید. انگار هدفش برای مبارزه من موندم، هول شدم و با چشمای گرد گاردم رو حفظ کردم و تا رسید سمتم سریع مشتم رو مستقیم توی شکمش فرود اوردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخم شد، ولی زود خودش رو جمع کرد و خواست بازومو بگیره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا کف دستم ضربه زدم زیر چونهش. صدای تقی از فکش بلند شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاونقدر نزدیک بودم که نفسش رو حس میکردم. بوی عرق و خون قاطی هم شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیه مشت محکم به پهلوم خورد، پرت شدم عقب و ناخوداگاه افتادم زمین. لبمو گاز گرفتم و با حرص نگاهش کردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- این واکنش میشه دیگه، هان؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد محکم به پاش ضربه زدم که اونم عین من زارت افتاد زمین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآخ جیگرم خنک شد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعین روانیا پریدم روش و روی شکمش نشستم و مشتام رو محکم و پشت سر هم تو صورتش فرود اوردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخون از دماغش فواره زده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجمعیت اطراف، بقیهی شمارهها، با دهن باز نگاهم میکردن. یکی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- این دختره روانیه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir