رمان خاطرات نیمه کاره به قلم صدیقه قربانی (زیبا)
کیا رادِحکمت، برحسبِ اتفاق، در منزلِ همسر سابقش ،نازنین مهام ،متوجه می شود او قصدِ نوشتن ِخاطرات زندگی مشترکشان را دارد، خاطراتی که قسمت بیشترش حول ِمحور دلبستگی های نازنین به او وافشای گذشته ی خاندان حکمت ها می باشد .خاطراتی که گویا ،نازنین وقت نکرده بود آن را به پایان برساند و انتقام دل شکسته اش را از کیا راد بگیرد .
ژانر : عاشقانه، رازآلود، انتقامی
تخمین مدت زمان مطالعه : ۱۴ ساعت و ۲۲ دقیقه ۲۳ ثانیه
ژانر : #عاشقانه #انتقامی #رازآلود
خلاصه :
کیا رادِحکمت، برحسبِ اتفاق، در منزلِ همسر سابقش ،نازنین مهام ،متوجه می شود او قصدِ نوشتن ِخاطرات زندگی مشترکشان را دارد، خاطراتی که قسمت بیشترش حول ِمحور دلبستگی های نازنین به او وافشای گذشته ی خاندان حکمت ها می باشد .خاطراتی که گویا ،نازنین وقت نکرده بود آن را به پایان برساند و انتقام دل شکسته اش را از کیا راد بگیرد .
مقدمه:
هرگز فکر نمی کردم ،عشقِ یک طرفه ام به کیا راد و دلبستگیِ کورکورانه ام به او، تاوان سختی داشته باشد.در مُخیله ام نمی گنجید، روزی واردِبازی خطرناکی شوم که در آن هیچ نقشی نداشته و بی طرف ترین آدم داستان بوده ام .ای کاش آن زمان که دلِ زبان نفهمم افسارِغرورم را به دست گرفته و مرا به این سو و آن سوی سرزمین عاشقی می کشاند ،عقل و منطق مرا در چاردیواری احساسم حبس می کرد و اجازه نمی داد ،به پای همین حسِ نابه جا، زندگی ام خاکستر که نه ،رنگِ خاکستر ی به خود بگیرد.حالا دیگر حتی زبان ِدلم را نمی فهمم.سکوتش شنیدنی و فهمیدنی نیست.
فصل اول
با ،پا گذاردن به خانه ،سَوای دلتنگی برای ساکنانش،حالش از این همه بی نظمی و شلختگی دخترکِ زبان درازِنفهم ،به هم خورد،اسباب بازی های پخش و پلای وسط پذیرایی ،لباس های کج و معوج آویزان شده روی دسته ی مبل و جغجغه ی زیر پا مانده که صدایش ،در خلوت خانه ،برای لحظه ای قبض روحش نموده بود، ،علیرغم دهن کجی به او ،همه و همه نشان از بی حوصلگی وبی رغبتی ساکن خانه داشت .چشم به سمت آشپزخانه چرخاند ،برخلاف انتظار، سینک ،خالی از ظرف و ظروف بودوآشپزخانه ظاهراً تمیز و مرتب می نمود. رفتن به اتاق خواب را با جمع نمودن اسباب بازی های گیلا و قراردادنشان داخلِ سبد بامبوی بزرگِ کنارکاناپه ،اندکی به تاخیر انداخت .دست دست کردنش نتوانست بر وسوسه ی رفتن بدان جا غلبه کند.میل به دیدنِ اتاق خواب ها، دست خودش نبود. نگاهش تخت دونفره ی کُنج دیواررا رصد کرد. لباس های دلبرِ کوچکش روی ملافه ی چروکیده ی تخت خودنمایی می کرد. به سمت لباس ها ی بند انگشتیِ چند ماهه، پا تند کرد و سرهمی صورتی رنگش را ،برداشت و بو کشید.هنوز بوی تنِ دُردانه رویش بود.نفس عمیقی کشیدو قلبش از این همه دوری مچاله شد.لباس را پایین آورد و دوباره تمامی اتاق را با چشمانی آرزومند، به تماشا نشست .از دخترک گستاخ و تخت پیش رویش در این خانه ، هیچ خاطره ی ،مشترکی نداشت .اولین بار بود که بدین جا می آمد.جایی که خود برای آن دخترزبان نفهم تهیه کرده ،تا عدّه اش تمام شودو برای نگهداری از دُردانه به مشکل برنخورد.کنجکاوی او را به خانه ای کشانده ، که ساکنش ،چند روزی به مسافرت رفته و او فرصت یافته بود تا حسِ کنجکاوی اش را ارضا نماید .دیدن انواع لباس زیر های رنگارنگ ،روی رادیاتورِسرد ،حرصش را در آورد .به طرفشان رفت و همه را جمع کرده و به حمام برد و داخل لگن انداخت تا، شلخته خانم دوباره بشورتشان .انگار ازعفونت ِ زنانه ،هیچ نمی دانست که اینگونه لباس های زیر را هر جا غیرِجا رختی ، پهن می کردف تاخشک شوند. به اتاقی دیگر که چسبیده به همین اتاق بود پا نهاد .انتظارِ دیدنِ تخت کوچک دلبرکش را داشت
