آیناز یه بوکسور زیرزمینیه و پدرش هم مربی بوکسه، همه چی خوبه تا اینکه پدرش به خاطر یه سانحه‌ی مشکوک میمیره. چند روز بعد مدارکی به دست آیناز میرسه که نشون میده پدرش قبل از مرگش به طور مخفیانه با یه سازمان مافیایی به نام "آرکانا" کار میکرده. آیناز دنبال این ماجرا میره و پیگیر قضیه میشه و این باعث میشه که توسط اون سازمان دزدیده شه و ناخواسته وارد اون سازمان بشه و مجبوره یه سری مراحل رو پشت سر بزاره تا بتونه زنده بمونه؛ اما وقتی با قاتلی که افراد سازمان لقبش رو "سایفر" گذاشتن رو به رو میشه؛ همه چیز تغییر میکنه و هیچ راه برگشتنی براش باقی نمی‌مونه.

ژانر : عاشقانه، جنایی، مافیایی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۴ ساعت و ۳۱ دقیقه ۲ ثانیه

نویسنده : مگان

ژانر : #عاشقانه #جنایی #مافیایی

خلاصه :

آیناز یه بوکسور زیرزمینیه و پدرش هم مربی بوکسه، همه چی خوبه تا اینکه پدرش به خاطر یه سانحه‌ی مشکوک میمیره. چند روز بعد مدارکی به دست آیناز میرسه که نشون میده پدرش قبل از مرگش به طور مخفیانه با یه سازمان مافیایی به نام "آرکانا" کار میکرده. آیناز دنبال این ماجرا میره و پیگیر قضیه میشه و این باعث میشه که توسط اون سازمان دزدیده شه و ناخواسته وارد اون سازمان بشه و مجبوره یه سری مراحل رو پشت سر بزاره تا بتونه زنده بمونه؛ اما وقتی با قاتلی که افراد سازمان لقبش رو "سایفر" گذاشتن رو به رو میشه؛ همه چیز تغییر میکنه و هیچ راه برگشتنی براش باقی نمی‌مونه.

هوای زیرزمین، بوی دود و خون می‌داد. صدای فریاد جمعیت خیلی زیاد بود و باعث میشد عصبی شم. چرا انقدر داد میزنن؟ یه مسابقه سادس که روش شرط بندی کردید...این همه داد و بیداد برای چیه؟!

پاهای برهنه‌‌م روی زمین سرد می‌لغزید و محکم وایستاده بودم. مرد مقابلم فقط یه شلوارک مشکی پوشیده بود و بازوهای بزرگش دو برابر کل هیکل من بود.

تاحالا ندیده بودمش... پس احتمالا جزو بوکسور‌های جدید زیرزمین بود، چون من تمام بوکسورهای این زیرزمین رو میشناسم و تقریبا با همشون مسابقه دادم.

نگاهش پر از تمسخر بود و این مهر تایید به حدسم زد. این نگاه برام جدید نبود، تقریبا همیشه توی چهره‌ی تمام کسایی که می‌خوان برای اولین بار باهام مبارزه کنن دیده میشه.

- زیادی برای اینجا کوچولویی.

به حرفش ناخوداگاه لبخند زدم. چقدر جالب. حتی این جمله رو هم روزی صد بار می‌شنیدم. زیادی تکراری و کلیشه‌ای شده بود. البته این جمله رو فقط کسایی میگفتن که من رو نمیشناختن و اولین باری بود که میخواستن باهام مبارزه کنن.

- ولی سریع‌ترم.

بعد از تموم شدن جمله‌م بلافاصله مشتم رو وسط شکمش فرود اوردم. چون حرکتم یهویی و غیرمنتظره بود و انتظارش رو نداشت، ناخوداگاه خم شد.

جمعیت اعصاب خوردکن، جیغ زد و مبارزه اصلی شروع شد.

با عصبانیت نگاه پرکینه‌ای بهم انداخت و به سمتم هجوم اورد سمتم و شروع کرد به مشت زدن، دستکش‌های بوکسم رو جلوی صورتم گرفتم و گاردم رو حفظ کردم و با سرعت جاخالی دادم.

یهو دوباره با تمام قدرت به فکش مشت زدم.

صدای ترک خوردن استخونش توی گوشم پیچید. زیادی لذت بخش بود!

دوباره جمعیت فریاد زد و مرد روی زمین پرت شد. از شدت تحرکی که داشتم نفسم گرفته بود و به نفس نفس افتاده بودم.

عرق سردی روی شقیقه‌هام نشسته بود و تاپ مشکیم به بدنم چسبیه بود. خم شدم و دست‌هام رو روی زانوم گذاشتم. داور به سمتم اومد و محکم مچ دستم رو گرفت و مجبورم کرد صاف وایستم، دستم رو بالا برد:

- برنده، آینازه!

جمعیت شروع کردن به جیغ زدن و با ذوق تشویق کردن، بعضی‌ها هم یه طوری نگام می‌کردن که انگار ارث باباشون رو ازم طلب دارن و ازم متنفرن. خب حقم داشتن! قراره به خاطر برد من کلی پول از دست بدن.

البته من برای کسایی که روم شرط بندی کرده بودن مبارزه نمی‌کردم! هر مشت یا ضربه‌ای که زدم فقط برای خفه کردن صداهای توی ذهن خودم بود.

زندگیم از وقتی که وارد آمریکای لعنتی شدیم تغییر کرده و از این رو به این رو شده.

بابام هم مربی بوکس بود، اون تنها کسی بود که واقعا از ته دل دوستم داشت...دو هفته پیش، تصادف کرد.

همه گفتن"سرنوشت بود" یا "یه حادثه بود" اما یه چیزی ته قلبم نمی‌زاشت این رو باور کنم.

اونا بابام رو نمی‌شناختن! اون همیشه حواس جمع بود.‌‌..همیشه!

زمانی به خودم اومدم و از فکرو خیال خارج شدم که جمعیت زیرزمین کمتر شده بود و همه داشتن میرفتن.

از رینگ بیرون اومدم و حوله رو دور گردنم انداختم.

به بطری آبم چنگی زدم و برش داشتم.

جرعه‌ای ازش خوردم و وارد رختکن شدم که نگاهم با نگاه مایکل که دست به سینه به دیوار تکیه داده بود، قفل شد. کلافه سرم رو کج کردم و بهش خیره شدم، این تقریبا سومین باری بود که بعد مرگ بابا برای مبارزه‌هام می‌اومد تا خودم رو از قصد به کشتن ندم نیمچه لبخندی زد:

- بازم بردی.

پوزخند زدم و بی‌حوصله به سمت کمدم رفتم:

- عه بردم؟ چقدر عالی.

چرا فکر می‌کرد الان بردن خوشحالم می‌کنه و خیلی خبر خوبیه؟ الان مثلا خیلی حالم خوبه چون تونستم یه مرد خیکی رو شکست بدم؟

با شنیدن جواب سردم، لبخندش از بین رفت. اومد جلو و شونه‌ش رو به کمد بغلی تکیه داد:

- چند روزه نخوابیدی آیناز.

