قصه‌ی ما، قصه زندگی آدم‌های مختلف است که هرکدام پس از گذشت هفت ماه، آشیان و پناهی برای خود پیدا کرده‌اند. دیدارهای تصادفی، آتش انتقام باعث برداشته شدن رازهای خانوادگی می‌شود. پشیمانی از حماقت‌های گذشته، همانند پیچکی بر دور روابط انسان‌ها می‌پیچد و زندگی افراد زیادی را تحت شعاع قرار می‌دهد. گاهی این پیچک چنان تازیانه‌ای می‌زند که باعث نزدیک شدن یا دور شدن آن‌ها می‌شود. و اما عشق...آشیان خیلی از آن‌ها را در می‌زند؛ افرادی لابه‌لای دفتر گذشته پنهان شده‌اند که ناجی زندگی مهره‌های اصلی هستند. حال با این توصیف، زندگی آن‌ها به کدام مسیر می‌رسد؟! انتقام یا عشق؟! جبران گذشته یا تباهی؟!

ژانر : عاشقانه، اجتماعی، معمایی، تراژدی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۱۷ ساعت و ۴۳ دقیقه ۵۴ ثانیه

نویسنده : غزل محمدی

ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #معمایی #تراژدی

خلاصه :

قصه‌ی ما، قصه زندگی آدم‌های مختلف است که هرکدام پس از گذشت هفت ماه، آشیان و پناهی برای خود پیدا کرده‌اند.

دیدارهای تصادفی، آتش انتقام باعث برداشته شدن رازهای خانوادگی می‌شود.

پشیمانی از حماقت‌های گذشته، همانند پیچکی بر دور روابط انسان‌ها می‌پیچد و زندگی افراد زیادی را تحت شعاع قرار می‌دهد. گاهی این پیچک چنان تازیانه‌ای می‌زند که باعث نزدیک شدن یا دور شدن آن‌ها می‌شود.

و اما عشق...آشیان خیلی از آن‌ها را در می‌زند؛ افرادی لابه‌لای دفتر گذشته پنهان شده‌اند که ناجی زندگی مهره‌های اصلی هستند. حال با این توصیف، زندگی آن‌ها به کدام مسیر می‌رسد؟! انتقام یا عشق؟! جبران گذشته یا تباهی؟!

سخن نویسنده: در ابتدا ممنون از شما خواننده‌ی گرامی که رمان بنده رو انتخاب کردین. جلد اول رمان، سرپناهی دیگر است که منتشر شده؛ اما ارتباطی به جلد دوم نداره و کلا جداست و اینکه شاید یه سری اشکالات توی مکالمه‌های انگلیسی باشه که لازم شد قبل از شروع بگم.

تمامی نام‌ها و شخصیت‌ها زاده‌ی ذهن نویسنده هستند و وجود خارجی ندارند.

ممنون از نگاه های گرمتون

مقدمه:

می‌دانی چیست؟ اگر بگویند از چه پشیمانی، می‌گویم: از آشنایی با تو، از اینکه این‌گونه در پوستِ استخوانم نفوذ کرده‌ای که از خودم خواهم گذشت تا از دستت ندهم. شده‌ای یک نقطه ضعف در وجودم که اگر صحبت گذشته‌ی تلخ و کارهای گذشته‌ام به میان بیاید، اگر حس کنم گذشته‌ام باعث از دست دادن تو می‌شود؛ بی‌برو برگشت تسلیم می‌شوم تا از دستت ندهم. هرچه از وجود آواره‌ی من بخواهند، می‌پذیرم تا آسیبی به تو نرسد. هرچند ثانیه‌ها بی‌تو به سختی بگذرد. هرچند، چشم بچرخانم و جای تو را کنارم حس نکنم. هرچند مجبور به دوری و فاصله شوم. من به خاطر تو از خودم خواهم گذشت!

***

(هفت ماه بعد)

نگاهی به جمعیتی که برای دیدن نمایشگاه آمده بودند، انداخت. ناخودآگاه لبش کش آمد. پاهایش به‌خاطر کفش‌های پاشنه بلندی که پوشیده بود زوق‌زوق می‌کرد و گاهی‌اوقات باعث می‌شد اَخم‌هایش در هم شود. با صدای قدم‌های کسی سرش را به سمت راست چرخاند. تشخیص او در میان این جمعیت دشوار بود. چشم‌هایش را ریز کرد و سرش را به سمت‌های مختلف چرخاند. هیچ‌کس را با هیکل او و عصا ندید. چند قدم به سمت جلو برداشت. به مردمی که برای خرید مبلمان آمده بودند، لبخند زد و سری تکان داد و همان‌طور هم سعی می‌کرد محل دقیق صدا را تشخیص دهد. با لبخند به ستون تکیه داد و به عماد که عصا در دستش بود و با خنده و همان ریتم به زمین می‌کوبید، چشمکی زد. برنامه‌ی کاری‌اش اجازه‌ی شرکت در نمایشگاه را در این پنج‌روز به او نداده بود؛ اما روز آخر خودش را هر جور که بود رساند. به دختر روبه‌رویش که سردرگم و با دقت قدم برمی‌داشت خیره شد. موهای مشکی بلندش پشتش ریخته بود و گونه‌های که به لطف سایه و گریمی که خود را کرده بود، برجسته شده بود. پریا در آن بلوز و دامن مشکی، زیبایی چشم‌گیری پیدا کرده بود. متوجه صدای عصا شد. کمی سرش را به سمت پایین مایل کرد و با دیدن عصای قهوه‌ای رنگ، لبخند بزرگی زد و جمعیت را پس زد بدون نگاه کردن به صاحب عصا گفت:

- اومدی بالأخره!

تا سرش را بلند کرد، با دیدن عماد که صورتش از خنده قرمز شده بود. یکه خورد! صاف ایستاد و متعجب گفت:

- خودش کجاست؟

عماد دستی به موهای بلند قهوه‌ای‌رنگش کشید و با دستش به پشت سر او اشاره کرد. پریا سریع به سمت عقب برگشت. با دیدن او که یک دستش را درون جیب شلوار فاستونی مشکی‌اش کرده بود و با لبخند می‌نگریستش، ابروهایش بالا پرید. بهزاد بی‌توجه به مردم به سمت او رفت. سعی کرد بدون عصا خم به آبرو نیاورد. لبخندی روی لبش نشاند و به فارسی گفت:

- دیدی اومدم پریاخانم. گفتم که خودمو می‌رسونم.

پریا با صدای بلند خندید که صدایش در همهمه جمعیت گم شد. یک قدم به سمت بهزاد برداشت. دست‌هایش را دور او حلقه کرد و در آغوشش گرفت.

- توقع هر کسی رو داشتم به جز تو...!

دست‌هایش را بالا آورد و همانند او، پریا را در آغوش کشید. اختلاف قدی نسبتاً کمی داشتند. بهزاد سرش را به سمت او مایل کرد و کنار گوشش آرام گفت:

- گفتم که میام.

عماد نیم‌نگاهی به آن‌ها انداخت و با لبخندی از ته‌ دل گفت:

- خدا از اینا هم نصیب ما کنه.

پریا به خوبی از شرایط جسمانی او آگاه بود؛ بنابراین سریع از آغوشش جدا شد و عصا را از دست عماد که سرش بین مردم در گردش بود گرفت. کمی از بهزاد که از این واکنش ناگهانی چهره‌اش در هم شده بود، فاصله گرفت و در چشمان قهوه‌ای او که این مدت تمام دنیایش شده بود، خیره شد.

- بی‌عصا راه نرو، حتی یه ثانیه!

بهزاد سری تکان داد و عصا را از دستش گرفت. اگر به خودش می‌بود، کنار پریا می‌ماند؛ اما می‌دانست حرف همیشه او چیست؛ بنابراین همین‌طور که با لبخند عقب‌عقب می‌رفت گفت:

- چشم، میرم استراحت کنم. نمایشگاه تموم شد، بریم دور بزنیم؟

پریا که با دیدن بهزاد در پوست خود نمی‌گنجید، سرش را تکان داد.

- بله که می‌ریم. فقط می‌خوای استراحت کنی، گوشی‌تو بی‌صدا نکن!

سپس چشمکی زد و با همان لبخند عمیق و از ته‌ دل به سمت دیگری رفت. بهزاد همان‌طور که پریا را با چشم بدرقه می‌کرد، نفسش را محکم بیرون داد و روبه عماد گفت:

- بیا بریم. باید به کارا برسیم. نمای داخلی چندتا ساختمون مونده که هنوز طرحاش رو نزدیم. روز موعود اتمام پروژه هم نزدیکه.

- داداش بی‌خیال! هنوز تازه رسیدی، به خودت یکم استراحت بده.

از پشت به او که دور می‌شد، نگاه کرد.

- اگه یه لحظه بیکار باشم با این وضعیت جسمانی که دارم و اتفاقات پیش اومده، دیوونه می‌شم.

عماد دستش را روی شانه‌ی او گذاشت و با حرص گفت:

- پس نقش پریا چیه این وسط؟ مگه نگفتی باشه خوبی؟ مگه دوسش نداری؟

دستش را محکم به عصا فشرد. دقیقاً هفت‌ماهی بود که به این حال و روز افتاده بود.

- پریا تسکینیه برای قلب پر دردم. بیا بریم بالا. برات اتاق گرفتم. خودمم تو اتاق پریا می‌مونم. همین‌جوری هم این چند روز بهم سخت گذشته با نبودش.

بی‌توجه به عماد، به سمت آسانسور رفت. قدم‌هایش آهسته بود. انگار دنیا با او سر لج افتاده بود؛ اول زن و بچه‌اش، دوم هم پایی که لنگ می‌زد. عماد دستی به صورتش کشید و خودش را به او رساند. سوار آسانسور شد و طبقه‌ی چهارم را زد. عماد سعی کرد چیزی نپرسد. چون می‌دانست بهزاد در این مواقع نیاز به سکوت دارد. نیم‌نگاهی به او انداخت؛ با دست راستش عصا را گرفته بود و چشم‌هایش را روی هم گذاشته بود. او به خوبی می‌دانست دوستش چندین سال است یک خواب راحت ندارد؛ مخصوصاً این هفت‌ماه آخر که درد عصب‌های پا هم به دردهایش اضافه شده بود. با ایستادن آسانسور، چشم‌هایش را باز کرد و روبه عماد گفت:

- از الهام چه خبر؟

هم‌قدم با او به سمت بیرون رفت و گفت:

- خبری ازش نیست. انگار این مدت خودشو یه جا مخفی کرده. نه با نهال در ارتباطه نه با کس دیگه‌ای! بازم داریم دنبالش می‌گردیم.

بهزاد با چهره‌ای گرفته، سر تکان داد. کارت را از جیب شلوارش بیرون آورد و جلوی دستگیره‌ی در اتاق نگه داشت. با صدای تیکی باز شد. کفش‌های بی‌بندش را از پا درآورد و چراغ اتاق را روشن کرد. یک تخت دونفره وسط اتاق قرار داشت. دوتا مبل و یک میز سمت راست بود. دو در هم سمت چپ اتاق قرار داشت. چمدانش را هم کنار در گذاشته شده بود.

- نمی‌خوای از بابک بدونی؟

با شنیدن اسم برادرش، اخم‌هایش در هم شد. همان‌طور که به سمت تخت می‌رفت، گفت:

- نه!

عصا را به عسلی کنار تخت تکیه داد و روی تخت دراز کشید. جان از دست و پایش رفت. از صبح یک لحظه هم دراز نکشیده بود. پای راستش درد می‌کرد. پتو را در دستش مشت کرد. قصدش فقط یک استراحت کوتاه مدت بود. عماد کیف چرمی او را که روی چمدان بود از نظر گذراند.

- اِنقدر به خودت فشار نیار بهزاد! لپ‌تاپ و نقشه‌ها رو با خودم می‌برم که کار نکنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا آمد مخالفت کند، عماد کیف دستی‌اش را برداشت و سریع اتاق را ترک کرد. اول ناسزایی نثار او کرد؛ اما بعد بی‌خیالش شد، شاید کمی به خواب نیاز داشت. چشم‌هایش را روی هم گذاشت. سرش را محکم در بالشت فرو کرد و سعی کرد برای چند ساعت هم که شده بخوابد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه چکمه‌هایش را از پا درآورد و در دست راستش گرفت. همان‌طور هم شماره‌ی بهزاد را گرفت. چند بوق خورد و قطع شد. عصبی گوشه‌ی لبش را جوید و زیر لب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کجایی بهزاد؟! کجایی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به سالن غذاخوری انداخت. اینجا هم نبود. روبه زنی که لباس‌ فرم سورمه‌ای_قرمز پوشیده بود به انگلیسی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- hello Didn't you see a man with a cane ?

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«سلام، شما مردی با عصا ندیدین؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن به معنی «نه» سری تکان داد و از کنارش گذشت. نفسش را بیرون داد و بی‌توجه به نگاه خیره‌ی مردم روی خودش به سمت آسانسور رفت. طبقه‌ی مورد نظر را زد و به دیواره‌ی آسانسور تکیه داد. خیلی به بهزاد گوش‌زد کرده بود گوشی‌اش را بی‌صدا نکند. وقتی می‌خواهد بخوابد هنذفری در گوشش نگذارد؛ ولی گوشش بدهکار نبود. با باز شدن در، از آسانسور خارج شد. عماد هم جواب نمی‌داد؛ انگار هر دوی آن‌ها اعتصاب کرده بودند و پذیرش هم اطلاعات اتاق‌ها را نمی‌داد. کارت اتاق را به در نزدیک کرد و وارد شد. با دیدن مردی که روی تخت خوابش برده بود، نفسش را آسوده رها کرد. در را آرام بست و کفش‌هایش را جلوی در گذاشت و دمپایی‌های ابری جلوی در را پوشید. به سمت تخت رفت. با همان لباس‌های عصری بود. سرش را در بالشت فرو کرده بود و بدون پتو خوابیده بود. او بیش از این‌ها مدیون بهزاد بود و هیچ‌کس را هم به جز او نداشت. اگر چند ماه پیش بهزاد نبود؛ در خیابان جان می‌داد. اگر بهزاد نبود، خانواده‌‌ پدری و مادری‌اش به ناحق همان پول ارثیه را هم از او می‌گرفتند. ارثیه‌ای که به‌خاطر آن، خیلی از چیزها را از دست داده بود؛ البته بماند که اگر دستش را نمی‌گرفت، بهزادی هم وجود نداشت. پتو را از زیر پایش برداشت و تایش را باز کرد و آن را روی او انداخت که بهزاد تکانی به خودش داد و دمر خوابید. پریا موهایش را از روی صورتش پس زد چراغ‌خواب روی عسلی را خاموش کرد که اتاق در تاریکی فرو رفت. تا آمد عقب گرد کند صدای آرام بهزاد آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حاضر شو بریم دور بزنیم. امشب آخرین شبیه که سن پترزبورگی. فردا باید برگردیم کانادا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی روی لبش جا خشک کرد. روی تخت با فاصله نشست و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سال دیگه هم دوباره اینجا نمایشگاه داریم. سال دیگه می‌ریم دور می‌زنیم. تا اونجا پاتم عمل کردی و می‌تونی پا‌به‌پام بدویی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهزاد کلافه از بحث همیشگی روی تخت نشست و چراغ خواب را روشن کرد که نیم‌رخ خسته و پریشانش روشن شد. در چشم‌های پریا خیره شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آنا این بحث رو دوباره باز نکن! گفتم عمل نمی‌کنم. می‌خواد سال دیگه باشه، می‌خواد امسال باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نباید این را می‌گفت. دکتر به او گفته بود آرام‌آرام راضی‌اش کند. بهزاد بی‌نهایت یک‌دنده و لجباز بود. از چندماه پیش که حرف‌های ناامید کننده‌ی دکتر را شنیده بود، از عمل مجدد پایش سرباز می زد. بهزاد دستش را بلند کرد و موهای مشکی رنگ او را از روی صورتش پس زد و با پشت دست صورتش را نوازش کرد، تا نگاهش به جای خالی حلقه‌اش افتاد. چهره‌ی دردمند فریماه مقابل چشم‌‌اش جان گرفت و باعث شد ناگهان دستش را پس بکشد و نگاهش را به سمت دیگری سوق دهد. سعی کرد بهزاد کاری که کرده است را به قولی ماست‌مالی کند و به موضوع عمل ربط دهد؛ ولی پریا بچه که نبود متوجه نشود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی‌خوام باعث ناراحتیت بشم پریا! پس لطفاً اسم عمل رو نیار!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پریا با این‌کار بهزاد، لبخند تلخی روی لبش نشست. بغض در گلویش چنبره زد؛ اما سعی کرد او هم علت در هم رفتن چهره‌اش را مخالفت بهزاد با عمل بگذارد که تا حدودی بی‌ربط نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه، ببخشید حواسم نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از زدن این حرف از جای خود بلند شد. سعی کرد حالت همیشگی مهربانی چهره‌اش را حفظ کند. از بهزاد فاصله گرفت و به سمت در ورودی رفت، بهزاد با چشم نظاره‌گر او بود، ابروهایش از این عکس‌العمل پریا بالا رفت. پریا ناخودآگاه و از حرص دلش در اتاق را به هم کوبید و با همان دمپایی‌های ابری به سمت آسانسور رفت تا اتاق دیگری رزرو کند. بعد از هفت‌ماه هنوز هم به بعضی از اخلاق‌های بهزاد عادت نکرده بود. با هر بار اشتباه گرفتن‌های بهزاد، او می‌مرد و‌ زنده می‌شد. با وجود اینکه با شناسنامه‌ی آنا میلر و هریسون میلر با هم ازدواج کرده بودند؛ اما هنوز هم بهزاد او را به عنوان همسرش قبول نداشت و گاهی اوقات مُرده‌پرستی می‌کرد. دستش را محکم روی قلبش زد و منتظر شد تا آسانسور از طبقه‌ی دوم بیاید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهزاد با یاد کاری که کرده بود، عصبانی موهایش را چنگ زد. هنوز به جای خالی حلقه‌اش عادت نکرده بود. با دست دیگرش حلقه‌هایی که در گردنش آویزان بود را نوازش کرد. هنوز فکر همسر خدا بیامرزش مانندِ خوره در ذهنش بود و کم‌رنگ نمی‌شد. گاهی‌اوقات پریا را فریماه صدا می‌کرد. دست راستش مشت شد و محکم به تشک زد. باید به خودش می‌آمد. باید تمرین می‌کرد. درست بود عاشق پریا نبود؛ ولی وابستگی بیش از اندازه‌ای به او داشت. نباید او را هم از دست می‌داد. شتاب‌زده، عصایش را برداشت و لنگان‌لنگان اتاق را ترک کرد. صدای قدم‌های بهزاد را شنید. سرش را پایین انداخت. در مقابل خواسته‌ی بهزاد او سست بود؛ نه به‌خاطر حال جسمانی‌اش؛ بلکه به‌خاطر قلبی که هر روز بیشتر عاشقش می‌شد. قلبی که برای بار دوم، برای کسی زد. بهزاد صدایش زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کجا میری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌هایش را روی هم گذاشت و لب‌هایش را روی هم فشرد. به‌خاطر موهایش که روی صورتش ریخته بود. بهزاد که نزدیکش می‌شد حالت چهره‌اش را نمی‌دید. بهزاد کلافه و عصبی از رفتاری که کرده بود، نزدیکش شد. آسانسور در طبقه‌ی دوم چشمک می‌زد. پریا به عادت همیشه سرش را به سمت بهزاد چرخاند؛ لبخند ظاهری روی لبش نشاند و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جایی نمی‌رفتم. گوشیم رو تو محل برگزاری نمایشگاه جا گذاشتم. می‌رفتم اون رو بردارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک قدم به سمت او برداشت. در چشمان قهوه‌ای رنگ پشیمانش خیره شد و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کجا رو دارم برم هِری؟ خودت می‌دونی برم برمی‌گردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهزاد لبخند محوی زد. دست چپش را بلند کرد و روی شانه‌ی او گذاشت. کمی به سمت خودش کشانداَش و آرام گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- معذرت می‌خوام. تحمل کردن من بعضی موقع‌ها سخته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پریا سرش را کمی بالا برد. لبخند تلخی روی لبش نشاند. دست‌هایش را بالا برد و سرشانه‌های بهزاد گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عادت دارم. چیزی که تکرار بشه، می‌شه عادت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نم اشک را در چشمان پریا دید. دست خودش نبود. هر چند روزی پنج_شش‌بار با روانپزشک حرف می‌زد؛ اما انگار نام همسر فوت شده‌اش در ذهنش حک شده بود. بهزاد تا لب باز کرد که معذرت خواهی کند، پریا از او فاصله گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میرم یه‌کم قدم بزنم. زود برمی‌گردم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهزاد ساق دستش را گرفت و زمزمه‌وار گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه؛ ولی زود برگرد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را جدا کرد، سری تکان داد و با سرعت و قدم‌های نامیزان خودش را به اتاق رساند. چکمه‌هایش را پوشید؛ پالتو مشکی‌رنگش را از روی مبل برداشت و به‌ تن کرد. شال‌گردنش را دور گردنش بست. گوشی‌اش را داخل جیب پالتو بلندش فرو برد. دستی به گونه‌ی ملتهبش کشید که ناگهان نگاهش به چمدانش افتاد. موهای مشکی بلندش اعصابش را بهم ریخته بود. خم شد و از جیب کوچک چمدان، یک کش بیرون آورد و جلوی آینه ایستاد و موهایش را بست. دمپایی‌هایش را با چکمه عوض کرد. دستش را روی دستگیره‌ی استیل سرد گذاشت و به پایین فشرد و از اتاق خارج شد. قبل‌ از اینکه برود سرش را به سمت آسانسور که وسط راه‌رو قرار داشت، چرخاند. بهزاد به دیوار تکیه داده بود و به زمین خیره شده بود. شاید باید به او هم حق می‌داد. این‌جوری که فهمیده بود، او دیوانه‌وار همسرش را می‌پرستیده و سخت است او را در زندگی‌اش درک کند. از این فکرش پوزخندی زد و همان‌طور که به سمت راه‌پله‌ها می‌رفت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همه رو درک کنم، کی من رو درک می‌کنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به‌ دنبال این‌حرف، از پله‌ها رفت. از درون آتش گرفته بود؛ هر چند هیچ‌کدام‌شان به‌هم مدیون نبودند. در ازای نگه‌داری از ثروت مادری‌اش، بهزاد را نجات داده بود؛ هر چند شانس با او یار نبود و هنگامی‌که به آن طرف بزرگ‌راه می‌رفت تا سوار ماشینش شود، تصادف کرد و یک پایش را در همان حادثه از دست داد و در اوج جوانی یک پایش لنگ می‌زد. سرش را پایین انداخت و به سمت درهای اتومات که دو نگهبان سمت راست و چپ ایستاده بودند، رفت. به محض خروجش از هتل و باد سردی که به صورتش خورد، شال‌گردنش را جلوی صورتش گرفت. به سمت پارکی که آن‌طرف خیابان اصلی بود رفت. باز هم دلش فرار می‌خواست؛ فرار از خیلی اتفاقات! دلش می‌خواست بخوابد و هنگامی‌که چشم باز می‌کند، ببیند به شش‌ سال قبل برگشته است؛ اما نمی‌شد. پریا باید باز هم می‌ساخت و با چنگ‌ و دندان بهزاد را که احساس‌هایش به‌ او تغییر پیدا کرده بود را نگه‌می‌داشت. شاید از نظر هر کسی پریا ظاهرسازی می‌کرد که می‌گفت: «من جایی برای رفتن ندارم!»؛ اما واقعاً نداشت. اگر هم سرپناهی داشت؛ اصلاً میل به ترک بهزاد نداشت؛ هر چند دلشوره از اتفاقات آینده، همین ثانیه‌ها را هم برای او زهرمار کرده بود. پارک در این وقت روز نسبتاً شلوغ بود. روی اولین صندلی نشست و به روبه‌رویش خیره شد. چراغی که بالای سرش بود نیمه‌سوز شده‌ بود و چشمک می‌زد. با یاد این هفت‌ماه و خاطراتی که با بهزاد داشت، بغض سنگین این روزهایش سر باز کرد. بهزاد در زندگی‌اش هیچی برای پریا کم نگذاشته بود. انگار به همان سال‌های زنده بودن پدربزرگش برگشته بود؛ سال‌هایی که هیچ اثری از دخالت دایی‌ و پدرش نبود. خانه‌های آن‌چنانی، لباس‌های گران قیمت و... . روزهایی که نمی‌دانست غم‌و‌غصه یعنی چه. باصدای بچه‌هایی که با وسیله‌ها بازی می‌کردند، سرش را آن‌سمت چرخاند. هوای عصر، به نسبت مهرماه، سرد بود. تا نگاهش به بچه‌هایی که سوار وسایل شده بودند، افتاد؛ تلخ خندید. اگر می‌گذاشتند او هم...سرش را محکم تکان داد، انگار مدت طولانی‌ای بود با وجود بهزاد فراموش کرده بود چه به سرش آمده و واقعیت چیز دیگری‌ست. انگار خودش هم دروغ‌هایی که به بهزاد و عماد گفته بود را باور کرده بود. نباید تنهایی از هتل خارج می‌شد. اگر یک درصد کسی او را می‌شناخت، برایش بد تمام می‌شد. صدای گرفته‌ی مردی از کنارش آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از دست من ناراحتی، چرا خودت رو اذیت می‌کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای بهزاد، نگاهش را به سمت او سوق داد. نیم‌رخ ماتم‌گرفته و غمگینش را نور چراغ روشن کرده بود. انقدر حواسش پرت بود که صدای عصای او را نشنیده بود. پریا لبش را با زبانش خیس کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من از دستت ناراحت نیستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش را به زمین دوخته بود. مانند همیشه صاف نشسته بود و عصای قهوه‌ای رنگش را به صندلی تکیه داده بود. بهزاد بی‌توجه به کارهای این مدتش، ناخودآگاه و مانند همیشه حق‌ به‌جانب، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس چرا گذاشتی رفتی؟ بهت گفتم نرو، گفتم بری، نمی‌تونم دنبالت بیام؛ ولی تو سر یه چیز ساده گذاشتی رفتی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پریا که گاهی از این رفتارهای بهزاد کفرش دَرمی‌آمد، محکم دست راستش را مشت کرد و به نیم‌رخش خیره شد. در دلش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«همیشه حق با بهزاده، یه‌بار هم تو این مدت به من توجه کرده؟! منو دیده؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما در ظاهر تلخ خندید و کف دست سردش را به صورتش کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ساده؟ این موضوع ساده‌ست هِری؟ شایدم برای تو ساده‌ست. آره! ببخشید من یه‌کم نازک‌نارنجیم، توقع دارم شوهرم فقط به من فکر کنه نه کس دیگه‌ای! در ضمن فرار، کار ترسوهاست. خودت خوب می‌دونی من جایی برای رفتن ندارم. هر جا هم برم، بازم پیش خودت برمی‌گردم. نه به‌خاطر وضعیت جسمانیت، نه به‌خاطر پات، به‌خاطر... .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ادامه نداد. بهزاد از داخل گونه‌اش را جوید. سرش را به سمت پریا که شالگردن را پایین داده بود، چرخاند. نوک بینی‌اش قرمز شده بود، حرف‌هایش بوی دلخوری می‌داد و بهزاد مشتاق بود بداند چه می‌خواهد بگوید. او پریا را می‌خواست. کارهایش گاهی اوقات از کنترلش خارج می‌شد. نمی‌خواست او را برنجاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به‌خاطر چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغض گلویش را گرفت. صدایش کمی لرزید و با لحن دلخوری گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برای تو فرقی نداره هِری؛ حتی اگه صد نفرم دوسِت داشته، باشن بازم عاشق زن فوت شدتی، کس دیگه‌ای هم به چشمت نمیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پریا بعد از زدن حرفش، نگاهش را از بهزاد گرفت و چشم‌هایش را آرام بست تا بهزاد اشک‌هایی را که از چشم‌هایش می‌چکد را نبیند. او هیچ‌وقت اجازه نداد کسی گریه‌اش را ببیند، کسی نبیند شکستن دختری را که با وجود سن کمی که داشت، سختی‌های کمی نکشیده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهزاد عصایش را برداشت. نمی‌توانست تعادلش را حفظ کند؛ اما لنگان‌لنگان خودش را به صندلی او رساند. چیزی در گلویش تکان خورد. او با تصمیمش در حق پریا بد کرده بود. کنارش نشست و او را در آغوش کشید. پریا با صدای بلندی گریست؛ به پهنای بزرگ غمی که در سینه داشت و کسی نمی‌دانست. بهزاد آرام پشتش را نوازش کرد. دلش چقدر به‌خاطر رفتارش گرفته بود. چقدر ناخواسته او را ناراحت کرده بود و نمی‌دانست. پریا مقصر نبود که پا سوز او شده بود. با صدایی که از بغض دورگه شده بود آرام کنار گوش او زمزمه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شاید داشت پری! اگه نداشت، تو زن من نبودی...بهت گفتم صبر کن تا خاطرات گذشته رو کم‌رنگ کنم و تا حدودی موفق شدم. هر چند بعضی موقع‌ها دلت رو شکستم. ببخش که تو رو پایبند به این زندگی کردم. ببخش که همه‌ش عذابت می‌دم. حق داری ناراحت شی. از خودم متنفرم با اون پیشنهاد؛ اما الآن که هفت‌ماه گذشته. الآن که... .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پریا نگاهش کرد. با پشت دست چشم‌هایش را تمیز کرد. در چشمان بهزاد پشیمانی به وضوح دیده می‌شد. نم‌ اشک را در چشمانش دید. دست‌هایش را محکم‌تر دور کمر پریا حلقه کرد و ادامه داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الآن که تا نصف بیشتر راه رو رفتم، اگه تو هم بذاری بری هیچی ازم نمی‌مونه پری...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پریا دستش را بالا آورد؛ موهای قهوه‌ای رنگ بهزاد را نوازش کرد و همانند او زمزمه‌وار گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمیرم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهزاد می‌ترسید و مانند بچه‌های خردسال محکم او را در آغوش گرفته بود که نرود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینم عادته؟ عادت کردی بگی نمیرم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانه‌هایش لرزید. بهزاد آن آدم هفت‌ ماه‌ پیش نبود. با پیدا شدن پریا در زندگی‌اش، بدجور وابسته‌ی مهربانی‌های او و حتی عاشقش شده بود. پریا از حرفی که زده بود لبش را گزید. او هم زیاده‌روی کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه! این عادت نیست. من رو ببین بهزاد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی خودش را عقب کشید و بهزاد را وادار کرد تا نگاهش کند. چشم‌های قهوه‌ای‌رنگش خیس شده بود. بینی‌اش از سرما سرخ شده بود و موهایش هر کدام به سمتی رفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به‌خاطر اینکه دوسِت دارم نمیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وجودش لرزید. به احساس پریا شک نداشت. با دست دیگرش سر او را نزدیک خودش کرد و کنار شقیقه‌اش را بوسید. یک قطره اشک از چشم های باران‌زده‌ی بهزاد روی گونه‌اش چکید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من بیشتر دوست دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پریا یکه خورد، برق از سرش پرید؛ بهزاد چه گفته بود؟ دوستش دارد؟ ناباورانه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من رو؟ پس فریماه چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهزاد نفسش را بیرون داد. پریا در آن هوای سرد، گرمش شده بود. انگار همان یک جمله‌ی بهزاد باعث شده بود به کل قلبش از کار بیفتد و تمام گذشته‌اش خاکستر شود. پاسخ دادن به این سؤال برای او ساده بود و چقدر این را مدیون هر دو برادرهای فریماه بود. بهزاد بدون نگاه گرفتن از او جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فریماه نیست. اون هفت ساله که نیست، باید از همون سال‌های اول می‌فهمیدم و انقدر شاخ و برگ نمی‌دادم که این حال و روزم بشه. الآن تو هستی! پریا نواب، همونی که تو روزهای سخته زندگیم کنارم موندی...! عاشقت نیستم؛ ولی دوسِت دارم. تو، پریایی، اگه بعضی موقعا اسمش رو می‌برم، بر حسب عادته و تو ذهنم ثبت شده؛ وگرنه هیچ‌وقت شما دوتا رو با هم قاطی نکردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پریا نفس کشیدن را فراموش کرد. اگر در همین لحظه جان می‌داد آرزویی به دلش نمی‌ماند. بهزاد لبخند مهربانی روی لبش نشاند. دستی به صورتش کشید و کمی از پریا فاصله گرفت. از داخل جیب پالتواش جعبه‌ی مخملی رنگی را بیرون آورد و بین خودش و پریا گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دستم کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی‌ رو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهزاد جعبه را باز کرد و حلقه‌ی جفت انگشتری که در دستش بود را کف دست سرد او گذاشت. پریا سرش را ناباورانه چندبار تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه نه! نمی‌تونم. تو هنوز کامل من رو تو زندگیت قبول نکردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخر دلش را به دریا زده بود. آن هم تقصیر عماد بود که وقتی حرف‌هایش را با پریا شنیده بود. او را به خودش برگردانده بود. به صورت یخ‌زده‌ی پریا خیره شد و صدایش را کمی بلند کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیکار کنم که بفهمی قبولت کردم؟ دیگه باید چیکار کنی که من احمق بفهمم به جز تو کسی رو ندارم؟ و دوست دارم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانه‌های پریا را گرفت و در چشمان مسخ شده‌اش خیره شد. حرف‌هایی که می‌زد یکی‌ پس‌ از دیگری در ذهنش نقش می‌بست و به زبان آورده می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بگو پریا! چرا ساکت شدی؟ تو همونی بودی که قبل اینکه خودکشی کنم قصد داشتم به‌خاطر فراموش کردن فریماه نزدیکت بشم و عاشقت بشم تا فراموشش کنم. مگه همین رو نمی‌خواستیم؟ حالا که خودم دارم می‌گم، نه میاری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش کل پارک را برداشته بود. پریا ناباورانه نگاهش کرد. صورت بهزاد از شدت عصبانیت گلگون شده بود و پر حرص او را نگاه می‌کرد. واقعاً دردش چه بود؟ مگر همین را نمی‌خواست؟ نفسش را بیرون داد. بدون هیچ عذاب‌وجدانی، دست بهزاد را که روی پایش قرار داشت را محکم به سمت خودش کشید. یک لحظه تصاویر گذشته جلوی‌ چشمش جان گرفت. اگر بهزاد درباره‌ی گذشته می‌فهمید، چه می‌شد؟ اگر او می‌فهمید پریا یک دروغگوی ماهر است و باز هم در بازیگری و گول‌زدن مردم نمره‌ی قبولی را گرفته، از بهزاد چیزی نمی‌ماند. لرزش دست‌هایش به وضوح معلوم بود. خودش را قانع کرد که گذشته تمام شده و دیگر هیچ‌کس سراغ او نمی‌آید. بهزاد منتظر نگاهش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بعداً پشیمون نمی‌شی بهزاد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهزاد با جدیت و قاطعانه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست‌هایش می‌لرزید. لایه‌ی اشک روی چشم‌هایش را پوشیده بود. دست سرد بهزاد را در دستش گرفت. حلقه را داخل انگشتش فرو برد و سریع نگاهش را گرفت. بهزاد دست به سینه به صندلی تکیه داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ناراحتی که تمام و کمال شوهرت شدم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از سرما به خودش لرزید. چراغ مهتابی هنوز هم چشمک می‌زد. سعی کرد مانند همیشه آن‌قدر منفی‌باف نباشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه، فقط می‌ترسم یه زمانی پشیمون شی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه نشدم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتی فکر اینکه بهزاد پشیمان شود باعث افتادن رعشه در اندامش می‌شد و بیشتر قلبش فشرده شد. پشیمان می‌شد! او از اعتماد به پریا دیر یا زود پشیمان می‌شد و پریا به قدری دلباخته‌ی بهزاد شده بود که بی‌توجه به آینده، دلش از شادی و اشتیاقی که وجودش را گرفته بود هر آن نزدیک بود بایستد. برای فرار از سؤال و نگاه سنگین بهزاد، نگاهی به لباس‌های او که روی همان پیراهن یک پالتو پوشیده بود، انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بازم نمی‌دونم. بهتره بریم داخل هِری، نباید سرما بخوری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهزاد دستش را گرفت و با خنده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخر من نفهمیدم هِریم یا بهزاد؟ تکلیفتو روشن کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب‌هایش کمی به خنده باز شد. سرش را به سمت بهزاد برگرداند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هِریسون قلابی، بهزاد واقعی! بهزاد رو دوست ندارم. وقتی بهزاد بود خیری به من نرسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید یک‌بار برای همیشه خواسته‌ی خانواده‌ی فریماه را برآورده می‌کرد. بنابراین، با دست دیگرش گردنبندی که هر دو حلقه آویزانش بود را از گردنش کشید. پریا نگاهش کرد. پاهایش از سرما گز‌گز می‌کرد. بهزاد گردنبند را کف دستش گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هنوز... .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پریا اجازه نداد حرفش را تکمیل کند. می‌ترسید این تغییرات به او آسیب بزند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نکن این‌ کارو هری! فریماه یه زمانی زنت بوده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از انجام این‌کار دودل بود. چهره‌ی زرد و زار همسرش جلوی چشمش آمد. می‌توانست یک‌بار برای همیشه این کار را بکند؟ «خواهرمو فراموش کن بهزاد! برو پی‌ زندگیت، کسی که زنده می‌مونه باید به جای کسی که مُرده هم زندگی کنه و خوشبخت شه! برو و بذار هم روح خودش در آرامش باشه، هم خودت از این حال خراب نجات پیدا کنی! به فکر خودت نیستی، به فکر پریا باش! نذار به‌خاطر یه آدم مُرده از دستش بدی».