اما میز چوبی ِ کنار پنجره ی روبه تراس ،نظرش را جلب نمود .به طرفش پاتند کرد و نگاهی گذرا به میزِ به هم ریخته ی روبه رویش انداخت .ازدیدن خودکار های پخش شده روی آن ،پوفی کشیدو شلخته ای زمزمه نمود .سپس به سمت تراس رفت و پرده را ،به گوشه ای راند و از پشت شیشه ی غبار گرفته، به تماشای گلدان های کم آب نشست .باید به این گل ها هم می رسید، تا از بی آبی خشک نشوند.وسوسه ی مرتب نمودن میزِ به هم ریخته ی نازنین او را باز بدان سو کشاند و با صورتی منقبض و ابروانی گره خورده از این حجم بی نظمی ،دست به کار شد.از لابه لای کاغذ پاره ها و چند کارت کوچک انتشاراتِ به نام ،دفتری قرمز رنگ توجه اش را جلب نمود .به عادت همیشه چند صفحه از آن را ورق زد و لحظه به لحظه برگره ی ابروانش افزوده شد .به صفحه ی اول گریز زد و با خواندن ِعنوان ،آه از نهادش برآمد."خاطرات نیمه کاره."حالا رابطه ی این دفتر و آن کارت های تبلیغ را می فهمید.احتمالا حماقت بعدی این دخترک کامل کردن کار ناتمامش بود.بار اول نبود که این خبط و خطا را می کرد. اما با آتش خشمی که حالابه جانش انداخته ، ،قطعا با رآخر ش بود، که قلم به دست می گرفت .این بار رأفتی در کار نبود .نه تنها قلم ،بلکه انگشتان دستش را می شکست ،تا دیگر دست از سَرِخانواده اش بردارد.او که به مادر فرزندش گفته بود، تاوان پس می دهد. پس چرا راضی نمی شد و کوتاه نمی آمد ؟چرا دست از لجاجت کودکانه بر نمی داشت ؟همان جا بر روی صندلی آوار شدو خود را برای خواندن آماده نمود،کارهایش به جهنم ،بماند برای بعد.فعلا این دفتر،واجب تر بود، به وقت خواندن ،در دل امیدوار بود که اینبار نازنین تیشه بر ریشه ی آبرویشان نزده باشد.
جشن ازدواج برادرم سپهر، تا دیر وقت ادامه داشت ومن از شدت هیجان ،دچار سردردِ عصبی شده بودم .دور بودن از برادر، برایم سنگین می نمود او را بسیار دوست داشتم .سپهر علاوه بر برادر برای من و خواهرم ساطی ،یک دوست بود .همیشه ودر همه حال کمک حالمان بود و به خاطر ما
حاضر بود هر سختی را به جان بخرد.رفتنش به رشت.،شهری در شمال کشور،که به تازگی در یکی از بیمارستانهایش استخدام شده بود ،بر دلم سنگینی می کرد.گرچه قول داده بود زود برگردد.
ولی ،من وساطی می دانستیم که قصدش دلداریست و او دیگر همشهری همسرش سارا،شده است و مجالی برای بودن با ما نمی یابد .سعی در پرت نمودن حواسم داشتم و خود را به هر چیزی جز، فکر نمودن به مهاجرت داخلی برادرم سرگرم می نمودم.ساطی به همراه همسرش نوید ، مشغول رقصیدن بود ومن گهگاه به مدعوین سر میزدم تا کم و کسری نداشته باشند .عروسی سپهر در یکی از باغهای شهرستان شهریار برپا شده بود، که علیرغم کوچک بودنِ مساحتش ،زیبایی درختان ِ سیب و گیلاس و گردویش ،چشم نواز بود.صندلی ها ،در حیاط پشتی باغ چیده شده بودند که توسط راهروی کوچکی به حیاط جلویی متصل میشد و وسط این دو حیاط ،ویلایی شیک، بامتراژی حدودِ سیصد متر ،قرار داشت ،که اتاق خوابهایش برای تعویض لباس یا احیانا استراحت میهمانان در نظر گرفته شده بود.این ویلا متعلق به یکی از اقوام دور پدربودکه ،علیرغم میلش و با اصرارِ همین فامیل دور ، ناگزیر به برقراری جشن در این باغ شدیم.بیشتر میهمانان بعد از صرف شام ،مجلس را به بهانه ی دور بودنِ منزلشان و دیر رسیدن به آن ترک کردند و فقط میهمانان درجه ی یک حضور داشتند ،تا مراسم حنابندان را به جا آورند. چون در شمال مراسم حنابندان در پایانِ شبِ عروسی صورت می گرفت ،ما نیز به احترام عروس عزیزمان چنین کردیم و طبق آداب و رسومشان رفتار نمودیم . با کمی چشم چرخاندن در میان اندک میهمانان باقی مانده در جشن ،مادر را مشغول نوشیدن چای آن هم در لیوان مخصوصش دیدم .این لیوان از مادر جدا نمیشد اما ،این که در عروسی شازده اش ،آن را با خود بیاورد ،در مُخیله ام نمی گنجید. حینِ صحبت با مادر، دستی از پشت به دور کمرم حلقه شد .سپهر را از بوی ادکلنش شناختم .مرا به سمت خود چرخاند و گفت:
- جوجه اردکم چطوره ؟
با دلخوری ساختگی کج خندی تحویلش داده و گفتم :
- تازه به فکر جوجه اُردکت افتادی ؟آن چنان غرق در وجنات همسر دلبندت ساراسیندرلا شدی ،که منو فراموش کردی .
سپهر خنده کوتاه اما صداداری نمود و گفت:
-سارا سیندرلا ؟چه بامزه گفتیا .خوشم اومد .یادم باشه خانومم رو با همین اسم صدا بزنم .حتما خوشش میاد .
پشت چشمی نازک کرده و گفتم :
-مگه دروغ میگم ؟ما رو فراموش کردی همش پیش سارا یی دیگه .