بی‌توجه بهش کوله پشتیم رو از توی کمدم در اوردم و روی نیمکت نشستم. اصلا حوصله‌ی بحث نداشتم. توی این چند هفته از قبل بی‌حوصله‌تر شده بودم. هیچ دل و دماغی برام نمونده بود. اینم که هرروز خدا اینجا پلاس بود. از بس که بیکاره!

- مهم نیست.

هیچی نگفت، فقط نگام کرد. نگاهش فرق داشت، یه جور نگرانی عجیبی که تا حالا ندیده بودم توی نگاهش بود، قیافش زار میزد که میخواد یه چیزی بگه ولی نمی‌تونه. این نگاه خیره‌ش زیادی داشت عصبیم میکرد. کلافه بهش نگاه کردم و گفتم:

- چیه مایکل؟ چیشده؟

دستی پشت گردنش کشید. انگاری هنوزم دو دل بود، یکم این پا و اون پا کرد بعد گفت:

- امروز رفتم داخل باشگاه بابات، در باز بود.

با شنیدن این حرف، ابروهام بالا رفت و مشکوک نگاش کردم. اینکه رندوم از جلوی باشگاه بابا رد شه و بعد واردش شه یکم برام عجیب و غیرقابل هضم بود.

البته شاید این روحیه‌ی شکاکیم هم بعد مرگ بابا بیشتر شده و دارم توهم میزنم و زیادی واکنش نشون میدم. با همون ابروهای بالا پرسیدم:

- خب؟ ادامش رو صدا و سیما سانسور کرد؟ خودم باید تصور کنم؟

هل شدکه باعث شد ابروهام بیشتر بره بالا، چه مرگش بود این بشر؟

- داشتم فقط رد میشدم. وقتی در باز بود رفتم داخل، کشوی اتاق بابات شکسته بود و کلی کاغذ روی میز ریخته بود.

پوشه‌ی قهوه‌ای رنگی رو از زیر کاپشنش در اورد و کنارم روی نیمکت گذاشت.

حرفی نزدم و فقط به اون پوشه نگاه کردم. حتی برش هم نداشتم. فقط سعی کردم تمام جملاتی که گفته رو هضم کنم. رفته باشگاه بابا ... در باز بود و رفته داخل و بعد وارد اتاق شده و دیده کشوها شکسته.

من همیشه قبل از خارج شدن از باشگاه، مطمئن میشم در قفله یا نه!