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اون زنده نیست پریا! یه زمانی زنم بود، زن بهزاد سلطانی؛ اما الآن نیست. با این کارهای من هشت سال روحش عذاب کشید. خانواده‌ش التماسم می‌کردن دست از این کارام بردارم و توی این چندماه ناخواسته رنجوندمت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند شد. پریا از شدت سرما صورتش سر شده بود. بهزاد دستش را جلوی او دراز کرد و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا بریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گیج نگاهش کرد. مبهوت دستش را درون دست بهزاد گذاشت و با قدم‌های آهسته به سمت خروجی پارک رفتند. بهزاد دستش را برای تاکسی تکان داد. قلبش با شدت در سینه‌اش می‌تپید. باید عزاداری را تمام می‌کرد. صدای پریا آمد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کجا می‌ریم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌ریم بهت ثابت کنم فقط تو رو دارم. می‌ریم تا کاریو بکنم که هفت‌ سال‌ و‌ نیمه داره تموم وجودم رو می‌خوره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به‌خاطر نزدیک بودن بهزاد به خیابان ماشین‌هایی که با سرعت می‌رفتند برایش بوق می‌زدند. پریا محکم دست بهزاد را به سمت عقب کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا عقب لطفاً! تاکسی‌های هتل هست بیا با اونا بریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهزاد بی‌توجه دستش را بلند کرد که تاکسی زردرنگی کنارش ایستاد. در سمت عقب را باز کرد و به راننده سلام کرد. پریا نگران از تصمیم ناگهانی بهزاد، سوار ماشین شد. خوشحال شده بود؛ اما عذاب‌وجدان گرفته بود. او به این عادت کرده بود که بهزاد عزاداری فریماه را بکند و نزدیک او نشود. او از زندگی جدیدی که در انتظارش بود می‌ترسید و از همه بیشتر از گذشته! بهزاد دستش را مشت کرد و نگاهی به پریا که رنگ به صورتش نمانده بود انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگران نباش! گفتم که، این‌کار هم به‌خاطر خودمونه، هم فریماه و خانواده‌اش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پریا با لحن لرزانی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌ترسم. می‌تونی کنار بیای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند محوی زد. دست یخ‌زده‌ی پریا را که روی پایش بود گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو هستی! اون در صورتی بود که تو رو نداشتم. نه اینکه چند ماهه با من کنار اومدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را پایین انداخت. این رفتارهای بهزاد برای او تازگی داشت. در این چند ماه آن‌ها فقط مثل دو هم‌خانه و دوست با هم زندگی کرده بودند و از همه بیشتر شرمنده بود. با این اعتراف بهزاد، تا آخر عمر باید با عذاب‌وجدان دروغ به بهزاد زندگی می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهزاد آدرس را به مرد راننده داد و سرش را به صندلی تکیه داد. حرف‌های عماد مانند پتک بر سرش کوبیده می‌شد. حرف‌های فرزاد و عماد عین حقیقت بود. به معنای واقعی این چند روز که مجبور شده بود پریا را راهی روسیه کند، زمان‌های سخت و طولانی‌ای گذشته بود. هزاران حس در این چند روز بند‌بند وجودش را لرزانده بود. عذاب‌وجدان، دلتنگی، ترس! نیم‌نگاهی به پریا که سرش را به شیشه‌ی بخار گرفته تکیه داده بود، انداخت. اگر او آن روز در پل هوایی نجاتش نداده بود، الآن سینه‌ی قبرستان خوابیده بود. بعد از نیم‌ساعت به محلی رسیدند. پریا با دیدن اسکله که فانوس‌های دریایی روشنش کرده بود و می‌چرخید. متعجب به سمت بهزاد برگشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا اومدیم اینجا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهزاد رو به راننده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لطفا منتظر بمونین تا برگردیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چشم آقا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را به سمت پریا مایل کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پیاده‌ شو، خودت می‌فهمی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصایش را برداشت و پیاده شد. منتظر پریا ایستاد. قلبش به شدت در قفسه‌ی سینه‌اش می‌کوبید. او هنوز رفتارهای قابل پیش‌بینی بهزاد را درک نکرده بود. او هنوز هم می‌ترسید کار اشتباهی از او سر بزند. بهزاد دستش را جلوی او دراز کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بریم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش به معنای «آره» تکان داد و دستش را گرفت. باهم به سمت اسکله رفتند. هوای ساحل خیلی سرد بود. پریا از شدت سرما به خودش می‌لرزید؛ اما کنجکاوی و خوشحالی‌اش باعث می‌شد این موضوع را از خاطر ببرد. دریا به شدت طوفانی بود. صدای برخورد عصای بهزاد به کف زمین باعث اخمی میان ابروهای پریا شد. او همیشه از خدا می‌خواست تا این پای سوم را از بهزاد بگیرد. به آخر اسکله رسیدند. در آن وقت از شب با باد سردو‌خشکی که می‌وزید، هیچ‌کس نبود. بهزاد به دریای طوفانی خیره شد و دست پریا را محکم فشرد. بغض گلویش را گرفته بود. با صدای لرزانی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌خوام این عزاداری رو همین‌جا تمومش کنم. می‌خوام بعد هفت سال دست از عذاب دادن همه بکشم. نمی‌خوام تو رو هم از دست بدم. اگه تو بری، من همه چیمو باختم پریا! با رفتارهای من فریماه برنمی‌گرده. حماقت‌های منم جبران نمی‌شه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را به سمت پریا که پاهایش به زمین چسبیده بود و چشم‌هایش باران زده شده بود، برگرداند. دست راستش را که گردنبند درون مشتش بود را بالا آورد. نگاهی به حلقه‌هایی که چندسال پیش با عشق خریده بودند انداخت. نفسش را بیرون داد. پریا با لحن لرزانی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌خوای چیکار کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تلخ خنده‌ای کرد. اشکی از گوشه‌ی چشمش روی گونه‌ی یخ زده‌اش لغزید. نگاهش را به جلو دوخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تنها یادگاری که این سال‌ها دلم رو بهش خوش کرده بودم رو می‌اندازم بره. وقتی که مُرد، عقد هم باطل شد. هرچی بین من و اون بود تموم شد. وقتی با بی‌رحمی تمام چشمش رو روی علاقه‌ام بست و هیچی به من خیر ندیده نگفت و رنگ زرد و زارش و سرطانش رو بهونه‌ی حاملگی کرد؛ همه‌چی رو تموم کرد. هنوزم‌ که‌ هنوزه وقتی اسمش میاد وجودم آتیش می‌گیره. تو که مثل اون نمی‌شی نه؟ قول میدی هرچی شد بهم بگی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبش را گزید و آرام گریست. دست‌هایش را دور کمر بهزاد حلقه کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی‌شم. گفتم همیشه می‌مونم هیچ‌وقت نمیرم! قول میدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصا را به دست چپش داد. با دست راستش پریا را بیشتر در آغوش کشید و پیشانی‌اش را بوسید. از خودش بدش آمده بود. او با هر اسم و فامیلی بود، الان، در این زمان همسر پریا بود. حق نداشت به خاطر خودخواهی خودش، او را برنجاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوشحالم که این رو می‌شنوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پریا را از خودش جدا کرد. دستش را بالا برد و چشم‌هایش را بست. گردنبند را به سمت دریا پرت کرد. پریا ماتش برد. انگار خواب می‌دید. بهزادی که این همه وابسته‌ی آدم مُرده شده بود، تنها یادگاری‌اش را هم از خودش جدا کرد. به نیم‌رخ او خیره شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- انداختیش؟ از تنها یادگاریش گذشتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از دریای طوفانی چشم گرفت. سرش را به سمت پریا برگرداند. با انداختن هر دو حلقه انگار تکه‌ای از قلب خودش هم کنده شده بود. انگار عذاب‌های او هنوز هم ادامه داشت. آرام لب زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- انداختمش. از تنها یادگاریش گذشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصا از دستش افتاد. انگار فشار عصبی به او وارد شده بود. سرش را کمی به سمت چپ مایل کرد و درون چشم‌های خیس پریا زل زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به خاطر تو! آره به خاطر تو ازش گذشتم. برای اینکه بیشتر عذابت ندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پریا خم شد. عصا را برداشت و فاصله‌اش را با بهزاد که گُنگ این حرف‌ها را زیرلب می‌زد، کم کرد. دستش را روی صورت یخ زده و مبهوت او گذاشت. با گریه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سعی می‌کنم پشیمونت نکنم بهزاد. قول میدم همیشه بمونم؛ قول!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با پیچیدن دست‌های بهزاد دورش و آرام گریستنش، حرف در دهانش ماسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قول دادی پریا! پشیمونم نکن! از اعتمادم سوء استفاده نکن، قول بده دوباره نشکنیم که اگه تو هم از روی خرده شکسته‌هام رد شی، نمی‌تونم سر پا شم. بهزاد رو برای بار دوم نشکن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پریا پشتش را نوازش کرد و آرام همانند او گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- محاله کسی رو که دوسش دارم از اعتمادش سوء استفاده کنم. محاله بهزاد رو بشکنم. محاله! قول پریا قوله بهزادم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرف‌هایی که از دهانش بیرون آمد، از ته دلش بود؛ اما کمی از آینده می‌ترسید. او نمی‌دانست چه در انتظارش هست. پریا از همان روزهای اول که بهزاد را جلوی او قرار داده بود، عاشقش شده بود. الان که جای خود داشت. بهزاد مانند بچه‌ای در آغوش پریا گریست. به وسعت تمام دردهای روحی و جسمی که این سالها بر تنش فرود آمده بود. به اندازه‌ی عذاب‌هایی که کشیده بود و پریا در آن ساعت از شب، بدون گفتن حرفی دست نوازش‌اش را مانند هر شب روی سرش می‌کشید و نگران به آینده فکر می‌کرد. از آینده‌ای که هیچ‌چیز از آن را نمی‌دانست. مانند چند ماه قبلی که به بهزاد برخورد کرده بود. مانند سال قبلش که آواره‌ی کوچه و خیابان بود. او هیچ نمی‌دانست؛ فقط این را می‌دانست هرجا باشد، بهزاد هم هست. او محال بود به این سادگی‌ها از بهزاد دست بکشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌پرسد: «فکر می‌کنی آن‌ها که می‌روند، دلشان برای ما هم تنگ می‌شود؟» می‌گویم: «نمی‌دانم، فکر نمی‌کنم. اگر قرار بود آن‌قدر دوستمان داشته باشند که اگر نباشند یا ما نباشیم دلتنگ ما بشوند که نمی‌رفتند؛ پس دوستمان نداشته‌اند که رفته‌اند و وقتی خودشان با پای خودشان بروند، دلشان هم برای ما تنگ نمی‌شود، حداقل اوایلش به تنها چیزی که فکر نمی‌کنند ما و دلتنگی برای ماست.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌پرسد: «بعدها چی؟!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌گویم: «بعدها هم احتمالاً دلشان برای ما تنگ نمی‌شود، دلشان برای حال خوب خودشان در گذشته‌ای دور یا برای خاطرات خاصی که داشته‌اند تنگ می‌شود.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به سرتاسر خانه انداخت. مانند همیشه ساکت‌ بود. گاهی اوقات صدای شکستن قلنج وسایل خانه، سکوت را می‌شکست. این روزها عجیب سکوت کرده بود. نه خبری از مادرش داشت که بعد از به اشتباه انتقام گرفتن از دختر گمشده‌ی خودش با پدرش راهی دبی شده بود نه برادرش بهزاد که انگار او هم هم‌زمان هفت ماه پیش ناپدید شده بود. فقط گاهی اوقات با یاد خواهر بزرگ‌ترش که در این بیست سال گذشته زیر دست دایی‌اش بزرگ شده بود و الآن زندگی خوبی داشت، لبخند می‌زد. نهالی که به او قول داده بود تا کنارش بماند؛ اما الهام بعد از جدایی‌اش از شوهرخواهر سابقش، قید همه‌چیز را زده بود. تنها مکالمه‌اش این روزها ختم می‌شد با حرف زدن پیک موتوری که فست‌فود برایش می‌آورد؛ آن هم در حد گفتن رمز عابربانکش. نگاهی به چند قاچ پیتزا که داخل جعبه بود، انداخت و دستش را بلند کرد تا بردارد که صدای بهم کوبیده شدن محکم در آمد. فکر اینکه پارسا باشد باعث شد اخم‌هایش در هم برود. هر چه سعی می‌کرد به کس دیگری شانس بدهد و خواستگاری پارسا را هضم کند، نمی‌توانست. گوش کراش را به سمت در انداخت و پیتزا را به دهانش نزدیک کرد؛ اما طرف دست بردار نبود و الهام هم این مدت اعصاب برایش نمانده بود. با صدای بازشدن در، تکه‌ی پیتزا در گلویش پرید و شروع کرد به سرفه کردن. سرش را به سمت در ورودی چرخاند با دیدن مرد سیاه‌پوشی که جلوی در ایستاده بود با صدای لرزانی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو کی هستی؟ چجوری اومدی داخل؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانه‌اش در یکی از بهترین مجتمع‌های چند طبقه بود و امنیت بالایی داشت. صدای سرفه‌هایش شدت گرفت. مرد با چشم‌های درشت الهام را نگاه کرد. دست هایش بی‌حال کنارش افتاد. چگونه متوجه نشده بود که الهام در این ساختمان است؟ آب دهانش را محکم بلعید. بدون پلک زدن به دختری که دور لب‌هایش کثیف بود و موهای قهوه‌ای‌رنگش دورش ریخته بود خیره شد. الهام با دیدن او صدای بلند و از ته‌ حلق جیغ کشید. مرد نمی‌دانست باید چه کند؛ تنها چیزی که فکرش را نمی‌کرد دیدن الهام بود. دست لرزانش بالا آمد و سریع گره‌ی شال را از روی صورتش باز کرد. با رها شدن شال، الهام نفس کشیدن را فراموش کرد. پس از گذشت هفت ماه کیانمهر واردخانه‌ی او شده بود؟! چندبار پلک زد. پشت دستش را به روی چشمانش کشید تا ببیند واقعی است یا خیر؛ ولی حقیقت داشت. کیانمهر اینجا بود. نفس کشیدن را فراموش کرد. اشک باعث شد دیدش تار شود. ناباورانه صدایش زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کیانمهر؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند تلخی کنار لب او نشست. هوش‌ و حواسش را به کل از دست داد. صدای نگهبان‌ها را می‌شنید؛ اما تنها به آرزوی این مدتش چشم دوخته بود. بی‌اراده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جان دلم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تیری که قلبش کشید. محکم دستش را روی قلبش گذاشت و چند نفس عمیق کشید. به‌خاطر روشن بودن تمام چراغ‌های خانه، کامل می‌توانست کیانمهر را که گوشه‌ی در ایستاده بود ببیند. کیانمهر چند قدم به سمت جلو برداشت و وارد خانه شد. برایش مهم نبود که اگر کسی او را ببیند در دردسر بزرگی می‌افتد. تنها الهامی برایش مهم بود که با درد نگاهش روی او قفل شده بود. الهامی که به‌خاطر شرمندگی در برابر همسر سابقش که خواهر بزرگ الهام بود و دوستش، او را رها کرده بود. جلوی پایش روی دو زانو نشست. الهام دردآلود و با صدای بلندی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا اومدی اینجا؟ منو از کجا پیدا کردی؟ چی از جونم می‌خوای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیانمهر دستش را بلند کرد تا آمد روی شانه‌اش بگذارد. الهام خودش را عقب کشید. اشک‌هایش دانه‌دانه روی صورتش می‌غلطید. کیانمهر سرش را به معنای «نه» تکان داد. به معنای واقعی نگران و دلتنگش شده بود. از آن‌طرف هم نمی‌توانست بیشتر از این بماند، لرزشی که در این هفت ماه به جان دست‌هایش افتاده بود باعث می‌شد خجالت بکشد. او به اصطلاح خودش یک مرد شکست خورده بود. مردی که نه در زندگی اولش موفق بود، نه زندگی عاشقانه‌اش با الهام و نه در حیطه‌ی کاری‌اش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا آمد لب از لب باز کند تا از این مدت بگوید، صدای زنگ در آمد و بعد هم صدای بلند پارسا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الهام جان؟ خوبی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیانمهر یکه خورد. ارتباط الهام با پارسا مانند ناقوس در سرش به صدا درآمد. اگر فقط الهام نقش یک همسایه داشت. جانم صدایش نمی‌زد. الهام برای رهایی از کیانمهر که زیر نگاهش معذب شده بود با صدای بلندی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره عشقم خوبم! الآن میام در رو باز می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رنگ از روی کیانمهر پرید. متحیر به الهام که با لبخندی ظاهر نگاهش روی در ثابت مونده بود، خیره شد. کلمه‌ی عشقم در سر او چرخید. الهام نیشخندی به او زد و در چشمان مشکی و غمگین او خیره شد. کمی صدایش را آرام کرد. این روزها تلخ شده بود آن‌قدر زیاد که جواب هر کسی را با بی‌رحمی می‌داد. کیانمهر که جای خود را داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیه؟ توقع داشتی بعد تو زندگی‌م رو تباه کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوی خودش را گرفت که اشک‌هایش دوباره سرباز نزند. کیانمهر بی‌حرفی، سرش را تکان داد. زبان در دهانش نمی‌چرخید که یک کلمه بگوید: «دلم برات تنگ شده!» بی‌حرف بلند شد و راهش را به سمت پله‌های اضطراری که در راهرو قرار داشت عوض کرد. نگاهش را دزدید که مبادا چشم‌های نم‌زده‌اش رسوا شود. نقشه‌ی ساختمان را مو به مو بلد بود. الهام ماتم‌زده از پشت نگاهش کرد. هنوز هم همان‌گونه بود. دلش برای موهای مشکی‌رنگش که به شدت کوتاه شده بود، برای دست‌های گرمش، نگاه عاشقانه‌اش و نجواهای عاشقانه‌اش، رفت. لب‌های بی‌رنگش را محکم روی هم فشرد. کیانمهر جلوی چشم‌های اشک‌آلود الهام، محو شد. با بسته شدن در، الهام با صدای بلند بعد مدت‌ها گریست. صدای ناباورانه و بلند پارسا از پشت در می‌آمد و او تنها سرش پر شده بود از لحن خش‌دار و گرم کیانمهری که به عادت همیشه او را «جان دلم» صدا زده بود. دست‌های مشت شده‌اش محکم به مبل برخورد می‌کرد. بوی ادکلن جدیدی که کیانمهر چند ماهی بود به خودش می‌زد همراه با سیگاری که این روزها، همانند چهار سال پیش که نهال را از پله‌ها انداخته بود مخلوط شده بود، مشام الهام را پر کرد. دستش را بالا برد و با گریه موهای بلند قهوه‌ای رنگش را کشید. یک لحظه‌ی کوتاه حرف‌های آن شب او در گوشش به صدا درآمد. «خسته‌م الهام!»، «من از اول قصدم دوستی بود نه ازدواج، گفتم خسته‌ام یعنی از ادامه‌ی این رابطه خسته‌م»، «باید از اول می‌فهمیدی من مرد تعهد نیستم، اگه می‌خواستم نهالو رها نمی‌کردم»، «خیلی احمقی که فکر کردی با دختری ازدواج می‌کنم که یازده سال از خودم کوچیک‌تره.» الهام با صدای بلند گریست. چه ساده کابوس شیرین زندگی‌اش را دیده بود. چه ساده بعد از هفت‌ ماه الهام خرد شده را جان دلش صدا می‌زد و او باز هم دلش قنج می‌رفت. کیانمهر بی‌توجه به ریسکی که کرده بود. از پنجره تصویر مات الهام را که پشت پرده روی مبل نشسته بود دید. دستی به صورت اصلاح نشده‌اش کشید. بغض گلویش سنگین‌تر شد. او تمام زندگی‌اش را می‌داد که الهام یک قطره اشک نریزد؛ اما الآن با تمام قدرت می‌گریست و مانند دیوانه‌ها موهای بلندش را می‌کشید. با باز شدن در ورودی و آمدن مردی داخل خانه، مبهوت نگاهش کرد. با حلقه شدن دست‌های مرد دور شانه‌های الهام، دست لرزانش مشت شد. ناباورانه سر تکان داد، از این بی‌توجهی‌اش عصبانی شد. از اینکه بعد از چند ماه نفهمیده بود دختری که هر شب سوار ماشین او می‌شود و کیانا از حماقت او سخن می‌گوید جان‌ دلش هست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی‌ذارم دستت به الهام برسه مرتیکه‌ی دزدِ آشغال!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای ویبره‌ی گوشی، از پله‌ها پایین رفت. بی‌توجه به هوای نسبتاً سرد مهرماه هودی مشکی‌رنگش را از تنش بیرون آورد و سویشرت قرمزرنگش را روی تیشرت مشکی‌رنگش پوشید. شال‌گردن مشکی‌رنگش را با حرص داخل کیفش مچاله کرد و به سمت در اصلی مجتمع رفت. بی‌توجه به نگهبان‌ که کنار در ایستاده بود، کلاه سویشرتش را روی سرش انداخت. با قدم‌های سریع از آنجا گذشت. پله‌های ورودی را با قدم‌های بلند پیمود. گوشی برای بار دوم در جیبش لرزید. در سیاه‌رنگ را با حرص بهم کوبید و تماس را وصل کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هان چیه کیانا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا جواب نمی‌دی فکر کردم گیر افتادی! عه! زودباش بیا در پشتی من... .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با عصبانیت حرفش را قطع کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا جلو در اصلی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیانا چشم‌هایش درشت شد. انگار کیانمهر واقعاً به سرش زده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی؟ در اصلی ساختمون؟ تو دیوونه شدی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سمت کوچه راهش را کج کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره! منتظرتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی را قطع کرد و با عصبانیت جلو را نگریست. چه خواسته بود و چه شده بود؟! لبش را محکم جوید. با یاد چشم‌های غمگین الهام، لعنتی نثار خودش کرد. بعد هفت ماه از آن اتفاقات اولین دیدارشان بود. صدای بوق ماشین کیانا که یک آزارای سفید بود آمد. در ماشین را باز کرد و کوله‌اش را روی صندلی‌های عقب انداخت. محکم و با حرص در را بهم کوبید. کیانا به‌خاطر کار برادرش، از عصبانیت پلکش پرید. چندبار به فرمان زد و با صدای بلندی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی شد؟ طرحا رو پیدا کردی یا بازم باید به‌خاطر اون آشغال ضرر کنیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دستش شقیقه‌هایش را ماساژ داد. چگونه واقعیت را به کیانا می‌گفت؟ کیانا ماشین را به حرکت درآورد. او برای زمین زدن آن پسر هر کاری می‌کرد. از این سکوت کیانمهر کلافه شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه مرگته چرا خفه شدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با عصبانیت به سمت کیانا برگشت. عدد دو را با انگشت‌هایش نشان داد و غرید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دو دقیقه دهن تو ببند ببینم چه غلطی بکنیم. دو دقیقه هیچی نگو، بعد هر زری خواستی بزن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیانا زیر لب ناسزایی نثارش کرد. کیانمهر شیشه را کمی پایین داد و با فندک فلزی که روی داشبرد افتاده بود سیگارش را روشن کرد. چقدر دلش برای الهام تنگ شده بود و نمی‌دانست. با دیدن حال خراب او و چهره‌ی رنگ پریده‌اش کامی از سیگار گرفت و سکوت ماشین را شکست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الهام رو دیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیانا که در افکار خودش غرق بود با شنیدن این حرف از زبان برادرش محکم روی ترمز زد که باعث شد کیانمهر محکم سرش به شیشه برخورد کند و دردی در سرش بپیچد. ناباورانه به سمت او که چهره‌اش در هم شده بود، برگشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی؟ الهام رو دیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسش را در سینه حبس کرد و بی‌توجه به ماشین‌هایی که پشت سرش بوق می‌زدند روبه برادرش ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باز بیشتر از چیزی که فرزاد گفته قرص خوردی و توهم زدی؟ لطفاً به... .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیانمهر محکم دستش را روی ران پایش زد و حرف کیانا را قطع کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌گم دیدمش! رفته بودم خونه‌ی اون نامرد تا طرح‌هایی که ازمون دزدیده رو بردارم دیدمش. واحد روبه‌رویی خونه‌ی اون می‌شینه. خونه‌ش به طرز فجیعی بهم ریخته بود. پر از پوست کاغذهای فست‌فود و شیشه‌های نوشابه و دلستر... .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیم‌نگاهی به بیرون انداخت و دستی به ته‌ریش نامرتبش کشید. عصبی و با تشر ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راه بیفت دیگه! عه اعصاب واسه‌م نموند انقدر بوق زدن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیانمهر بی‌نهایت آشفته بود. با انگشتش به انتهای سیگار زد و خاکسترش را خالی کرد. کیانا با این حرف برادرش سریع ماشین را به حرکت درآورد. کیانمهر صدایش را کمی آرام کرد و ادامه داد. انگار او فهمیده بود برادرش نیاز دارد تا با کسی حرف بزند بنابراین سکوت کرد. تا بگوید از آن‌چه که دیده بود و مانند گذشته اختیار از کف داده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مثل گذشته که از دستم عصبی می‌شد و تا خرخره خودش رو با غذا می‌کشت بازم همون‌جوری بود. صورتش کمی از گذشته تپل‌تر شده بود و جون می‌داد لپش رو بکشی. موهای قهوه‌ای‌رنگ حالت‌دارش دورش ریخته بود. مثل گذشته تاپ حلقه‌ای صورتی تنش بود با شلوار گشاد مشکی دور ل..*باش کمی کثیف بود. صورتش بی‌روح بود. دیگه اثری از رژلب قرمز و آرایش روی صورتش بیداد نمی‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به اینجا که حرفش رسید. چشم‌هایش را با ناراحتی بست و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تقصیر منه! هر چی به سرش اومد تقصیر منه. اگه من هفت ماه پیش به‌خاطر شرمندگیم از روی نهال و ونداد، به این علاقه‌ی دو طرفه پشت پا نمی‌زدم و خوردش نمی‌کردم حال و روزمون این نمی‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیانا که تا الآن ساکت بود وارد خیابان شد و آهی کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیگه نمی‌ذارم مثل چند ماه پیش گند بزنی به زندگیت کیان...! به اندازه‌ی کافی این مدت حال خرابت رو دیدم. می خوای انقدر قرص بریزی تو شکمت که بمیری؟ عین پیرمردا دستات لرزش گرفته، با خودت لج کردی؟ حتی اگه باشه به پای الهام می‌ا‌فتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیگار را از پنجره بیرون انداخت. کیانا روی پل ماشین‌رو، ماشین را نگه داشت. کیانمهر دستی به گوشه‌ی لبش کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فعلاً باید اون مرتیکه رو از الهام دور کنم. الهام روحشم خبر نداره اون چه کارایی ازش برمیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گردن کیانا سریع به سمت او چرخید. زیرلب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امکان نداره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به کیانا نگاه کرد و بی‌توجه به صدایی که دو رگه شده بود ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- درستش می‌کنم کیانا. خودم این رابطه رو تموم کردم خودمم دوباره پیوندش می‌زنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از زدن این حرف، از ماشین پیاده شد. کوله‌اش را از صندلی‌های عقب برداشت و به سمت خانه رفت. گهگداری باد سرد پاییزی روحش را نوازش می‌کرد و او به شدت ناراضی بود. کیانا با لبخند کنارش ایستاد و دست‌هایش را درون کت کتان مشکی‌اش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هر تصمیمی بگیری کنارتم داداش؛ ولی کاش اون زمان عکس پارسا رو بهش نشون می‌دادی. کاش...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با یاد چهره‌ی الهام و رفتارش زنگ در را فشرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حتی اگه نشونم می‌دادم به‌خاطر حرص دلش هم که شده به اون نزدیک می‌شد. هر چند هنوزم نمی‌دونم چرا از هیچ‌جا رفته خونه‌ی روبه‌رویی اون؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با باز شدن در، بی‌توجه به کیانا وارد خانه شد. شاید باید از اول کار، همه‌چیز را به خیلی از آدم‌ها که دلسوز الهام بودند می‌گفت. کفش‌هایش را درون جاکفشی قهوه‌ای‌رنگ گذاشت. پدرش تنها روی صندلی راحتی چوبی نشسته بود و سرگرم حساب و کتاب بود. سلامی کرد و راهش را به سمت اتاقش کج کرد. مادرش چند روزی بود که با دوست‌هایش مسافرت رفته بود و خانه در آرامش فرو رفته بود و کیانمهر و کیانا از نبود مادرشان به شدت خوشحال بودند. مادرشان وقتی بود ناخواسته باعث رنجش آن‌ها می‌شد؛ جوری که کیانمهر هفت ماه بود به خانه‌ی پدری‌اش نیامده بود. در را باز کرد و بدون روشن کردن چراغ، خودش را روی تخت رها کرد. زندگی او هم پر از فراز و نشیب بود. انگار دعاهای نهال همسر سابقش که جلسه‌ی آخر دادگاه روی ویلچر کرده بود، جواب داده بود که این‌گونه به ته خط رسیده بود؛ اما هنوز هم کمی امید داشت. دستش را قائم روی صورتش گذاشت و زیر لب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- درست می‌شه الهامم. خودم اشتباه کردم خودمم درستش می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای زنگ موبایل، کلافه چشم‌هایش را باز کرد. نگاهش به صورت پریا که با فاصله و لبه‌ی تخت خوابش برده بود، افتاد. با یاد دیشب و حرف‌هایش، لبخند محوی گوشه‌ی لبش نشست. کلافه از زنگ موبایل، به شانه راست چرخید و گوشی را از روی عسلی برداشت با دیدن شماره‌ای که از ایران تماس می‌گرفت، ابروهایش به پیشانی‌اش چسبید. در این مدت هیچ‌کس به او زنگ نزده بود. شماره در نظرش آشنا آمد. آرام از روی تخت بلند شد و عصا را در دستش گرفت. لنگان‌لنگان از تخت فاصله گرفت و پشت پنجره ایستاد. بی‌حواس تماس را وصل کرد که یک موقع پریا از خواب بیدار نشود. صدایی از پشت خط نیامد. بهزاد جرأت نداشت یک کلمه سلام بکند، انگار تازه فهمیده بود که چه کرده‌است و شماره‌ی ایران را جواب داده. از آن طرف هم کیانمهر نمی‌دانست شماره را درست پیدا کرده است یا نه؛ بنابراین تصمیم گرفت اول با او فارسی صحبت کند و اگر دید طرف انگلیسی حرف می‌زند، با یک عذرخواهی قطع کند. دستی به صورتش کشید و نام او را صدا زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بهزاد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهزاد دستش به پرده نرسیده در هوا خشک‌شد و صورتش رنگ باخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پریا دستی به جای خالی بهزاد کشید و سریع چشم‌هایش را از هم گشود. گردنش به شدت درد گرفته بود، از نماز صبح لبه‌ی تخت خوابش برده بود. با دیدن بهزاد لبخند خواب‌آلودی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صبحتون به‌خیر آقا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا آمد بهزاد قطع کند، کیانمهر با عجز نالید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قطع نکن بهزاد! خواهش می‌کنم. باید باهات حرف بزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن صدای کیانمهر، خون در رگ‌هایش یخ بست. شب آخری که کنار الهام مانده بود، حال آشفته‌اش و گریه‌هایی که تا صبح می‌کرد باعث شد فکش را با عصبانیت روی هم فشار دهد. شاید برادر تنی الهام نبود؛ اما دقیقاً مانند خواهر نداشته‌اش او را دوست داشت. کیانمهر از این فرصت استفاده کرد و سریع حرفش را ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بهزاد، این مدت از الهام خبر داری؟ می‌دونی کجاست و با چه آدمایی رفت‌و‌آمد می‌کنه؟ من...شرمنده‌تم داداش! غلط کردم بهزاد! لطفاً بهم یه فرصت دیگه بده، با هزار دنگ و فنگ پیدات کردم. می‌دونم عصبانی‌ای؛ اما حال و روز خودمم بهتر از الهام نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پریا متحیر او را از نظر گذراند. آخرین بار که عصبانی شده بود زمانی بود که عماد حرف برادرش را پیش کشیده بود. خنده از روی لب‌های پریا محو شد. سریع از کنار تخت بلند شد و بلند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هِری کی پشت خطه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهزاد نتوانست روی پایش بایستد، چند قدمی که به سمت جلو برداشته بود را عقب گرد کرد و روی تخت نشست. با دردی که درون ساق پایش حس شد، اخم‌هایش در هم رفت. به معنای واقعی پایش فلج شد. دست دیگرش را روی پایش گذاشت. صدای دوباره‌ی کیانمهر آمد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بهزاد باید ببینمت. هر جا باشه میام. نمی‌دونم چرا گذاشتی و رفتی؛ فقط لطفاً بهم فرصت بده. من اون زمان که اون حرف‌ها رو به الهام زدم جرأت نگاه کردن تو چشم‌های ونداد و نهال و نداشتم ولی حرف‌های اون شبم... .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهزاد با عصبانیت و دردآلود حرف او را قطع کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اون شب چی؟ می‌دونی چی به سر خواهرم آوردی؟ فکر کردی دوباره اجازه میدم گند بزنی به زندگی الهام؟ اصلاً هر جا هست خوشحالم که پیش تو نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای بلند و عصبی‌ای غرید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نخوام خواهرام با تو سر و سری داشته باشن باید به کی بگم؟ هان؟ نهال بس نبود؟ بعد هفت ماه که الهام رو به اون حال و روز انداختی زنگ زدی چی بگی؟ که پشیمونی و شرمنده؟ حتی اگه به غلط کردنم بیفتی تف تو صورتت نمی‌ندازم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درد پا امانش را برید. دانه‌های درشت عرق روی پیشانی‌اش نشست. پریا دستش را جلو برد و تا دستش بالا آمد که به ساق پایش بخورد. بهزاد آرام و با درد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیانمهر عصبی گوشه‌ی لبش را به عادت این چند ماه جوید. پریا نگران بهزاد را نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حق داری؛ ولی لطفاً به خواهرت بگو از اون مرتیکه پارسا فاصله بگیره...! زنگ زدم همین رو بهت بگم چون فکر نکنم تو هم پیداش کرده باشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محکم لبه‌ی تشک را در دستش گرفت. کیانمهر بدون زدن حرف دیگری قطع کرد. بهزاد گوشی را محکم روی زمین انداخت. پریا سریع دستش را بلند کرد و قرص همیشگی‌ای که دکتر برای او تجویز کرده بود را از روی عسلی برداشت و جلوی او گرفت. چند ماهی بود با کسی از ایران حرف نزده بود؛ چند ماهی بود که فقط دورادور مراقب همه‌چیز بود. حتی می‌دانست ونداد دربه‌در دنبالش می‌گردد تا ردی از او پیدا کند؛ اما با این وضعیت جسمانی که داشت دلش نمی‌خواست کسی او را ببیند. تمام راه‌های ارتباطی را بسته بود. بهزاد به دست پریا نگاه کرد و قرص را در دهانش گذاشت. پریا نگران پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی‌خوای بگی کی بود بهزاد این وقت صبح؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از پاچه‌ی شلوارش گرفت و آرام پایش را روی تخت گذاشت. وقتی عصبی می‌شد نمی‌توانست پایش را تکان دهد. فقط باید برای چند ساعت درد می‌کشید و مسکن می‌خورد تا حالش کمی بهتر شود. دست‌هایش را روی تشک گذاشت و خودش را بالا کشید. محکم سرش را به تاج تخت تکیه داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کیان بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پریا که یک چیزهایی درمورد خانواده‌ی بهزاد می‌دانست. با تعجب نگاهش کرد. بهزاد همیشه تا شماره‌ی ایران می‌دید جواب نمی‌داد و او این را متعجب کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی گفت که انقدر بهمت ریخت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با یاد دیشب و قول و قرارش، نگاهی به پریا که موهای مشکی‌رنگش دورش ریخته بود و منتظر نگاهش می‌کرد، لبخندی زد. باید الهام و کیانمهر را به یک وقت دیگر موکول می‌کرد. هر چند از عصبانیت نبض کنار گردنش را حس می‌کرد؛ اما الآن پریا مهم‌تر از هر چیزی بود. نمی‌خواست نقش پریا دوباره به همان آدم چند ماه گذشته برگردد. قول داده بود نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مهم نیست. باشه واسه بعد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیدن این رفتارهای بهزاد برای او تازگی داشت. بهزاد بی‌توجه به پادردش که یک درد همیشگی بود، کمی خودش را جلو کشید و به سمت پریا که روی زمین نشسته بود مایل کرد. دست‌هایش را باز کرد و دور شانه‌های او حلقه کرد. زمزمه‌وار گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوبی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو خوب باشی منم خوبم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یه حرف تازه بزن! اینو که همیشه ازت می‌شنوم. مثلاً بگو خوبم. تو خوب باشی منم با این درد لعنتی می‌تونم مقابله کنم. همین‌جوری که تا اینجا اومدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پریا لبخندی زد. دست‌هایش را بالا آورد و روی ساق دست او گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس اینو بدون من همیشه حالم خوبه هر جا که باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پریا برای رهایی از نگاه بهزاد، آرام دست‌های او را پس زد. از روی زمین بلند شد و همان‌طور که به سمت چمدانش می‌رفت ادامه داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میرم دوش بگیرم. از دیروز با همین لباسا دارم می‌چرخم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهزاد با لبخند سری تکان داد. با بسته شدن در حمام، خم شد و گوشی را از روی زمین برداشت. شماره‌ی عماد را گرفت. به بوق چهارم نرسیده بود صدای خواب‌آلودش درون گوش او طنین انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حاضر شو باید ببینمت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عماد کلافه دستش را زیر بالشتش کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میای پایین صبحونه بخوری دیگه همون‌جا هم با هم حرف می‌زنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی از درد پایش کاسته شده بود؛ اما خوب نشده بود. عصا را برداشت و از جای خود بلند شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی‌شه عماد. دارم میام پایین باید از مرکز خرید این پایین یه چیزی بخرم. ده دقیقه دیگه تو لابی باش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عماد با شنیدن این حرف، محکم دستش را به روی تشک زد و غرولندکنان از جای خود بلند شد. بهزاد که می‌دانست حمام‌های پریا طولانی است؛ بنابراین سریع لباس‌هایش را با شلوار کتان خاکستری و پولوشرت سفید عوض کرد. ژاکت دکمه‌دار ذغال‌سنگی‌اش هم روی آن پوشید. کیف پولش را برداشت. چکمه‌های بدون بند مشکی‌رنگش را پوشید و از اتاق خارج شد. صدای تق‌تق عصای قهوه‌ای‌رنگش سکوت راهرو را می‌شکست. خودش را با قدم‌های سریع به آسانسور رساند و دکمه را زد. به عادت همیشه نگاهش به سمت دست چپش سوق داده شد. به جای رینگ ساده که یادگار همسر فوت شده‌اش بود، حلقه‌ی پهن طنابی در انگشتش بود. دیشب تمام حرف‌هایش را زده بود. او در این چند ماه با وضع پای لنگانش پریا را پابند به این زندگی نکرده بود. پریا جوان بود و می‌توانست با بهتر از او ازدواج کند؛ اما خودش به بهزاد گفته بود کس دیگری را به جز او نمی‌خواهد؛ حال بعد گذشت چند ساعت بهزاد از کارش پشیمان بود. صدای باز شدن در آسانسور آمد. همان‌طور که یک قدم به جلو برمی‌داشت، دسته‌ی عصا را محکم در دستش فشرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حرفیه که زدی! دیشب باید به فکرش می‌بودی نه الآن...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طبقه‌ی منفی یک را لمس کرد و به چهره‌ی خودش در آینه خیره شد. بعد از مدت‌ها می‌توانست لبخند کم‌رنگی که از ته‌ دل روی لبش نقش بسته بود را ببیند. با دست دیگرش به موهای شلخته‌اش دست کشید تا کمی بالا بایستد. دعا می‌کرد یکی از مغازه‌هایی که دیشب هنگام ورود دیده بود، باز کرده باشند. با ایستادن آسانسور، خلاف حرف‌های دکتر به قدم‌هایش سرعت بخشید. ساعت به وقت روسیه نه صبح بود و تک و توک مغازه‌ها باز کرده بودند. صدای فوارهای که وسط ساختمان قرار داشت سکوت را می‌شکست. نگاهش به نقره‌فروشی به نامی افتاد. لبخندی روی لبش نشاند و راهش را به سمت او کج کرد. مرد کت و شلواری با چهره‌ی خواب‌آلود پشت صندلی نشسته بود و با چشم‌های نیمه باز اطراف را می‌کاوید. بهزاد به انگلیسی سلامی کرد و بی‌توجه به مرد، مدل‌های گردنبند را از نظر گذراند. به‌خاطر ظریف بودن کار، هر کدام زیبایی چشم‌گیری داشتند. مرد به سمت بهزاد رفت و به انگلیسی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ?can you help me (کمکی از من برمیاد؟)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهزاد مرد را نگاه کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- .No thanks (نه ممنون.)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بین مدل‌ها چشمش در گردش بود که با دیدن گردنبند نگین آبی که طرح قلب بود و پروانه‌های کوچکی پایین و کنارش زینت داده شده بود، لبخندی روی لبش نمایان شد. زنجیر ظریفی داشت و پروانه‌ها با نگین‌های سفید تزئین شده بودند. با انگشت اشاره‌اش به گردنبند اشاره کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- .that is it (همین رو برمی‌دارم.)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد بدون گفتن چیزی از پشت میز ویترین، جعبه‌ی گردنبند را بست و جلوی بهزاد گرفت. بهزاد بعد از حساب کردن از مغازه خارج شد، نگاهش از دور به عماد افتاد. جعبه را درون جیب ژاکتش کرد و با قدم‌های آرام به سمت او رفت. فکر اینکه دوباره خانواده‌اش او را با این وضع ببیند باعث شد کمی حالش گرفته شود. عماد لخ‌لخ‌کنان خودش را به بهزاد رساند. از دیشب برایش سوال شده بود آخر شب کجا گذاشته و رفته است. او در این میان بیشتر از همه برای آن‌ها حرص می‌خورد، می‌دید پریا چگونه خودش را چادرپیچ نمایان می‌کند که مبادا بهزاد دستش به او نخورد و دوباره جنون بگیرد. دست‌هایش را درون جیب سویشرتش کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اومدم سر ده دقیقه! چی شده؟ دیشب چی شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهزاد به عصا تکیه داد و نفسش را بیرون داد. تا آمد زبان باز کند و حرفی بزند، عماد خیره به گردنش نگاه کرد؛ زنجیری که هر دو حلقه را دور گردنش انداخته بود، نبود. سریع نگاهش را به سمت انگشتری که در دستش بود چرخاند. سر صبح خواب یک باره از سرش پر کشید. متعجب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باورم نمی‌شه، نگو که بعد از کلی خواهش و تمنا تمومش کردی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهزاد سرش را پایین انداخت. عماد پر حرص شانه‌های او را محکم گرفت و تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منو ببین بهزاد! جان جدت باز شروع نکن...هفت سال و نیم برای مرگ خواهرم غصه خوردی هفت سال دیگه‌م به‌خاطر اینکه یادگاریش رو انداختی می‌خوای غصه بخوری؟ بس کن بهزاد! من رو نگاه کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را بالا گرفت. عماد جدی بود و بهزاد تردید داشت. او می‌ترسید اتفاقی که برای فریماه افتاد برای پریا تکرار شود. او سعی کرده بود با این موضوع کنار بیاید و تا حدودی موفق شده بود؛ اما نگرانی‌اش در مورد آینده اجازه نمی‌داد کمی، فقط کمی خوشحال باشد. در چشم‌های قهوه‌ای عماد خیره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو هم آدمی بهزاد باید زندگی کنی. خوشحال باشی. هفت سال از بهترین سال‌های زندگیت رو عزاداری کردی؛ ولی الآن دیگه بسه! مطمئن باش مامان، بابا و فرزاد بفهمن بی‌نهایت از این تصمیمی که گرفتی استقبال می‌کنن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند محوی کنج لبش نشاند و روبه عماد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنونم بابت همه‌چیز عماد! در نبود ونداد و نیما واقعاً همه‌جور کمکم کردی! شاید هر کی دیگه به جات بود من رو نفرین می‌کرد که خواهرت رو به اون روز انداختمش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کدوم روز انداختیش؟ تو مقصر بودی که فوت کرد؟ خسته نشدی از بس خودت رو مقصر دونستی؟ دست بردار از این چرندیات!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست‌هایش را از روی شانه‌های او برداشت و دست به سینه ایستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگو که سر صبحی بیدارم کردی این حرفا رو بزنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهزاد ناخواسته گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پشیمونم عماد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عماد کلافه چنگی در موهای‌ نم‌دارش زد و عصبی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از چی پشیمونی؟ که یادگاری خواهرم رو ریختی دور؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درد پایش کمی بهتر شده بود. کلافه سر تکان داد و با ندامت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه! از اینکه پریا رو پایبند این زندگی کردم. حق من از زندگی اون نیست. شاید من به اندازه‌ی کافی پول داشته باشم، شاید هیکل به نسبت خوبی داشته باشم؛ اما سالم نیستم. نگاه کن به پام...تا آخر عمر باید با این پای سوم لعنتی راه برم. چرا باید پریا پاسوز من شه؟ به‌خاطر چی؟ می‌تونه بره سراغ کس دیگه‌ای. یک مرد بی‌نقص!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گنگ بهزاد را نگاه کرد. نیشخندی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پریا گفت نمی‌خوامت و تو به زور پایبندش کردی؟ خودت دیدی که چقدر دوستت داره احمق! اگه می‌خواست بره سراغ یکی دیگه همون چند ماه پیش می‌رفت نه الآن! مطمئن باش اگه پریا تو رو نمی‌خواست به سادگی می‌تونست پست بزنه، اگه دوست نداشت انقدر به پات نمی‌موند که زن مرده‌ت رو فراموش کنی. پس لطفاً از این فکرای چرت و مسخره دست بردار! خواهش کردم ازت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرف‌های عماد کمی آرامش کرد؛ اما نه زیاد. هیچ‌کس جای او نبود تا بفهمد چه می‌کشد. عماد خمیازه‌ای کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا بریم داداش، زن‌داداش رو تنها نذار بیا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از زدن این حرف، آرام بازوی بهزاد را کشید و به سمتی که آسانسور بود هدایتش کرد. بهزاد کلافه نفسش را رها کرد. باید موضوع الهام را وسط می‌کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- موضوعی که می‌خواستم ببینمت. یه چیز دیگه بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند دختر از کنارشان رد شدند. عماد چشمکی به آن‌ها زد که باعث شد بهزاد سقلمه‌ای به پهلویش بزند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جان؟ چرا می‌زنی؟ بگو در خدمتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همراه با هم سوار شدند. بهزاد بازواش را از دست عماد بیرون آورد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کیانمهر سر صبحی بهم زنگ زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست عماد روی دکمه‌ی طبقه خشک شد. دهانش را باز کرد و متعجب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دروغ؟ کیانمهر خودمون؟ پسرخاله‌ت؟ شماره‌ت رو از کجا گیر آورده هری خان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهزاد عصا را به دیوار تکیه داد و دستش را به دستگیره‌ای که جلوی آینه قرار داشت گرفت. عصبی پای سالمش را تکان داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌گفت حواست به الهام باشه. پشیمون بود. البته من که می‌دونم توبه‌ی گرگ مرگه. پافشاری می‌کرد که ببینمش. واقعاً نمی‌دونم با چه رویی بعد از اون اتفاقات شماره‌ی من رو پیدا کرده و داره ابراز شرمندگی می‌کنه. رویی که این بشر داره سنگ پا نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بسته شدن در، عماد دستی به چانه‌اش زد و دست دیگرش را به عادت همیشه روی هوا تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یه چیزی اینجا به نظرت عجیب نبود؟ این‌جوری که تو گفتی کیان خیلی الهام رو دوست داشت. می‌گفتی دو سال دنبال الهام بوده. حتی دنبال خواهر و برادر الهام‌ هم که همون نهال و نیاوش باشن، گشته. خب چرا پس یه دفعه باید بذاره و بره؟ کسی که انقدر واسه داشتن یکی تلاش کنه چرا یه... .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهزاد عصبی حرف عماد را قطع کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا نداره، کیان تنوع طلبه، نمی‌تونه به یکی تعهد بده، چشمش مدام در گردشه که دنبال یکی بهتر از کسی که باهاش هست بگرده و بره سراغ اون! همون زمانم به الهام گوش‌زد کردم که تو بچه‌ای هنوز شونزده سالت بیشتر نیست؛ ولی مثل احمقا عاشق کسی شد که یازده سال از خودش بزرگتر بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عماد آرام خندید. حرف‌های بهزاد تا حدودی درست بود؛ اما او همیشه دلش می‌خواست مشکلات را حل کند. حتی بیشتر مریض‌های برادرش فرزاد که روانشناس بود گاهی اوقات به او زنگ می‌زدند و مشاوره می‌گرفتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا همچین می‌گی داداش انگار خودت و پریا دو سال با هم اختلاف دارین، حالا ایناش بماند. می‌خوای من برم ایران دیدن پسرخاله‌ت؟ مثل اینکه حرف داره واسه گفتن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فعلاً لازم نیست. دنبال الهام بگرد. پیداش کن! کیانمهر می‌گفت باز رفته با یکی بدتر از اون هم‌نشین شده. نمی‌خوام دوباره ضربه بخوره! هر چند می‌دونم هر جا که هست بازم داره به اون بی‌غیرت فکر می‌کنه؛ ولی کسی که نمی‌دونه فکر اون کجاهاست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ایستادن کابین آسانسور، همراه با هم خارج شدند. عماد با لحن متفکری گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه بیشتر دنبالش می‌گردم و مطمئن باش پیداش می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوی اتاق رسیدند. عماد از او خداحافظی کرد و به سمت اتاقش رفت. فکرهای زیادی در سر عماد می‌گذشت. او تصمیم داشت در آینده‌ای نزدیک موقعیتی جور کند تا بهزاد دوباره به ایران برگردد و کیانمهر این موقعیت را جور کرده بود. عماد کنجکاو بود تا کیانمهر را ببیند. او هیچ‌وقت با حرف بهزاد موافق نبود. او از چند ماه پیش که این حرف‌ها را از جانب بهزاد شنیده بود. به علت جدایی آن‌ها پی برده بود؛ اما بهزاد گوشش بدهکار نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه به گونه‌های گلگونش دست کشید و زیر لب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باورم نمی‌شه! مگه تو این چند ماه منتظر همین حرف از سمتش نبودم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی به وسط پیشانی‌اش زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وای خدا چجوری باهاش چشم تو چشم شم؟ به خودت بیا پریا! این بهزاد همون بهزاد دیشبه! همون آدم چند ماه پیش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به ساعت کرد. ده دقیقه از وقتی، از حمام بیرون آمده بود گذشته بود؛ اما بهزاد نیامده بود. نگاهی به لباس‌هایش کرد. مثل همیشه بود با دیدن رژلب قرمزی که روی لب‌هایش کشیده بود، کلافه و با حرص، یک پد آرایش پاک کن برداشت و به لب‌هایش کشید و آن را پاک کرد. تا آمد رژلب نارنجی را بردارد، صدای ضربه‌هایی که به صورت متمدد به در می‌خورد سکوت اتاق را شکست. با فکر اینکه بهزاد باشد. سریع رژلب را به لب‌هایش کشید و مضطرب از پشت میز آرایش بلند شد. پشت در ایستاد و بدون نگاه کردن به داخل چشمی، در را باز کرد. با دیدن مردی که پشت در ایستاده بود لبخند روی لب‌هایش ماسید. یکه خورده مرد را نگاه کرد. دستش روی دستگیره‌ی در خشک شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به معنای واقعی خون در رگ‌هایش یخ بست. یک قدم به سمت عقب برداشت. بعد از هفت ماه اولین دیدارشان بود. معده‌اش از شدت اضطراب درد گرفت. مرد نیشخندی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر کردی خودتو به یه مرد پولدار قالب کنی و زنش شی پیدات نمی‌کنیم؟! یا شایدم فکر کردی پیمان فراریت داد دیگه دستمون بهت نمی‌رسه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدرت تکلمش را از دست داده بود. با دست‌های لرزان تا آمد در را ببندد، مرد پایش را بین در و چهارچوب گذاشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قبلاً زبونت درازتر بود. اگه نمی‌خوای در مورد اتفاق سه سال پیش شوهر عاشق پیشت چیزی بفهمه با زبون خوش برگرد ایران و همه‌چیز رو به صاحب اصلی‌ش برگردون...! باید بفهمه زنش کیه دیگه نه؟ حتماً اگه بفهمه خیلی غصه‌ی مار خوش‌خط و خال زندگی‌شو می‌خوره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را روی قلبش گذاشت. مرد به چهره‌ی او خندید و پایش را برداشت و در راه‌رو گم و گور شد. مانند یک شبح آمد و رفت. پریا محکم و با زانو افتاد. نباید بهزاد بویی از ماجرای سه سال پیش می‌برد. او نمی‌توانست بهزاد را از دست دهد. اگر یک درصد کسی واقعیت را می‌گفت چه می‌شد؟ اگر بهزاد می‌فهمید زندگی‌اشان بر پایه‌ی دروغ‌های او بنا شده چه بر سرش می‌آمد؟ سرش را گیج و محکم تکان داد. دست‌هایش یخ کرده بود. به زور از روی زمین بلند شد. در را بست. صدای طپش قلبش سکوت اتاق را می‌شکست. دستش را محکم روی قلبش کوبید و ناباورانه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیچ غلطی نمی‌کنه! نمی‌تونه به‌خاطر چندرقاز پول زندگیم رو نابود کنه! نباید بهزاد بفهمه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایی درونش نهیب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سه سال پیشم نابودت کردن، اونا همه کار از دستشون برمیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام خوشی امروزش پر کشیده بود. سرش را به سمت کتفش مایل کرد. با دیدن رد خالکوبی روی پشتش چشم‌هایش را محکم روی هم فشرد. اگر بهزاد می‌فهمید این خالکوبی معنای چیست و او باز هم به دروغ گفته است که پدرش او را مجبور کرده تا این را پشتش تاتو کند چه می‌شد؟ لرزش دست و پایش بیشتر شد. نگاهی به عکس خودش که در آینه افتاده بود انداخت. دوباره همان پریای بیچاره شده بود. همانی که سه‌ سال تمام فرار را به قرار ترجیح داد. همانی که با وجود بلایی که سرش آوردند، باز هم از چنگال آن‌ها گریخت؛ او در اوج نابودی پا به فرار گذاشت؛ اما اجازه نداد همان چیزی که پدربزرگش برای او گذاشته است را بگیرند. پریا کسی نبود که کوتاه بیاید. شاید از نظر همه نقش یک دختر گدا را بازی کرده بود و آواره‌ی کوچه و خیابان شده بود؛ اما هیچ‌کس نمی‌دانست او نوه‌ی کیست و چه مصیبت‌ها را تحمل کرده است. حتی بهزاد هم در این چند ماه از او نپرسیده بود چه بر سرش آمده فقط می‌دانست از خانواده‌اش به شدت متنفر است. با صدای باز شدن در اتاق، به خودش آمد و تکان اساسی خورد. او می‌دانست وجودش برای هیچ‌کدام از اعضای خانواده‌اش مهم نیست به جز کسی که خودش هم کم بازیچه‌ی آن‌ها نبود و می‌دانست چه کارهایی از دست آنها برمی‌آید؛ اما بهزاد مهم‌تر بود یا ارثیه؟ در زمانی ارث و میراث مهم بود که بهزادنامی در زندگی‌اش نداشت و یک دختر بدبخت و بیچاره بود که بی‌توجه به وضعیت جسمانی اسف‌بارش فرار کرده بود؛ اما الآن شرایط فرق می‌کرد. بهزاد را داشت. مردی که حاضر بود برای اینکه پی به حماقت‌هایش نبرد هر کاری بکند. با حلقه شدن دست‌های بهزاد دورش، از فکر در آمد. حتی صدای عصای او را هم نشنیده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پریای خوشگلم به چی فکر می‌کنه وسط اتاق؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نباید پنهان می‌کرد؛ اما کرده بود. از ابتدا کارش اشتباه بود؛ اما او نمی‌دانست این‌گونه به زندگی بهزاد گره می‌خورد. خودش را جمع و جور کرد. گردنش را به سمت او که سرش سمت چپ بود چرخاند و لبخندی روی لبش نشاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به هیچی! دیر اومدی. ترسیدم با گرفتگی پات خدایی نکرده اتفاقی واسه‌ت افتاده باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو نبودی من چیکار می‌کردم؟ از این به بعد دلم نمی‌خواد نگرانم باشی...خب؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی لبش را کش داد؛ اما خدا می‌دانست از درون بندبند وجودش می‌لرزید. اولین بار بود که چیزی برای از دست دادن داشت. بهزاد، دست‌هایش را از دور او باز کرد و جعبه را از درون جیبش درآورد. قفل گردنبند را باز کرد. بهزاد سعی کرد حرف‌های عماد را به خاطر بیاورد؛ اما کمی تردید داشت بنابراین دلش را به دریا زد و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌خوام ازت یه سؤال بپرسم. جواب می‌دی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پریا به سمتش برگشت و سری تکان داد. در چشمان بهزاد نیش اشک را دید. بهزاد در چشمان مشکی‌رنگ او خیره شد و ادامه داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی‌خوام پایبند زندگی‌ت بکنم؛ اما هنوزم می‌ترسم. تو می‌تونی الآنم بری! برگردی ایران همین کاری که داری رو ادامه بدی بدون اینکه اسمی از من ببری. خودت از شرایط من آگاهی، هر جا بری نمی‌تونم پا‌به‌پات بیام. شاید بعضی موقعا اشتباه گذشته‌م و تکرار کنم و با حرفام عذابت بدم. خیلی از احتمالات وجود داره که شاید عرصه رو برات تنگ کنه. این ازدواج فقط تو شناسنامه‌ی آنا و هریسون ثبت شده. می‌تو... .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پریا دستش را بلند کرد و به معنای «سکوت» بالا برد. حرف‌های بهزاد درست بود. او از دیشب که آن حرف‌ها را زده بود. این فکر مانند خوره در سرش بود. پریا برای او زیادی بود. پریا با شنیدن حرف‌های بهزاد، بندبند وجودش لرزید. می‌توانست از او بگذرد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برام مهم نیست. پات این‌جوریه، واسه‌م مهم نیست شاید بعضی موقعا اسم فریماه رو صدا بزنی! همین که باشی بسه! من یه تار موی تو رو با هزارتا آدم دیگه عوض نمی‌کنم و هیچ‌وقتم لازم نیست پشت سرم بیای چون من همیشه کنارتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از زدن این حرف، دست دیگرش را بالا آورد و روی دست مشت شده‌ی بهزاد گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی‌خوای گردنم کنی ببینم چطوریه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند عمیقی روی لب‌هایش نقش بست، مشتش را باز کرد و قفل گردنبند را بست. پریا نگاهش با دیدن پروانه‌های روی گردنبند درهم رفت، اما سریع لبخندی جایگزینش کرد. خلاف او که با دیدن خالکوبی گرد غم روی چشم‌اش پاشیده می‌شد. بهزاد دوستش داشت و نگه‌داری آن هم فقط به‌خاطر بهزاد بود. پریا باید عجله می‌کرد. باید هر جور شده بهزاد را متقاعد می‌کرد تا یک مدتی به ایران برود. او مایل نبود دوباره همان بلاها به شدت بدتری به سرش بیاید. به خودش که نمی‌توانست دروغ بگوید. او از فاش شدن حقیقت از پنهان‌کاری‌هایی که کرده بود تا بهزاد نفهمد چه بر سرش آورده‌اند، ترسیده بود و همین امر باعث شده بود دلشوره سراسر وجودش را بگیرد. مهم‌ترین ترسش هم، آشکار شدن علاقه‌اش در گذشته به کسی دیگر بود. بهزاد خودش را به مبل رساند و روی آن نشست. دستش را به زیر چانه‌اش زد. کمی دلش قرص شده بود. به پریا که لبخند ظاهری روی لبش نشانده بود، با همان نگاه گرم همیشگی‌اش خیره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روى «لبخندت» مكث كن...چند ثانيه فقط