-اختیار داری من وفراموشی جوجه ی زشتم ؟ دوست داری لحظه به لحظه ی رفتارت رو همین الان گزارش کنم ؟ سپس چشمانش را کوچک نمود و مانند کسی که مشغول فکرنمودن است ،دستی زیر چانه بردوگفت:
-خوب از کجا شروع کنم ؟آهان یادم اومد، اول خاله شیرین رو دیدی، بعد از روبوسی ،مثل میر غضبا، دستور پذیرایی از این میهمانان گرانقدر رو صادر کردی بعد........
اگر حرفش را قطع نمی کردم تا صبح همه چیز را گزارش می داد.پس کلافه غریدم :
- سرم درد می کنه سپهر! ،یه کم استراحت کنم ،برگردم خوب ؟تازه کفشَمَم پامو زده ،ببین !
لباسم تنگ بود به سختی ،کمی پایم را بالا آوردم اما هنوز کبودی و زخم پایم را نشانش نداده بودم که ، با عصبانیت غُرّید:
-اِ اِ چیکار می کنی نازنین! پاتو بیار پایین .
به سرعت پایم را زمین گذاشته و نگاهی به اطراف کردم ،خوشبختانه کسی حواسش به من ِبی حواس نبود که بی محابا لِنگَم را بالا برده بودم .مادر هم با چشم غرّه ،کمی سرزنشم نمود،اما با دیدنِ کلافگیِ نقش بسته در چهره ام ،بعد از کلی سفارش مبنی بر این که مبادا حین استراحت ،خوابم ببردوتاکید بر زود برگشتنم ،مرا راهی ساختمان ِویلا نمودو بلافاصله ،به طرف سپهر بِرگشت و گفت
-قربونت برم برو پیش خانمت .الان فکر می کنن من تورو این جا معطلت کردم ،برو!تا حرف در نیاوردن .
سپهر پشت چشمی نازک کرد و گفت :
-ناهیدخانم !از الان داری مادر شوهر بازی درمیاریا.
مادر همان طور که دست پشتِ کمر شازده اش می گذاشت و او را به جلو هدایت می نمود گفت:
-بدو برو !این قدر هم ،زبون نریز .مادر شوهر بازی بمونه ، به وقتش .
من و سپهر با چشمان گرد شده همزمان مادر را صدا زدیم و مادر گره ای به ابروانش دادو گفت
:چیه؟ مگه چی گفتم ؟سپس خطاب به من جمله اش را کامل کرد:
-وا !تو،هنوز نرفتی ؟
-برید دیگه بچه ها،واسه چی این جا وایسادید؟منم برم پیش خاله شیرین، وایساده با مادرِ سارا صحبت می کنه ،برم تا حرف اضافه نزده.
مادر رفت و سپهر با مهربانی گفت:
-خواهر شوهرِ سارا سیندرلا ، لازمه با هات بیام ؟
با شنیدنِ دوباره ی لقبی که به همسرش داده بودم ،آن هم از زبانِ خودش ،نگاه متعجبم به نگاهش
گره خورد وهردو ،همزمان ،با صدای بلند خندیدیم. وقتی، ازشدت ِخنده ،چشمانمان به نم اشک نشست ، سپهر را راهی مجلس کرده و خود به طرف یکی از اتاق ها به راه افتادم .
فرقی نمی کرد، پا به کدام اتاق بگذارم ،مهم این بود ، برای لحظه ای چشم بر هم نهم و قدری استراحت نمایم.خواب ممکن نبود چون کلید اتاق ها را نداشتم و خوابیدن در اتاقی که از امنیتش مطمئن نبودم کار درستی نبود. .استراحت برایم واجب بود، چون گهگاه،این سردرد های خفیف، آغازی برای دردهای میگرنم بود و من می بایست مواظب می بودم تا حمله ی میگرنی ام آغاز نشود. به اتاق، که رسیدم به آرامی دستگیره را چرخاندم و داخل شدم .سرم پایین بود و توجه ای به
اطراف نداشتم .همینکه پا به درون اتاق گذاشتم ،صدای آشنایی میخکوبم نمود.سرم را به ضرب بالاگرفته و او را دیدم. اویی که بند بندِ وجودم بسته به وجودش بود .
-سلام خانم مهام!
با دستپاچگی جواب سلامش را دادم و سکوت کردم .دوست داشتم ، چیزی بگویم ،مثل خوش آمدید یا هرچیز دیگر ،اما نه زبانم یاری می کرد و نه چیزی به ذهنم می رسید.حضورِکیاراد در عروسی غافلگیرم کرده بود .اوتصمیم نداشت در عروسی سپهر، شرکت کند ،قبلا عذرخواهی نموده بود.چون ،می بایست برای جراحی پای چپش که در حادثه ی رانندگی در کشور آلمان اتفاق افتاده بود به همان کشور سفر کند .گویا عروسی سپهر ،برایش ازدرمانِ پای مصدومش مهمتر بود، که سفرش را به تعویق انداخته و به عروسی آمده بود. هنوزرخت عزا ، بر تن داشت. زیرا از مرگ همسر جوانش
در همان حادثه ،چند ماهی بیش نگذشته بود .همسری که به گفته ی سپهر،کیاراد، به شدت دوستش داشت و می پرستیدش.نسبت به مرگِ مریم بی تفاوت بودم .نمی توانستم از مرگ رقیب ِقَدَرَم ناراحت باشم ،که آن هم خدا مرا می بخشید دیگر،چون قلب عاشقم رقیب را برنمی تابید. صدای کیاراد،رشته ی افکارم را گسست و مرا از عالم خیال به دنیای واقعیت کشاند:
-خانم مهام، تبریک میگم عروسی برادرتون رو .