حالا بیا فکر کنیم باز بود و رفته داخل، چرا باید بره اتاق بابا؟

تقریبا نزدیک شش ماه بود که با مایکل آشنا شده بودم، یکی از شاگردهای بابا بود. اما خب من هیچ اعتمادی به این یارو ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلی سوال توی ذهنم بود که هیچ جوابیم نمی‌تونستم براش پیدا کنم. آخر با گیجی پوشه رو برداشتم و بازش کردم. کاغذهای داخلشو با شدت در اوردم بیرون و با دیدن گزارش تصادف، امضاهای نصفه، مهر حذف، یه جمله قرمز رنگ"پرونده تا دستور بعدی بسته نشود" روی یه کاغذ، دستام یخ زد. توی همه‌ی کاغذ ها اسم بابا بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینا چین؟! چرا باید اسم بابا توی این کاغذها باشه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس می‌کردم دارم خواب می‌بینم و به چیزی که میدیدم باور نداشتم. با صدایی که از شدت شوک میلرزید گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این...توی باشگاه بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل نفسش رو بیرون داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم رو از برگه‌ها گرفتم و با چشمای گرد نگاهش کردم. توی چشماش دنبال یه واکنش مشکوک می‌گشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرا نمی‌تونستم باورش کنم؟ دلیلی نداشت که بهم دروغ بگه ولی باز هم این موضوع برام عجیب و غیرقابل باور بود. از همون اول شکاک بودم و این شکاکی بعد مرگ بابا خیلی خیلی بیشتر شده. جوری که اصلا نمی‌تونم کنترلش کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این یعنی چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یعنی تصادف نکرده، آیناز مطمئنم یه چیزی پشتش بوده...یه نفر خواسته بابات بمیره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی این جمله رو گفت، برای یه لحظه احساس کردم که کل وجودم یخ زد. داشت چه زری میزد؟ هر جمله‌ای که میگه برام عجیب‌تره. داشت باهام شوخی می‌کرد؟ دیشب فیلم جنایی دیده و تصمیم گرفته امروز بیاد اینجا تا برام اجراش کنه؟ اگه واقعا اینطوره می‌تونم همین الان فکش رو بیارم پایین چون واقعا حوصله‌ی این مسخره بازیا رو ندارم. با همین فکر، با لحن تمسخر آمیزی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عه جدی؟ شوخیت خیلی بی‌مزه بود جمع کن خودتو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیمچه لبخند تلخی زد که باعث شد لبخند تمسخر آمیزم از بین بره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کاش شوخی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه قدم عقب رفت و با احتیاط و صدای آروم تری گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگاه کن. یه مهر زیر همه‌ی پرونده‌هاست...یه مهر به شکل پروانه و مار. اسم سازمان هم آرکاناست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگه قدرت حرف زدن نداشتم و فقط به پرونده‌ها زل زده بودم و چشم ازش برنمیداشتم، با وجود اینکه هنوز مشکوک بودم اما نمیتونسم حرف‌هایی که زده نادیده بگیرم. مخصوصا وقتی که خودم هم به مرگ یهویی بابا مشکوک بودم و برام غیرقابل باور بود که این یه تصادف عادی باشه! این اطلاعات و برگه‌ها برای من کافی نیست. باید دقیق بقهمم ماجرا چیه، از اون طرفم نمی‌تونم فقط به حرف‌های مایکل اطمینان کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از کجا معلوم از خودش در نیورده باشه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یهو با شدت بلند شدم که باعث شد چشماش به طرز ضایعی گرد شه و شوکه بهم خیره شه. بدون اینکه نگاهش کنم، کاغذها رو توی پوشه چپوندم و بعد پوشه رو توی کوله پشتیم انداختم .حرفاشو زده بود، دیگه علاقه‌ای نداشتم بیشتر بشنوم، خودم باید پیگیر بشم که از صحت این چیزایی که گفته مطمئن شم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کوله رو روی نیمکت پرت کردم و بعد دست‌هام رو به کمر زدم و به در خروج اشاره کردم. با لحن حق به جانبی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اوکی حرفاتو زدی حالا گمشو بیرون می‌خوام لباسام رو عوض کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ثانیه بی‌حرف وایستاد و فقط توی چشمام زل زد، معلوم نبود با آنالیز صورتم می‌خواد چی رو بفهمه. تردید و شک توی تمام حرکاتش به وضوح دیده میشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در آخر پوفی کشید و از اتاق خارج شد و در رو بست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلافاصله بعد از رفتنش لباس‌هام رو عوض کردم و بعد از برداشتن کوله پشتیم از اتاق خارج شدم. تا وقتی که از اونجا خارج شم مایکل رو ندیدم. میلی هم برای پیدا کردنش نشون ندادم، احتمالا رفته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هری نگهبان اینجا بود، بالافصله بعد دیدنم سوییچ موتورم رو سمتم پرتاب کرد. توی هوا گرفتمش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همیشه باید سوییچ وسایل نقلیه‌مونو به هری تحویل بدیم. اینم یکی از قانونای مزخرف و عجیب اینجا بود که مجبور بودیم ازش پیروی کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اول کلاه کاسکتم رو گذاشتم و بعد سوار موتور شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید حتما خودم برم باشگاه تا ببینم چخبره! اینطوری نمیشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موتور رو روشن کردم و با سرعت راه افتادم. هرچند که خودمم مرگ بابا زیادی برام مشکوک بود، اما اینکه مربوط به یه سازمان باشه هم اصلا باورپذیر نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا رو چه با این کارا؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با مامان و بابام به دلایلی که اصلا ازشون خبر ندارم چون فقط هفت سالم بود اومدیم آمریکا و بعد از یه مدت خبر طلاق مامان و بابام رو شنیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان حتی یه دقیقه هم برای داشتنم تلاش نکرد و رفت، البته دلیلشم زود متوجه شدم، چون به طرز عجیب و وقیحانه‌ای خبر ازدواجشم یه سال بعد برامون اوردن و دعوتمون کردن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موتور رو جلوی در باشگاه پارک کردم و با سرعت از موتور پیاده شدم. کلاه کاسکتم رو در اوردم و روی فرمون موتور آویزون کردم و وارد باشگاه شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در آهنی باشگاه رو با یه هل کوچیک باز کردم. سکوت سنگینی توی سالن اصلی حکم فرما بود. نور ضعیفی که از چراغ‌های بالای رینگ می‌تابید، سایه‌های بلند و کج و معوجی روی کف چوبی انداخته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باشگاه بوی آشنای چرم کهنه، رطوبت و تافت‌های مخصوص رینگ رو می‌داد. یه بوی سنگین و مردونه که تا قبل از اون دو هفته‌ی نحس، بهم حس امنیت می‌داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مستقیم رفتم سمت دفتر کوچیک بابا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دیدن وضع اتاق سرجام میخکوب شدم. انگار یه تیم کامل تروریستی به اتاق حمله کرده بود. میز کار بابا، همون جایی که صدها بار شاهد تمرکز بی‌نظیرش بودم، تبدیل شده بود به یه آشفتگی وحشتناک.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کشوها بیرون ریخته بودن، کاغذها پاره پوره و پخش و پلا بودن. انگار دنبال یه چیزی بودن و خیلی عجولانه این کار رو کرده بودن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سرعت رفتم سمت کمد کشویی اصلی که همیشه یه سری مدارک مهم یا نقشه‌های تمرینی قدیمی اونجا بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در کشوی پایین، قفلش شکسته بود و از جا کنده بود. انگار همون بلایی که مایکل گفته بود رو سر این کشو هم اومده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین که خم شدم تا دستم رو ببرم توی کشو، یه حس غریزی و عجیبی توی ستون فقراتم جرقه زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از اینکه بتونم کاملا صاف وایستم، یه سایه از پشت سرم رد شد و بعد بلافاصله یه دست قوی از پشت دور گردنم قفل شد و منو به عقب کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم بند اومد. تمام اون آدرنالین مبارزه قبلی، حالا تبدیل شده بود به یه ناباوری. از شدت شوکه شدن تمرکزم رو از دست داده بود. سرم چرخید و توی همون حالت که داشتم خفه می‌شدم، تونستم یه لحظه صورتشو ببینم. یه مرد با هیکل گنده و نگاه ترسناک. این دفعه اما خبری از تمسخر نبود، فقط یه نگاه ترسناک و خشن توی چشم‌هاش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولم کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدام خفه و ضعیف بود. دست چپم رو بردم بالا تا دستش رو از روی گلوم بردارم، ولی اون یه قدم جلوتر اومد و منو با خودش کشید. پاهام از زمین بلند شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار که خون توی سرم می‌جوشید. اون لحظه یاد حرف مایکل افتادم"تصادف نکرده…"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تمام قدرتم، آرنجم رو به پهلوش کوبیدم. فقط ناله‌ای کوتاه کرد و یه ثانیه دستش سست شد. همون یه ثانیه برای من کافی بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودم رو چرخوندم و با زانو، ضربه‌ای مستقیم به شکمش زدم، همون جایی که یه مرد گنده رو ناک‌اوت کرده بودم. این بار کمتر اثر کرد، اما گاردش رو شکستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع فاصله گرفتم و به عقب پریدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون مرد، انگار نه انگار که به شکمش ضربه زدم. با غیض به سمتم هجوم اورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این یکی خیلی فرق داشت با اون مردی که یه ساعت پیش مسابقه دادم؛ این وحشی‌تر و بی‌رحم‌تر بود. مشت‌هاش مثل پتک بودن و من فقط می‌تونستم جاخالی بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از میز فاصله گرفتم و به سمت قفسه تجهیزات رفتم. یه مجسمه سنگین برداشتم و پرت کردم سمت صورتش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اونم کاملا همزمان سرش رو برای جاخالی دادن کج کرد، کم نیوردم و با یه چرخش سریع، از کنارش رد شدم و خودم رو رسوندم به میز. محکم پایه‌ی لق میز رو کشیدم و یه تکه چوب سنگین از میز جدا شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه چماق موقت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یهو حمله کرد. این بار من حمله کردم. چوب رو پایین نگه داشتم و سعی کردم مچ دستش رو بزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این بار فرصت گیر اورده بودم. با تمام تمرکز و انرژی یه ترکیب سریع اجرا کردم. یه ضربه به دنده‌هاش و بلافاصله یه حرکت چرخشی، و بعد، تمام قدرتم رو انداختم توی ضربه‌م و مستقیم پام رو به گیجگاهش کوبیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد غول‌پیکر بلافاصله مثل یه تنه درخت افتاد کف اتاق و روی کاغذهای پخش شده پخش شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از شدن آدرنالینی که داشتم چند ثانیه نفس نفس زدم و به مرد نگاه کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تلوتلو خوران، رفتم سمت جنازه روی زمین. دنبال یه چیز مشکوک می‌گشتم. ناخوداگاه چشمم به یه کاغذ کوچیک که از جیب شلوارش افتاده بیرون افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه تیکه کارت ویزیت کوچک و مشکی. روش نوشته بود: “آرکانا - واحد عملیات ویژه.” و زیرش همون مهر لعنتی پروانه و مار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لعنتی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم رو با صدای بلندی بیرون دادم. داشتم به سمت کمد می‌رفتم تا اون پوشه قهوه‌ای رو بیارم که یهو…