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بيا جاى من و

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زل بزن به خودت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌بينى؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عجيب ديوانه می‌كند آدم را

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی‌توجه به خواسته‌ی کیانا که روی بستن کروات پافشاری می‌کرد، محکم کروات را از گردنش باز کرد و روی مبل چرمی سورمه‌ای‌رنگ انداخت. انقدر از دیشب فکرش درگیر الهام شده بود که جلسه‌ای که چند ماه بود تا برگزار شود را امروز را به کل فراموش کرده بود. نور از پشت پنجره داخل دفترش را روشن کرده بود و او را اذیت می‌کرد. با تقه‌ای که به در خورد، کتش را پوشید. دستی داخل موهای سیاه‌رنگش کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا تو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با باز شدن در و ورود منشی که باز هم کار کیانا بود، نفسش را پر حرص بیرون داد. این مدت اعصاب درست و حسابی برایش نمانده بود. هر طرحی که برای قطعات و وسایل می‌زدند به دو روز نمی‌رسید لو می‌رفت. چند ماهی بود که با پیدا شدن سر و کله ی پارسا ضرر پشت ضرر می‌کرد؛ اما او از دیشب و دیدن الهام در آپارتمانی که او صاحبش بود، هیچ کنترلی روی اعصابش نداشت. از آن‌طرف هم بهزاد آدمی نبود کمکش کند. باید از در دیگری الهام را دور می کرد. منشی مانند همیشه با چهره‌ای جدی و کاملاً عادی کروات را از روی مبل برداشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آقای سالاری، کیانا خانم دستور دادن حتما کروات در جلسات ببندین!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبی دستی به ته‌ریش کوتاهش کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما منشی بنده هستین یا کیانا خانم؟ وقتی می‌گم نه یعنی نه! حتماً یه صلاحی می‌دونم که می‌گم. در ضمن... .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

براق دختر را نگاه کرد. هیچ‌چیزش به منشی نمی‌خورد. هر چند سرعت عمل بالایی داشت. هوش و ذکاوتش عالی بود و کیانا او را مورد اعتمادترین کارمند شرکت می‌دانست؛ اما کیانمهر بدبین بود و به شدت بدش می‌آمد کسی محیط کار را با خانه‌ی مد شوخی بگیرد و لباس های رنگارنگ بپوشد و آرایش غلیظ کند. کیانا که دست راست او بود آن‌قدر به خودش نمی‌رسید که منشی او خودش را بزک و دوزک می‌کرد. دختر منتظر کیانمهر را نگریست. حدس اینکه کیانمهر بخواهد چه بگوید برای او ساده بود. اگر در اینجا مشغول کار شده بود به اصرار دخترعموی کیانا بود. هر چند به‌خاطر حقوقش هم بود؛ اما با آرایش کردن حالش خوب بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- در ضمن اینجا خونه‌ی مد نیست که لباس‌های رنگی بپوشین و آرایش غلیظ کنین! اینجا محیط کاره خانم. هر چیزی اینجا قوانینی داره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از زدن این حرف، با قدم‌های سریع خودش را به در رساند و قبل از اینکه خارج شود ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!