لبانم به زورکش آمد و تشکر کردم و بدون این که بدانم برای چه از جشن خارج شده و بدین جا آمده یا اصلا پذیرایی شده یا نه ،تصمیم گرفتم از اتاق خارج شوم .به رسم ادب در ادامه ی تشکر ،اجازه گرفتم و با گفتنِ مزاحمتون نمیشم ،باید برم استراحت کنم . به پشت برگشته و دستگیره را پایین کشیدم
وای خدای من استراحت کردن یا نکردنم چه ربطی به او داشت که آن را برزبان راندم ؟هنوزجمله ی بی ربط خود را هضم نکرده بودم که، با کنایه ی کیا راد غافلگیر شدم :
-لابد خیلی رقصیدی،وسط بودن و بالا پایین پریدن خستگی هم داره دیگه.
دستگیره را رها کرده و به سمتش چرخیدم و به تندی گفتم :
-عروسی برادرمه ...چرا نباید ...بالا و پا....یعنی ...برقص ...شادی کنم ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیا راد،با نگاهی مستقیم به چشمانم گفت :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-چون شب عروسیم ، سجاده آب می کشیدی .نسترن از تو دعوت کرده بود تا دور مریم حلقه بزنی و همراه دخترای دیگه بچرخی .رقصیدن پیشکش .احتمالا ،اون موقع ملائک حواسشون به گناه کبیره ات بود که جرات رقصیدن نداشتی .......یا شایدم ..... مردای عروسی سپهر خواجه بودن که....
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سرعت حرفش را قطع کرده و گفتم:شما مکالمه ی بین من و نسترن خانم را شنیدین یا اینکه لب خونی کردین؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-فرض کن لب خونی کردم .امشب یک تنه عقایدت رو حسابی رو سفید کردی .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسر دردم شدیدتر شده بود ،اما کیا راد کوتاه بیا نبود :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-اون شب ، تحسینت کردم . به سپهر غبطه خوردم که چنین خواهری داره.البته قصد رنجاندنت رو ندارم ولی معتقدم انسان باید به ارزش هایی که بهش اعتقادداره پایبندباشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخیره به کیاراد نگریستم . من به او و زندگی اش چه ربطی داشتم ؟جزاین که در خفا عاشقش بوده و هیچ سیگنالی از او دریافت نکرده بودم ؟چطور به خودش اجازه می داد مرا سرزنش نماید؟اگر قرار به سرزنش شدن بود سپهر و پدرم قطعاً ، سزاوارتر بودن به این کار.پس با عصبانیت وسط حرفش پریدم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-فکر نمی کنی وقت مناسبی برای موعظه نیست جناب حکمت؟ نکنه شما صاحب یکی ازهمون چشمای حریص بودی ،که این طور ، توصیفم می کنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوای خدای من !چرا حرفم را مزه ،مزه نمی کردم ؟سردرد دیوانه ام کرده بود گویا، که هر چه در سر داشتم بر زبان سرخم جاری می کردم .به یک لحظه قیافه ی کیا راد، در هم ریخته وخشمی آشکار در چهر ه و چینی بر پیشانی اش آشکار گردید .منتظر نماندم تا بقیه ی تغییر حالتِ ناشی از صحبت نابخردانه ی خود را در چهره اش ببینم و ناگزیر به عذر خواهی شوم ،از این رو پشت به کیا
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irراد نموده تا از در که فاصله ی بسیار کمی از آن داشتم خارج شوم.صدای کیاراد را ازپشت سر شنیدم که میگفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-لطفا کمربند لباست رو درست کن.در ضمن شکاف سمت چپ لباست ،تا چند لحظه ی دیگه،هم آبروی خودت و هم سپهر رو میبره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را خم کردم .هم پاپیون کمربندم جابجا شده و به پهلو قرار گرفته بود و هم درست زیر پاپیون و قسمت بیرونی ران پا، لباسم به اندازه ی ده سانت شکاف برداشته بود . لباسِ زربافتم بسیار تنگ دوخته شده بود ، به طوریکه راه رفتن را برایم مشکل می نمود .احتمالا بَد ماندن پاپیون کیاراد را متوجه ی شکاف نموده بود .خیلی خجالت کشیدم .دستم را به طرف کمر بردم تا پاپیون را درست کنم،چشمانم كه دوباره ،به شكاف افتاد ،عرق شرم بر پيشانی ام نشست .درنگ را جايز ندانستم ، خواستم از اتاق خارج شوم اما در را ندیدم و به شدت با آن برخورد نمودم و به همراه جیغِ بلندی که کشیدم دست و پایم شُل شد وهمان جا بر روی زمین وا رفتم. سردرد،هیجانِ ديدن کیاراد،التهاب پیشانی ضرب دیده ،مرا بیش از پیش خسته کرده بود.نمیدانم کیاراد چگونه با آن پای مصدومش خود را به من رساند .فقط حس کردم ،قصد دور نمودن دستانم از صورتم را دارد،تا محل ضرب دیده را ببیند.علیرغم میلم ،مقاومت نمودم و دستش را پس زدم .اما در نهایت این من بودم که، مغلوب زورو بازوی مردانه اش شدم واجازه دادم تا محلِ آسیب دیده را ببیند.در حین اینکه به معاینه می پرداخت،به آرامی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-اگه جای بلبل زبونی ،می موندی و به خاطر سخن نسنجیده ات از من عذرخواهی می کردی این بلا سرت نمیومد.ضمناً یه تشکر هم به من بدهکاری چون چاك لباستو ، نشونت دادم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمان طور نشسته سر بالا گرفته و باچشمان تر شده از نم اشک به او نگریستم .کج خندی که روی لبش بود را کجای دلم می گذاشتم ؟دستش را به سمتم دراز کردو گفت :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمثل بچه ها، گریه نکن.،به هم خوردگی آرایش صورتت ، به پارگی لباست اضافه شده ها. جشن