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه درد تیز و وحشتناک که از فرق سرم شروع شد و تمام وجودم رو مثل یه شوک الکتریکی فرا گرفت. از پشت سرم، از جایی حواسم بهش نبود، یه ضربه دیگه اومده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما از طرف مردی که بیهوش افتاده بود، نبود. یه نفر دیگه بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیا شروع کرد به تاریک شدن. حس کردم دارم روی زمین می‌افتم. آخرین چیزی که دیدم، نور چراغ بالای اتاق بود که مثل یه ستاره‌ی دوردست سوسو می‌زد و یه حس غریب که همه‌ی صدایی که توی ذهنم بود رو بالاخره خاموش شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لعنتی… سرم داشت می‌ترکید. چشم‌هام رو باز کردم، من کجام؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چقدر تاریک بود، سقف اینجا خیلی پایین‌تر بود اما با این حال بزرگ بود. پر از لوله‌های فلزی زنگ‌ زده بود و چند تا رینگ مسابقه هم مقابلم بود. نفس عمیقی کشیدم که یه بوی نم، خاک و یه چیزی شبیه به مواد شیمیایی توی هوا معلق بود توی ریه‌هام رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشه‌‌ی دیوار روی زمین سرد دراز کشیده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی کردم بلند شم، ولی دنیا عین یه قایق توی طوفان شروع کرد به چرخیدن و حالت تهوع شدیدی گرفتم. انگار یه کامیون از روی سرم رد شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یهو یادم اومد… اون ضربه توی باشگاه… همینطور که سعی می‌کردم روی آرنجم تکیه بدم، یه لگد محکم به پهلوم خورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لگد به حدی محکم بود که تمام نفسم یهو از ریه‌هام خالی شد و دوباره افتادم روی زمین و سرم گیج رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه سایه بالای سرم وایستاده بود. با چشم‌های نیمه‌بازم سعی کردم تشخیص بدم کیه. یه زن بود. قدش از من بلندتر بود، یه کت چرمی مشکی پوشیده بود و موهای تیره‌ش‌ رو شل بسته بود. اما چیزی که از همه بیشتر توجهم رو جلب کرد، نگاهش بود. سرد، بی‌حس و کاملاً خالی از هر احساسی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پاشو ببینم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با درد یکم خودم رو عقب کشیدم و با صدای دو رگه‌ و خشداری گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو دیگه کدوم خری هستی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تازه چشمم به افرادی که اینجا بودن افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه سالن بزرگ زیرزمینی بود، پر از آدم‌هایی با لباس‌های تیره، بعضیا تمرین می‌کردن، بعضیا هم فقط تماشا میکردن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی دیوار بزرگ انتهای سالن، نماد مار و پروانه با نئون قرمز می‌درخشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تازه‌واردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گیج نگاهش کردم. داشت راجب چی حرف میزد؟! وقتی دید حرفی نمیزنم و ساکتم، کلافه پوفی کشید و روی زانو نشست و عصبی بهم خیره شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوب گوش کن چی میگم. اینجا اسمی وجود نداره. از حالا به بعد فقط شماره‌ای.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه برگه دستم داد با عدد «۳۷۴» روش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لباستو رو عوض کن. بیست دقیقه دیگه آزمون شروع می‌شه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم گیج‌تر شد. این زنیکه داشت راجب چی حرف میزد؟ آزمون چی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و مهم‌تر از همه ... من کدوم قبرستونیم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرص انگشتش رو به سمت اتاق ته سالن گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پا میشی بری اونجا لباساتو عوض کنی یا نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشه‌ی لبم رو به دندون گرفتم. یکم خودم رو جمع و جور کردم و به دیوار کثیف و چرک تکیه دادم، ناخوداگاه نتونستم تحمل کنم و با ناباوری و حرص خندیدم. وای خدایا ... فکر کن یهویی از باشگاه بابات بدزدنت و بعد بیارنت ناکجا آباد و بهت دستور بدن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه دستم رو لای موهام کشیدم و سرم رو انداختم پایین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مطمئنم الان هم ظاهرم مثل دیوونه‌هاس هم رفتارم. یهو خونم به جوش رسید و سرم رو با شتاب بالا اوردم و با چشمای به خون نشسته به چشمای سرد زن زل زدم و فریاد زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینجا کدوم قبرستونیه منو اوردی زنیکه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخماش به خاطر صدای بلندم تو هم رفت. منتظر بودم حرف بزنه اما در کمال تعجب بدون زدن هیچ حرفی بلند شد و لباساش رو مرتب کرد و بعد با دست علامت داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با گیجی به حرکاتش نگاه میکردم که یهو چند تا مرد قوی و هیکلی اومدن سمتمون. چشمام به طرز ضایعی گرد شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به چخ رفتم که. میخواد چه غلطی کنه؟! نکنه میخوان کتکم بزنن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی از اون مردها بازوم رو گرفت و با شدت بلند کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد یه نفر دیگه هم اومد اون یکی بازوم رو خیلی محکم توی دستش گرفت و من رو به سمت اون اتاقی که زنه اشاره کرد کشوندن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انقدر حرکاتشون یهویی و سریع بود که جا خوردمو قدرت انجام هیچ کاری رو نداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمام از شدت شوکه بودن، گرد شده بود. یهو به خودم اومدم و تقلا کردم. سعی کردم خودم رو از دست اون دو تا غول بیابونی نجات بدم. داد زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولم کنید حرومزاده‌ها! دستتو بکش آشغال!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفام به پشمشون نبود. با حرص سعی میکردم خودمو محکم نگه دارم که نتونن من رو ببرن ولی خب متاسفانه حتی یه صدم ثانیه هم روشون اثر نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی از اون مرد‌ها با پا محکم در اتاق رو باز کرد و بعد با شدت من رو توی اتاق پرت کرد. سریع تعادلم رو حفظ کردم تا با سر نیفتم زمین و ضایع نشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در رو محکم بستن و صداش توی فضا پیچید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پلک‌هام رو با حرص روی هم فشردم و نفسم رو با صدا بیرون دادم. این چه مصیبتیه که من توش گیر افتادم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمام رو بعد از چند ثانیه باز کردم که با نگاه‌های متعجب و کنجکاو کُلی افراد خاکستری پوش رو به رو شدم.