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپهرملیجک نیازنداره .باید فکرِلباس هم باشی.لباس دیگه ای همرات نیست ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمان طور که دستم را در دستانش قرار می دادم از جا برخاستم و در جوابش سری تکان دادم .بماند که دستان گرمش چه به روز دل ِ بی جنبه ام آورد.بماند، که در این صدم ثانیه گرمای دستش ،با سرمای قلبم چه کرد. همه ی این ها باید می ماند، تا بعداً در موردش فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم وچون گنجی گرا نبها در پس خاطرات ذهنم ،ذخیره نمایم .دستان گرمِ کیا راد غنیمت بود .کش آمدن لبانش نیز،گویا مُسری بود.چرا که من نیزدچار همان لبخند،شدم.چه پارادوکس عجیبی بود نم چشمان و لب به خنده نشسته ام . زیر بازویم را گرفت و به اولین مبل هدایتم نمود وگفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-شکر خدا زبونت رو هم موش خورده . همیشه، همین طور، ساکت باش !خوب نیست ، جیغ جیغو باشی ها.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر حالی که با چشمان گشاد شده به او می نگریستم، دهانم چند بار بازو بسته شد. اماجوابی برایش نداشتم .کیاراد بی توجه به من و عکس العملم من باب حرفی که به من زده بود،از اتاق خارج شد . چه احساس خوبی بود ،هم کلام شدن با او و دست در دستانش گذاشتن . کیاراد را دوست داشتم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.پنهانی و یواشکی در دل به این دوست داشتن پرو بال می دادم.اما کاری نیز ازمن ساخته نبود .از نظرم ،کیاراد دست نیافتنی بود .رشته ی افکارم با ورود دوباره ی او به اتاق از هم گسسته شد.با یک لیوانِ آب وارد اتاق شد و لنگ لنگان خود را به من رساند ،صورتش از عرق مرطوب شده و موهایش به پیشانی چسبیده بودند.بر روی مبلی مجاورم نشست و به آرامی پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-هنوزم درد می کنه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم را به طرف پیشانی برده و روی محل ضربدیدگی گذاشتم و هیچ نگفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیاراد با مهربانی ادامه داد:همه اش تقصیر من بود. نباید، اون حرفا روبهت می زدم . به من ربطی نداشت ..سپس دستش را برای دادن لیوان به طرفم دراز کرد ونگاه ژرفی به من انداخت که چیزی از آن نفهمیدم.همزمان با دادن لیوان ،مشتش را گشود.قرصی را به دستم دادو وادارم نمود ،با گذاشتن
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقرص در دهان ،تا آخرين جرعه ی آب را بنوشم.او به من می نگريست و من از شرم سر به زیر انداختم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو بود که دوباره ،سکوت را شکست و گفت :فردا راهی آلمانم ،قراره چهارمين عمل روی پای چپم انجام بشه.بايد ازت خداحافظی كنم .از بابت امشب هم .......
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگذاشتم حرفش تمام شود. وسط صحبتش پريدم و گفتم :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-امشب ؟امشب اتفاقی نیفتاده .شما نظر شخصی خودت رو گفتی و نظر شخصی هر كس هم محترم و با ارزشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-اجازه ميدادی صحبتم رو تمام كنم بعد حرفت رو می زدی .اين عادت هميشگیِ پریدن وسط حرف رو ترک کن !اصلا مناسب دختر خانمی مثل شما نیست.ضمناً ،نظر شخصی هر کس هم محترم نیست .بلکه احترام به شخصی که اون نظر رو داده مهمه .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از گفتن اين جمله بلند شد .پای چپش را به زحمت حركت می داد.قبل از خارج شدن از اتاق و در حالی که همان طور پشت به من بود گفت :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-وقتِ رقصیدنت، چندتا چشم هیزو حریص با چشم و ابرو و ایماء و اشاره ،اندامت رو آنالیزمی کردن.برای همین ناراحت شدم . ناموس سپهر ناموس منم هست . مراقب خودت باش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو رفت ومرا مبهوت پشت سرش جا گذاشت . آنقدر خسته بودم ،كه نتوانم به خوبی وقايع آن شب را تجزيه و تحليل كنم. اما بعدها ،حسی به من گفت: قرص کیاراد خواب آور بوده است. چون بنا به گفته ی مادرم ،پدر مجبورشد مرا بغل کندوداخل ماشين بگذارد.گويا هرچه صدايم می زدند، بیدار نمی شدم واين برای خود و خانواده ام كمی عجيب می نمود.من آن شب قصد داشتم قدری استراحت کنم و به جشن برگردم نه این که تا صبح روز بعد از مراسم خواب باشم .انگارکیاراد با خباثتِ تمام انتقام بی ادبی ام را این گونه گرفته بود. عمداً خواسته بود،من در پايان مراسم حضور نداشته باشم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir*****
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمی دانست کارش اخلاقی نبود و نیست .اما حالا هم بعد از گذشت چند سال از آن شب ،به نظر
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخودش ،بهترین کا ررا برای تنبیه این دختر بی ادب و گستاخ انجام داده بود .محرومیت از حسن ختام مراسم برادرش ،تنبیهِ عادلانه ای بود.بعد از گذشت ِ چند دقیقه، صدای خنده اش همچنان در چار دیواری این خانه ی خالی می پیچید و سکوت غم انگیزِآن را می شکست .وقتی که حسابی خندید، اشک حلقه شده در چشمانش را با انگشت پاک کرد و به خواندن مابقی دفتر پرداخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir*****
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز آن شب به بعد تا دو سال از کیاراد خبری نداشتم.فقط در خلال صحبتهای سپهر كه گهگاه به تهران می آمد ،از حال و روزش مطلع می شدم.مجبور بودم بيخيال کیاراد باشم .چون اوبرایم دست نيافتنی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبود و من مجبور بودم حَدّو حدود خود را بشناسم وبه قول معروف پایم را از گلیمم درازتر نکنم.او و سپهر در آزمون المپيادفیزیک با هم آشنا شده بودند اين آزمون نقطه ی آغاز دوستی عميقی شده بود كه مرزی برای شاه و گدا نمی شناخت.روز امتحان هردو زودتر به محل برگزاری رسيده و نماز خانه را بهترين محل برای گذراندن وقت يا فته بودند ودر آنجا بايكديگر همكلام گشته و پس از ردو بدل كردن شماره تلفن به بهانه ی آگاهی از وضعيت قبولی ،راهی جلسه ی امتحان می شوند .بنا بر گفته ی سپهر، کیاراد در اين رقابت پيروز شده بود، ولی به دلیلِ فوت مادر بزرگش نتوانست تيم علمی را همراهی نمايد.کیاراد ازنظرِ سپهر ،بزرگ زاده ای بی حاشیه بود .بسيار فروتن می نمود.با مادر و برادرش زندگی می کرد . پدرمتمولش ، تجدید فراش کرده و رخساره مادرِ کیاراد تاب این درد سنگین را نداشت و تصمیم گرفت بدون اینکه از شایان ،پدر کیاراد طلاق بگیرد، با پسرانش تنها زندگی کند .انگار شایان نیز چنین می خواست چون به راحتی از خانواده اش بریدو به زن جدیدش پناه برد. سپهر و کیاراد دست كم هفته ای دو بار همدیگر را می دیدند.اولين باری كه کیا راد را ديدم ،دمِ درِ منزلمان بود .از امتحانات نهایی پايان سال ِ کلاس پنجم ،به خانه برمی گشتم .با ديدنش قلبم شروع به لرزيدن كرد.ازاو، خوشم آمده بود.سلامی گفته و بعد از شنیدن جوابش ،با دلی که پشت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرِحیاط، جا گذارده بودم ،واردِ خانه شدم .هنوز هیجان ِدیدن او با من بود که به محض گشودن درِآپارتمان ، با سپهر رودر رو شدم . سلامی کرده و به قصد آشپزخانه از کنارش رد شدم و در جواب سوالش مبنی بر چگونگی امتحان ، خوب بودی زمزمه کردم و بعد از ریختن چای و برداشتن شیرینی از داخل یخچال ،به اتاق مشترکم با ساطی پناه بردم تا قدری به دوستِ جدیدِ سپهر، بیندیشم.با ديدن کیا راد،گویی به بلوغ زود رس رسيده و يك شبه بزرگ شده بودم. از آن روز به بعد کیاراد ،جزيی از زندگی ام گشته بود از انديشيدن به او لذت می بردم .غرق در رويا، خودم را در كنارش می ديدم ،كه با خوشی و خُرّمی در كنا رهم زندگی می كنيم. شاید خواندن یواشکی رمان های ساطی باعث شده بود به بلوغ زودرس برسم . هر موضوعی كه از زبان سپهردر مورد کیاراد گفته می شد، برايم جالب و شنيدنی می نمود.تا يادم نرفته بگويم كه نسترن خواهر كوچك کیاراد از زن ديگر پدرش بود .گرچه از مادر یکی نبودند، طبق شنیده هایم ، کیارادتعصب خاصی به اوداشت.دلخوشیِ رخساره به وجودِ پسرانش بود و از داشتن اين دو به خود می باليد.کیان مهر يك سال از من بزرگتر بود و پنج سال نيز با کیاراد تفاوت سنی داشت .نسترن نيز همسن وسال خودم بود .من با همين عشق كوچك و بچگانه دلخوش بودم . اوج دلخوشی ام ديدن دزدكی کیاراد، از لای درِ اتاق سپهر که گاهی سهواً باز می ماند، بود. وقتی مشغول درس خواندن بودند، آنچنان غرق در مباحثات و مجادلات خود می شدند كه سنگينی نگاه مخفیانه ام را حس نمی كردند.کیا آن زمان هفده سال داشت ، لاغربود وقدبلند چشمانی سياه ونافذ و موهایی تقريبا صاف كه با ريختن روی پيشانی بلندش زيبایی اش را دوچندان می كرد.هرچه قدر او زيبا می نمود من خود را زشت می ديدم .موهای سیاه صورتم ،ابروان كلفت و نامرتب وقدی كوتاه .هرچقدر، سپهر و ساطی زیبا بودند من مصداق همان جوجه اردک زشت بودم که سپهر مرا بدان نام می خواند.با کیاراد نه از نظر ظاهر و نه از نظرِ سطح خانوادگی هيچ سنخیتی نداشتم .اساسا به قصه های شاه و گدا و زشت وزیبای رمان ها هم معتقد نبوده و نیستم . لااقل در این