دوباره نفس عمیقی کشیدم. باید به خودم بیام! الان با حرص خوردن و بدون فکر رفتار ‌کردن فقط سر خودم رو به باد میدم.باید خوب فکر کنم و ببینم باید چیکار کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کف دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و خطاب به اون آدمای خاکستری پوش با لحن طلبکارانه‌ای گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینجا کجاست و من اینجا چیکار میکنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی از پسرهایی که اون گوشه نشسته بود با حرفی که زدم ابروهاش بالا رفت، با دیدن قیافه‌ای که داشت ناخوداگاه صورتم مچاله شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه بلایی سر صورتش اورده؟ این چه وضعش بود واقعا؟ جدی برای اینکه اینطوری گوه بزنن به قیافش پول هم داده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صورتش و بدنش پر بود از تتوهای ریز و درشت و دور چشم چپش هم کاملا سیاه کرده بود و تتو زده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیرسینگ‌های زیادیم روی تک تک نقاط صورتش داشت. ناخوداگاه فکرم رفت سمت اینکه اگه بخواد آب بخوره از اون سوراخای پیرسینگ آب نمیریزه بیرون؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اون تتوی دور چشمش هم درست شبیه پاندای کنگ ‌فو کار شده بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسره دستاش رو توی جیب شلوار خاکستریش کرد و چند قدم به سمتم اومد و درست مقابلم قرار گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون اینکه ذره‌ای از احساساتم رو توی صورتم نشون بدم، خیلی سرد بهش خیره شدم و منتظر موندم حرف بزنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یهو نیشخند صدا داری زد و بعد با مسخرگی سرش رو برگردوند و به آدمای پشتش نگاه کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کی این پرنسسو راه داده اینجا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زبونم رو روی دندون‌های نیشم کشیدم، اصلا حرف مسخره‌ای که زده بود به هیچ‌جام نبود و فقط روی صورتش تمرکز کرده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الان که نزدیک‌تر شده جزئیات بیشتری از پیرسینگا و تتوهاش میبینم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یعنی واقعاً این تتوها رو خودش دوست داره یا زور کردن بهش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و اون پیرسینگ‌ها! معلوم نیست اینا رو کی و چجوری انداخته. دردش نگرفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخند محوی روی لبم ظاهر شد. الحق که خرجش فقط یه آهنرباست! می‌تونم بدون هیچ مبارزه‌ای به طرز جذابی با یه آهنربا ناک اوتش کنم. الان واقعا همچین آدمی داره سعی میکنه بهم زور بگه یا قلدری کنه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الان باید بهش نشون بدم من کیم یا زوده؟ نیشخند تمسخر آمیزی زدم و توی چشماش زل زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به عنوان فردی که خرجش یه آهنرباست، زیادی حرف میزنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسره به خاطر جوابم ابروهاش بالا رفت و اولش تعجب کرد، اما کم کم اخماش تو هم رفت. خواست حرفی بزنه که یه پسر دیگه از اون سمت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هی دنیل، بسه! وقت نداریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیل دندون قروچه‌ای کرد و بعد یکم خم شد سمتم و کنار گوشم زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دارم برات!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد برگشت رفت پیش پسره، نفسم رو با حرص بیرون دادم. آخر هم یه جواب درست حسابی بهم ندادن که اینجا کجاست. فقط زر میزنن! فقط زر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یهو مشت آرومی به بازوم خورد که سرم رو با شدت برگردوندم، کی جرئت کرد منو بزنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه دختره که کنارم وایستاده بود و نیشش تا بناگوش باز بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم رو روی بازوم گذاشتم و با اخم نگاش کردم. وای خدایا، این اسکلا کین منو انداختی وسطشون. دختره با خنده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قیافت خوراکه میمه! چته تو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حس کردم خون توی رگ‌هام مثل بنزین داغ بالا می‌ره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهاش نارنجیِ جیغ بود، جوری برق می‌زد که اگه چراغا رو خاموش کنن، می‌تونم از موهاش به عنوان چراغ قوه استفاده کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو گوش بافته‌ بودشون و مثل طناب رو شونه‌هاش انداخته بود و اون نیش تا بناگوش بازش آدمو یاد دلقکایی می‌ندازه که از خنده‌شون بیشتر باید ترسید تا خندید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمامو بیشتر تو هم کردم و دستم رو رو بازوم رو بیشتر فشردم، با لحن تندی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بنظرم یه نگاه توی آینه بکن، خودت اندازه ده تا میم جالبی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختره زل زد بهم، بعد یهو زارت زد زیر خنده، چند نفر سرشونو برگردوندن ببینن چی شده. یکی از همونا زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خفه شو سوفیا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و اون دختره، همون سوفیا، خنده‌ش رو خورد و با لبخند شیطونش یه قدم به من نزدیک‌تر شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الکی گارد نگیر، ماهم مثل خودتیم و اینجا هیچ‌کس دنبال اذیت کردنت نیست. فقط باید یاد بگیری وقتی دنیل حرف می‌زنه، دهن‌تو ببندی. نمی‌خوای اولین روزت رو با چند تا بخیه تموم کنی، نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زدم، الان واقعا داشت تهدیدم میکرد؟! ببین به کجا رسیدم که یه الف بچه داره منو تهدیدم میکنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندم عمیق‌تر شد، زیادی داشت برای اون پاندای کن فو کار دستمال میکشید. یا دوست پسرشه، یا شایدم از این نوچه‌هاست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کلا این دختره ردیه. معلوم نیست چی برای خودش فکر میکنه که اینطوری نیشش بازه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش رو روی شونه‌م گذاشت و یکم سمتم خم شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوب گوش کن، چون فقط یه بار میگم! اونم چون دلم برات سوخت چون مشخصه اصلا تو باغ نیستی! .... اینجا جاییه که هممون برای اولین بار تست میدیم تا بتونیم وارد سازمان آرکانا بشیم. اوکی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تست؟ این کلمه توی ذهنم بولد شد و برای یه لحظه همه صداها محو شد. فقط صدای اون یه جمله توی سرم تکرار می‌شد «سازمان آرکانا».