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمورد دختر عاقلی بوده و با خودم رو راست بودم که هیچ چیزِ قابل توجهی برای جلب نظرکیاراد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irندارم .اما با عشق او بزرگ شده و قد کشیده بودم .وضع مالی و محل زندگی او زمین تا آسمان با ما فرق داشت ، اما دوستی سپهر با او ،این بُعد مسافت به اندازه ی چندین سال نوری را ،ناچیز کرده و هر دو به این دوستی دلخوش بودند واین اختلاف به چشمشان نمی آمد. .خواهرم ساطی ،آن موقع چهارده سال داشت، به خاطرصورت سفیدو موهایی چون تارهای طلایی خورشید به او غبطه می خوردم .چشم ِ دوستان مادرم همیشه به دنبال ساطی بود ومرا نمی دیدند، انگار که وجود ندارم . بعد از رفتن از خانه ی ما ،پيغام می دادند كه ،ساطی را برای كسی در نظر گرفته اند و اين خاله زنك بازیشان ،درجه ی اعتماد به نفسم را هر بارو هر دفعه کمتر می کرد.خوش شانس بودم از ساطی چند سالی کوچکترم و گرنه بعید نبود ساطی به وقت ازدواجش ، پاسوزم شود .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای زيبا و دلنشينی داشتم ،لحن صدايم به دل می نشست به طوری كه در مناسبتهای مختلف ِمدرسه مربی پرورشی خواندن سرود ،دكلمه و مقاله ها را به من می سپرد . هميشه نگران بودم کیا راد،ساطی را ببيند و دلباخته اش شود.می دانستم برای دل بردن از کیاراد ،در مقابل خواهرم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشانسی ندارم، دوست هم نداشتم ساطی قسمت کیاراد باشد. ولی با مرور زمان متوجه شدم ،ساطی هيچ توجه ای به کیاراد ندارد، بلكه او دلبسته ی نوید پسر خاله ام بود و بالاخره با ضرب و زور پدرو حمایت سانی دیپلمش را گرفت وسپس با نوید، که تازه از خدمت سربازی برگشته بود و هنوز کار درست و درمانی نداشت ، ازدواج كردو راهی بندر عباس شد. کیاراد و سپهر نيز بعد از پايان دوران دبيرستان و بعد از گذراندن يك كنكور دو مرحله ای وارد دانشگاه شدند .کیاراد مهندسی کامپیوترو سپهر کارشناسی علوم آزمایشگاه قبول می شود .اواخردهه ی هفتاد و زمانی كه من تازه، ترم اول دانشگاه بودم ،كارت عروسی اش به دستمان رسيد و اندك اميدم برای داشتن او برباد رفت.کیاراد به همراه عروسش مريم مثلِ نگينی، در جمع می درخشيدند .انگار خدا اين دو را برا ی هم خلق كرده بود.با ديدن مريم ،خود را سرزنش نموده و در دل نالیدم :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-نازیِ احمق!چی تو خودت دیدی که به کیا راد دل بستی ؟ اخیلی روت زیاده که ،عاشق جوون ماهی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمثل اون شدی....
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irغرق در افكار خود بودم كه مرد جوانی به من وسپهر نزديك گرديد .توسط سپهر به هم معرفی شديم .کیانمهر برادر کیا رادبود ،از نظر قد و قامت هم اندازه بودند اما او برخلاف کیا راد حسابی بدنش را ساخته بود و هیکل ِ ساخته شده اش تفاوت بارز این دو برادر بود.با رویی گشاده از من وبرادرم استقبال نمود وتا آخر جشن تمام سعی خود را برای لذت بردنمان از عروسی به كار بست .ناگفته نماند كه من از نگاه های مستقیم و پر نفوذش ، در امان نبودم ودور از چشم سپهر شماره ی تلفنی نيز به زور از او دريافت نمودم .خودش به من شماره داد وگرنه من عرضه ی این یک کار ،هر چند درست یا نادرست را هم نداشتم .ديگر مثل گذشته صورتم پر مو و ابروانم كلفت نبود .بلكه با اجازه ی مامان ناهید، دست به صورت برده و با پودرهای بيرنگ كننده موهای صورتم را بيرنگ كرده و زير ابرو برداشته بودم واين دستكاريها با آرايشی مختصر، ملاحت خاصی به صورتم بخشيده بود. البته اگر مامان ناهید،از بی شوهر ماندنم نمی ترسيد، محال بود، اجازه دهد، حتی يك نخ از ابروانم را بِكَنَم.در طی عروسی چند بار نگاه من و کیا راد ،به هم گره خورد .نگاه هایی خنثی و بی سیگنال .به هنگام دیدار و گفتنِ تبریک ،نميدانستم چگونه كلمات را كنار هم رديف كنم و به مرد مورد علاقه ام پيوندش را تبريك بگويم ؟اگر مريم در احوال پرسی پيشقدم نميشد وبه همراه ِ لبخند زيبا و شیرینش ،ورود مان را خوشامد نمی گفت ،قطعا دست و پايم را گم کرده وبا اَلکَن شدنم ، آبرویی برایم نمی ماند .بعد از دور شدنشان،خود آزاری مزمن و سرزنش خود،مبنی برعدم برخورد مناسبم در تبریک و شادباش را حسب عادت همیشه ،شروع نمودم، به طوری که، تا آخر مجلس، بار منفی این خود درگیری ،رهایم نکرد. همان شب با نسترن ورخساره خواهر و مادر کیا راد، آشنا شدم و دعوت رقص نسترن را با قاطعيت رد نمودم نه اينكه رقص بلد نباشم ،سخت بود رقصیدن میان جمعی که نمی شناختم .پس با دم دست ترین دلیل ،دعوت او را رد نمودم. بعدها همانطور كه قبلا گفتم ،شب عروسی سپهر ،کیا راد به راحتی قضاوتم کرد و سرزنشم نمود.شاید انتقاد به جایی بود. چون من