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروهام بالا رفت. حرف‌های مایکل هم همش توی ذهنم داشت میچرخید، یا حتی اون مامور ویژه سازمان آرکانا! پس یعنی واقعا همچین سازمانی وجود داره... .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا که واقعا وجود داره ... یعنی بابا هم توی این سازمان بوده؟! عین من به زور اوردنش و دزدیدنش یا اینکه از قبل خبر داشته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چون انگاری همه‌ی آدمای اینجا خبر دارن که برای چی اینجان و با خواست خودشون اومدن، جز من! کلی سوال توی ذهنم بود، اما فقط تونستم بپرسم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تست چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوفیا یه نیشخند دندون‌نما زد و عقب رفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگران نباش، تا چند دقیقه دیگه خودت می‌فهمی چی‌کار باهات می‌کنن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون لبخند لعنتیِ مصنوعی هنوز رو لبم مونده بود اما ته دلم حس می‌کردم دارم به لبه نزدیک می‌شم ... به لبه‌ی یه پرتگاه عمیق!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسمو بیرون دادم. با صدای بلندی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تئاتری چیزیه؟! سازمان، تست، ورود… برید فیلم تخیلی بسازید، استعدادشو دارید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه ساکت شدن. حتی دنیل که تا اون موقع داشت با یکی از خاکستری‌پوش‌ها پچ‌پچ می‌کرد، سرشو برگردوند. چشماشو تنگ کرد، لبش تکون خورد ولی قبل از اینکه جواب بده، در فلزی ته اتاق با صدای سنگینی باز شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نور سردی از پشت در پخش شد و سایه یه زن افتاد رو زمین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه بی‌صدا صاف ایستادن. حتی سوفیا یه قدم عقب رفت و اون لبخند از لبش محو شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن کنار در ایستاد، صدای خش‌خش پارچه‌ی مشکی لباسش شنیده می‌شد. همون زنی بود که چند دقیقه پیش منو کشوند اینجا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همتون بیاید سالن تست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سالن تست. همون چیزی که سوفیا گفته بود. نگاه دنیل کوتاه از روی صورتم رد شد، زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دارم برات، پرنسس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو مرد دوباره به سمتم اومدن. دیگه تقلا نکردم. فقط نگاه کردم به چشمای اون زن، که حالا اونم مستقیم زل زده بود توی چشمام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تمسخر نگاهم رو ازش گرفتم، توی دلم غوغا شده بود اما خب یاد گرفته بودم که هیچوقت نشون ندم توی دلم چی میگذره. اون دوتا مرد منو کشوندن به یه سالن که گفته بودن سالن اصلیه. وقتی که رسیدیم با حرص دستاشون رو پس زدم. انگار دارن کیسه برنج جا به جا میکنن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمم به یکی از ستون‌ها افتاد. مردی با لباس سر تا سری مشکی اونجا وایستاده بود. چشم‌هاش تیز بود، مستقیم به من خیره شده بود. زن مو‌ سفید پشت سرم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حریفت اونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صورتم با گیجی مچاله شد، حریف دیگه چه مزخرفیه؟ حریف چی؟ چرا انقدر مبهم حرف میزنن؟ خب یه بار عین آدم زرتون رو بزنید بفهمم دارید چه گوهی میخورید دیگه چاقالا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو برگردوندم و به اون زن نگاه کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حریف چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند محوی زد و نگاهش رو به اون مرد سیاه پوش دوخت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باید باهاش مبارزه کنی و شکستش بدی تا بتونی بری مرحله بعد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمکی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- در غیر این صورت حذفی و یه گلوله تو مغزت خالی میکنم. موفق باشی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد خیلی بیخیال از کنارم رد شد. با دهن باز به رفتنش نگاه کردم. یه طوری راحت راجب کشتنم حرف زد که انگار میخواد سر خروس ببره! این الان جدی بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی جملاتش هیچ رد شوخی‌ای نتونستم پیدا کنم. انگار جدی جدی وارد یه جهنم شدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرص دستم رو لای موهام فرو کردم. برای اولین بار قبل مبارزه استرس گرفته بودم. اونم به خاطر اینکه الان بحث مرگ و زندگیه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس میکنم وارد یه فیلم اکشن و جنایی شدم، چون این چیزا رو فقط توی فیلمای مافیایی میدیدم نه واقعیت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو دل به مرد سیاه پوش که توی رینگ بهم نگاه میکرد خیره شدم. جدی جدی باید مبارزه کنم؟ هیچ راه فراری نیست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

معلومه که هست ... فقط باید از این خراب شده فرار کنم و برم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به و دور و بر نگاه کردم که با کلی هرکول مواجه شدم ... لبخند مسخره‌ای روی لبام ظاهر شد. خب انگاری جدی جدی به چوخ رفتم، هیچ راه فراری نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمم به کسایی که توی رینگای دیگه بودن افتاد. هیچکس مدلش این‌طوری نبود که بزارن آروم پیش بری. همه همدیگه رو در حد مرگ میزدن تا بتونن زنده بمونن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تردید و حرص وارد حلقه‌ی مبارزه شدم. چاره‌ای ندارم ... باید زنده بمونم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت کوتاهی بین من و مرد افتاده بود. مرد بدون هیچ حرکتی دستش رو بالا برد و علامت شروع داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اولین ضربه رو مرد زد. سریع بود، ولی من هم فلشیم برای خودم! سریع عکس‌العمل نشون دادم و جاخالی دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ضربه‌ی بعدیش نزدیک بود بخوره به بازوم. نفس عمیق کشیدم و ذهنم رو خالی کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشتباه نکن، زنده بمون، تمرکز کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر حرکتم زیر نظر بود. فقط باید تکون می‌خوردم، جاخالی می‌دادم، و مشت می‌زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد با سرعت بیشتری حمله کرد. یه لحظه چشمم به دیوار بزرگ سالن افتاد؛ نماد مار و پروانه با نئون قرمز می‌درخشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از حواس پرتیم استفاده کرد مشتش محکم توی شکمم فرود اومد، ضربه‌ی محکمی بود. قیافم از درد مچاله شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دردش از نظر جسمی کم بود، ولی از نظر روحی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار یه هشدار جدی بهم داده بود و بهم فهموند که دارم خیلی شل میگیرم! یه قدم عقب رفتم و دوباره آماده شدم؛ نفس عمیق کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خب خب ... اینو داشته باش مرتیکه بز! نفس کش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و توی یه لحظه، داد بلندی زدم و عین روانیا بهش حمله کردم و مشت زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ضربم درست خورد تو فکش و یه قدم عقب رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حس قدرت کردم و نیشم شل شد، هه خوردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دیدن نیش شل و ولم، لبخند زد. با پشت دستش خون کنار دهنش رو پاک کرد، بعد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بد نبود تازه‌وارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد، قبل از اینکه حتی بتونم نفس بکشم، با یه حرکت سریع پاشو چرخوند و با زانو کوبید توی پهلوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمام گرد شد و نفسم برید. یه لحظه همه چی تار شد، خم شدم ولی اجازه ندادم که زمین بخورم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرتیکه آشغال!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دندونامو روی هم فشار دادم. صدای تشویق و فریاد اطراف بالا رفته بود. آدمای دورمون حالا با دقت نگاه می‌کردن، بعضیا لبخند می‌زدن، بعضیا زمزمه می‌کردن که "دختره دووم نمیاره."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم، عرق از کنار شقیقه‌م و پیشونیم میچکید. چشمامو تنگ کردم، دستامو بالا اوردم. با تمسخر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر کردی بچه بازیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تمسخر ابرو بالا دادم و زیر لب گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شاید هم هست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یهو دویید سمتم. مشت‌هاش تند و بی‌وقفه به سمتم میومدن. با سرعت جاخالی میدادم، یکی از ضربه‌ها خورد به لبم. طعم خون توی دهنم پخش شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرصم گرفت. عجب وحشی‌ایه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستمو مشت کردم، به صداهای اطراف گوش ندادم. فقط نگاهش کردم. یه چرخ زدم و با تمام توانم با پشت پا زدم توی صورتش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای فریاد جمعیت بلند شد. مرده به عقب پرت شد و افتاد زمین، لبخند پیروزمندانه‌ای زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند قدم به سمتش رفتم... ای بابا هنوز نفس می‌کشید که.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌تونستم بیفتم روش و تمومش کنم، ولی وایسادم و فقط نگاهش کرم، از شدت هیجان نفس‌نفس می‌زدم. زن مو‌ سفید سریع اومد جلو و پرید وسط:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تمومه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه ساکت شدن. زن با همون لحن سردش بهم نگاه کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شماره‌ی ۳۷۴، قبول شدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به زحمت نفسمو بیرون دادم، هنوز پهلوم تیر می‌کشید. احساس عجیبی داشتم. باورم نمیشه که قبول شدم و زنده میمونم! بعد از مرگ بابا ... این اولین مسابقه‌ای بود که انقدر بهم چسبید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد به سختی از روی زمین بلند شد، با قدم‌های آروم سمتم اومد، خم شد سمت گوشم و آروم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هنوز اول راهی دختر...آرکانا جایی برای بازنده‌ها نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد بدون اینکه منتظر جوابم باشه از کنارم رد شد و رفت. احساس کردم زمین زیر پام داغه، یه حس جدید توی دلم بود… یه چیزی شبیه تولد دوباره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کم و بیش از این حسه خوشم اومده بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خب که چی...من تا اینجاش پیش رفتم، پس بقیه‌اش هم میرم. درسته با خواست خودم نبود، ولی الان که اینجام...باید ادامه بدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید بفهمم بابا چه ارتباطی با این خراب شده داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگه دلم نمی‌خواست فرار کنم ... حالا که واقعا این سازمان وجود داره و انگاری به مرگ بابا هم ربط داره و مهم تر از همه تونستم تست اول رو قبول شم...جرا بیشتر پیش نرم که بفهمم دقیقا ماجرا از چه قراره؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این فکر، زیر لب گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه، حالا که اصرار دارید...پس منم بازی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن مو‌سفید سمتم اومد و آروم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راه بیفت، ون منتظرته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند تا از نگهبانا با من و چند تازه‌وارد دیگه قدم‌زنان ما رو همراهی کردن. اطرافم رو نگاه کردم؛ بعضیا آروم و خونسرد بودن، بعضیا هم مثل من استرس داشتن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی از دخترا چشماش برق می‌زد، ظاهراً از قبل می‌دونست کجا می‌ره. با دیدن سوفیا و دنیل، اخمام تو هم رفت ...این دوتا احمقم قبول شدن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیل شاید، اما به سوفیا نمی‌اومد از نظر جسمی قوی باشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ما رو بردن سمت حیاط پشتی. یه ون قدیمی و مشکی با شیشه‌های دودی جلوی در وایساده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در عقب باز شد و چند تا از نگهبانا سریع و بدون حرف، ما رو داخل هل دادن. بوی نفت و چرک و رنگ داخل ون پیچید بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صورتم رو با حالت چندشی مچاله کردم. آدم وسواسی‌ای نبودم اما بوی این ماشین واقعا چندش‌آور بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناچار روی یکی از صندلی‌ها نشستم، یه نگهبان که ماسک مشکی‌ای که شبیه دزدا شده بود اومد وسط وایستاد و یه قوطی فلزی کوچیک دستش بود، یه قرص سفید از توش در اورد و بدون هیچ توضیحی سمتم گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شبیه اون قرصایی که تو فیلم‌ها می‌دیدم. با صدای خشداری پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه افرادی که توی ون بودن بهم نگاه کردن و بعد نگاهشونو به نگهبان دوختن انگار همشون منتظر بودن یکی این سوال رو بپرسه. نگهبان کوتاه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فقط بخوریدش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند نفری که کنارم بودن بی‌حرف قرصاشونو خوردن. یکی از پسرها با تردید گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نخورید، ممکنه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگهبان با صدای محکمی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همه‌تون باید بخورین. دستوره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم ...به یه ورم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قرص رو گذاشتم توی دهنم. طعم تلخی داشت. چند قلپ از آب سرد توی بطری دستم خوردم. بعد همه‌چیز مثل یه پرده سیاه افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نور صبح از تهِ پنجره‌های کوچیک و توری‌دار وارد اتاقِ سفید با دیواره‌های سفید می‌شد. سرما به استخونام نفوذ کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی کردم چشمامو باز کنم؛ کنارم صدای پچ پچ‌ می‌اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آروم نشستم و دور و برمو نگاه کردم. باز دوباره اوردنم کدوم قبرستون؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اتاق نه خیلی بزرگ بود نه خیلی کوچک؛ تختای فلزی دو طبقه ردیف شده بود. سوفیا روی تخت کناریم با ذوق عجیبی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بالاخره بیدار شدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوکر بهش نگاه کردم، چقدر بدبختم که روزم رو با قیافه‌ی دلقک گونه‌ی این دختره شروع کردم! نکنه هرروزباید این قیافه رو تحمل کنم؟ وای من طاقتشو ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینجا انفرادی نداره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیشه جایی برم که این دختره نباشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یهویی یکی از طبقه‌ی بالای تختم آویزون شد و صورت ترسناکی به صورتم نزدیک شد که ناخوداگاه جیغ خفه‌ای کشیدم و با شدت سرم رو عقب کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دیدن قیافه‌ی کریح و رو اعصاب دنیل، با حرص نفسم رو بیرون دادم و دستم رو روی سینه‌م گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مرض داری حرومی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باورم نمیشه من رو بین این دیوونه‌ها انداختن ... اینا رسما تیمارستانین!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وایسا ببینم، اینجا کم و بیش شبیه تیمارستانه ... نکنه واقعا اوردنم تیمارستان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با یه حرکت از روی تخت پرید پایین و انگشتش رو تهدید وار سمتم گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببین به پر و پای من نپیچ، اوکی؟ منو دیدی دهنتو ببند کلا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تمسخر نگاهش کردم. خدا اعتماد به نفس رو به چه پانداهایی میده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کی آخه با تو کار داره پاندا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشماش از حرص زیاد ریز شد، خواست حرفی بزنه که در فلزی باز شد و حرفش رو خورد. زن مو‌ سفید وارد اتاق شد، صدای تق تق پاشنه‌های کفشای مجلسیش توی فضا پیچید، با همون لحن سرد همیشگیش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صبحونه هم حاضره، زود آماده شین. بعدش آموزش اولیه‌ رو شروع می‌کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دیدنش، سوالای زیادی توی ذهنم بود که باید حتما میپرسیدم. از تخت پریدم پایین و جلوی زن وایستادم، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اون قرصا فقط برای بیهوشی بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن با ابروهای بالا بهم نگاه کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قرصا برای یکی‌ کردن زمان‌هاس. شب قبل طولانیه، خواستیم استراحت خوبی داشته باشید. هر کی هم سوالی داره، بعد از آموزش بپرسه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راستی، میتونید من رو مادام صدا کنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابرو بالا دادم "مادام؟" چه باکلاس! چقدر سیس داره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادام دست به سینه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بسیار خب، دنبالم بیاید بریم سالن غذاخوری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و خودش جلوتر رفت. زودتر از همه دست‌هام رو توی جیبم کردم و بی توجه به بچه‌ها پشت سر مادام راه افتادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بحث بحثه صبحونه بود. اصلا باید جون داشته باشم که بتونم مبارزه کنم یا فکر کنم دیگه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد سالن غذاخوری شدیم و رندوم یکی از صندلی‌هارو رو کشیدم و پشت میز نشستم. اون دوتا طاعون هم پشت همون میز نشستن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبحونه نون تست و پنیر و شیر بود. کارد رو برداشتم و کمی از پنیر رو روی نون تستم زدم‌. صدای یه دختر از پشت سرم اومد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وای ببین چه قیافه‌ای گرفته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیل و سوفیا دقیقا رو به روم نشسته بودن و به دختر پشت سرم خیره شد و بعد به من نگاه کرد. از نگاهش کاملا متوجه شدم که حرفای دختره خطاب به من بود. نیشخند زدم، همین اول کاری چقدر باسن سوزونده بودم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به صندلیم تکیه دادم و منتطر موندم دختره بقیه‌ی حرفشو بزنه. دختره ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مطمئنم از هموناست که فکر میکنه چون خوشگله می‌تونه با روش‌های دیگه از همه‌ی مراحل راحت‌تر پیش بره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خونم به جوش اومد، رسما داشت گوه میخورد دیگه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محکم کارد رو روی بشقابم پرت کردم و برگشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختره دقیقا میز پشتمون نشسته بود. ابرو بالا دادم و خونسرد گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با من بودی خوشگله؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختره هم لبخند تمسخرآمیزی زد و بدون اینکه دستپاچه شه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره...دقیقا با خودتم عزیزم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند نفر خندیدن و دنیل که دید اوضاع خیطه، سریع گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیخیالش، ولش کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفشو به پشمم هم نگرفتم. من ولش کنم؟ عمرا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند شدم و صندلی با صدای قیژ بلندی عقب رفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه، تازه داره جالب میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختره هم قاشقش رو روی بشقابش انداخت و مقابلم وایستاد، با یه لبخند اعصاب خردکن گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حقیقت درد داشت؟ میتونی راجبش گریه کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کل سالن ساکت شدن و بهمون خیره شدن. لب‌هام رو آروم روی هم فشار دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلا دلم نمی‌خواست روز اولی دردسر درست کنم و بزنمش...اما زیادی پررو بود لبخند زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به نظرم بهتره دهنتو ببندی...به خاطر خودت میگم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید و چشماش رو ریز کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مثلا میخوای چه غلطی کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندم عمیق تر شد...یه لبخندی که نشون دهنده‌ی آرامش قبل از طوفان بود. توی یه حرکت به سمتش پریدم و یقه‌شو محکم گرفتم و سرش رو با تموم نیروم به میز کوبیدم. صدای برخورد سرش با میز توی سالن اکو شد و دختره با درد جیغ بلندی کشید. جمعیت تو سکوت مطلق فرو رفت. چند نفری جیغ کشیدن، بعضیا عقب پریدن. دختره جیغ زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولم کن دیوونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای بابا... کجاش دیوونم من؟ اصلا به من میاد دیوونه باشم؟ حالا فعلا که هنوز نکشتمش...بعد از انکه کشتمش میتونن من رو دیوونه صدا کنن. با خنده گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هنوز دیوونه نشدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیل عین سوپرمن پرید سمتم، ولی قبل از اینکه دستش بهم برسه، دو تا نگهبان با سرعت اومدن و بازوها و کتفم رو گرفتن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کشیدنم عقب اما دست و پا زدم که ولم کنن، من که هنوز کاری نکردم! دلم میخواست دختره رو پاره کنم. چرا جفت پا پریدن وسط؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جیغ زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولم کنید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادام یهو عین میرغضب اومد سمتم و رو به روم ایستاد، با صدای بلند و محکمی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شماره ۳۷۴، بس کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسام تند بود، دندونام رو محکم روی هم فشار دادم. دختره روی زمین افتاده بود و یکی از بچه‌ها داشت کمکش می‌کرد که بلند شه؛ مادام دوباره با تاکید گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه یه بار دیگه همچین چیزی ببینم، برات گرون تموم میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیشخند زدم و با حرص گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مرسی که هشدار دادی...دفعه‌ی بعد زودتر تمومش میکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادام یه نگاه سرد انداخت و بعد رو به نگهبانا گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمره‌اشو بیارید پایین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرص نگهبان هارو پس زدم و لباسم رو مرتب کردم. مادام نگاه کوتاهی بهم کرد و بعد نگاهش رو دزدید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همگی برید اتاق تمرین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با قدم‌های کوتاه و محکم ازمون دور شد. هم اتاقیام سریع به سمتم اومدن، سوفیا با خنده مشتش رو آروم به شونه‌م زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یه لحظه فکر کردم قراره بکشیش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوابش رو ندادم. بدون زدن هیچ حرفی از نگاه مات و مبهوتشون رد شدم. جزو اولین نفر‌ها وارد اتاق تمرین شدم. یه سالن بزرگِ تاریک بود. هیچ پنجره‌ای توی سالن نبود و بوی نفت و آهن همه‌ جا پیچیده بود. دیوار‌هاهم چوبی و نم دار بودن. یه بوی کهنگی و نم عجیبی میداد. همه‌مون کنار هم وایستاده بودیم مادام با کلی نگهبان که پشتش وایستاده بودن؛ مقابلمون وایستاده بود و بهمون خیره شده بود، دست‌هاش رو پشتش زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مرحله‌ی اول آزمایش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌دونستم قراره چه گندی بزنن، ولی از نگاهای سنگینشون معلوم بود قراره روز قشنگی نباشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امروز قراره ببینیم چقدر قوی‌اید... از هر نظر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درِ دیگه‌ی سالن باز شد. ده تا مرد درشت‌هیکل با لباس‌های سیاه وارد شدن. همه‌مون مات و با چشمای گرد به مرد‌ها نگاه کردیم. هیچکدوممون انتظار همچین چیزی رو نداشتیم. یکی از پسرها که چهره‌ش از ترس رنگ پریده بود، زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یعنی...قراره با اونا بجنگیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادام گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بهش نمی‌گیم جنگ. فقط یه آزمایش واکنش ساده‌ست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیشخند زدم. ساده؟ آره، حتماً. مثل دفعه‌ی قبل که گفتن یه تسته، و آخرش فقط نصفمون جون سالم به در بردیم و بعد با کلی زخم و کبودی رفتیم توی ون نشستیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای بلندی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منظورت از واکنش اینه که وقتی بهمون حمله کردن ماهم تا وقتی که بیهوش شدن بزنیمشون؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی از مردا پوزخند زد و زیر لب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اصلا تا اون موقع دووم میاری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهش نگاه کردم. اینجا همه به طرز عجیبی باهام دشمنن و میخوان صبرمم رو امتحان کنن. لبخند خونسردی زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو بپا جیز نشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد به خودمون نگاه کردم، ۱۵ نفر بودیم. خب، پنج نفر بیشتر بودیم...از پسشون بر میایم. مادام دکمه‌ی توی دستش رو زد و زنگ سالن به صدا در اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به محض اینکه صدای زنگ اومد یکی از مردا جلو اومد و به سمتم دویید. انگار هدفش برای مبارزه من موندم، هول شدم و با چشمای گرد گاردم رو حفظ کردم و تا رسید سمتم سریع مشتم رو مستقیم توی شکمش فرود اوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خم شد، ولی زود خودش رو جمع کرد و خواست بازومو بگیره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با کف دستم ضربه زدم زیر چونه‌ش. صدای تقی از فکش بلند شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون‌قدر نزدیک بودم که نفسش رو حس می‌کردم. بوی عرق و خون قاطی هم شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه مشت محکم به پهلوم خورد، پرت شدم عقب و ناخوداگاه افتادم زمین. لبمو گاز گرفتم و با حرص نگاهش کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این واکنش میشه دیگه، هان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد محکم به پاش ضربه زدم که اونم عین من زارت افتاد زمین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخ جیگرم خنک شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عین روانیا پریدم روش و روی شکمش نشستم و مشتام رو محکم و پشت سر هم تو صورتش فرود اوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خون از دماغش فواره زده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جمعیت اطراف، بقیه‌ی شماره‌ها، با دهن باز نگاهم می‌کردن. یکی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این دختره روانیه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!