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبالاخره در جمع غريبه هاکه نه، اما جلوی چشم نامحرمان در شبِ جشن سپهر رقصيده بودم ولی در هر حال به او ربطی نداشت .پایان مراسمِ عروسی کیا رادو مریم ،آغاز عهدی بود که با خود بسته بودم .این که دلم را از پشت دروازه ی دلبستگی به کیا راد بردارم ،تیمارش نمایم و بیش از پیش مراقبش باشم .اما حالا درگیرِ نگاههای مهربان کیانمهر شده بودم .دلم دنبال جایگزین می گشت .به گمانش اگر سرش گرم می شد کیا راد را فراموش می کرد و این قولی نبود که به دلم داده بودم تا مراقبش باشم .اصلا دلم خودش پی بهانه می گشت تا بسوزد .تا درد بکشد .تا عشق را گدایی کند .در مرام و مسلک دلِ احمقم ،منطق و عقل کیلویی چند بود؟ نمی دانم .البته ردّ پای منطق نیز این وسط کمی دیده میشد،اعتقاد به عشق تا جایی درست و منطقی بود، که بی شوهر نمانم .اگر قرار بود دنبال دل و عشقم باشم ،احتمال این که هیچ وقت ازدواج نکنم زیاد بود، ولی حالا كه پسرجذابی همچون، کیانمهر به من ،چراغ سبز نشان داده بود ،چرالگد به بخت خود می زدم و شانس رااز خانه بيرون می کردم ؟ کیا راد بعد از عروسی ،برای ماه عسل به آلمان رفت. شنیده بودم در زمينه ی واردات ،قطعات سخت افزاری كامپيوتر فعاليت می کند. همچنين آموزشگاه كامپيوتری نيز برای نسترن داير نموده بود که زیر نظر مستقيم خودِ کیارادفعاليت می كرد .دوست داشتم کیانمهر را مثل کیاراد ببینم .دلم می خواست خلاء ناشیِ از دست دادنِ کیا راد را او برايم پر كند .وقتی كه با هزار دلهره و اضطراب به تلفن همراه کیانمهر ،زنگ زدم ،ابتدا مرا نشناخت ، بعد از اينكه خود را معرفی نمودم خيلی خوشحال شد و از من خواست تا تلفن را قطع كنم تا خودش پنج دقیقه ی دیگر با من تماس بگيرد.از اين پيشنهادش به گرمی استقبال كردم چون تازه تلفن همراه به بازار آمده بود و قيمت ميليونی داشت و هزينه ی مكالمه ی آن نيز بنا به گفته ی ديگران سربه فلك می گذاشت .اوايل گفتگويمان تلفنی بود .او كمتر حرف می زد و اين من بودم كه همه ی اطلاعات خانوادگی را در اختيار او قرار می دادم .انگاردیگر از مكالمات تلفنی خسته شده بود كه پيشنهاد ملاقات حضوری را داد.عليرغم اينكه از اين ملاقاتها به شدت می ترسيدم (چون امكان داشت توسط نيروهای گشت مورد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسوال قرار بگيريم ودچار دردسر شويم)راضی شدم او را ببينم .البته شرط گذاشتم اين دیدار داخل ماشين باشد .بعد از مشخص شدن زمانِ ملاقات به دنبالم آمد .من متوجه ی حضورش نشده و به خيابان می نگريستم كه سنگينی دستی را روی شانه ام حس كردم و تا به خود بجنبم او دستم را به دستانش گرفت و داخل ماشين هدايت كرد از اين حركتش غافلگير شدم ،چون به محرم و نامحرم در اين زمينه خيلی حساس بودم و به غير از سپهر و پدرم و صد البته دستان گرم کیا راد در شب عروسی ِ سپهر، هيچ مرد جوانی اين گونه لمسم نکرده بود. خوشحاليم از ديدنش آن قدر زياد بود كه اين جسارتش را به راحتی بخشيدم .او بسيارراحت و خودمانی رفتار می کرد و اما من، از نگاه كردن به او شرم داشتم .پس از طی مسافتی پرسيد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خوب ،خانم خوشگل کجا بریم ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر حالی که از تعریفش ذوق کرده بودم ، متعجب پرسیدم :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-مگه قرار بود جایی بریم ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیانمهر شانه هايش را با بی خيالی بالا انداخت و گفت :اينجوری كه نمیشه.خونه ی دوستم، اين نزديكی هاست ،هيشکی هم داخل خونه نيست.بهش گفتم شاید یه سر بریم اون جا نظرت چیه ؟بریم ؟.....
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه شدت برآشفتم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- قرار ما این نبود.فكر كردی من كی هستم ؟ من مثل دخترای ديگه نيستم .من......ای خدا چرا کلمات از ذهنم فرار می کردندو نمی توانستم آن طور که لایقش بود حرف بارش کنم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیان مهر دست راستش را بر روی پايم گذاشت وبعد از فشاری به آن ،حق به جانب گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-من قراری نذاشته بودم موش کوچولو . ناز نکن دیگه . سپس کمی جدی شدو ادامه داد:همه تون اول همینو می گید .من که میدونم تو دلت چه خبره . فكر ميكنی ، اين همه وقتمو برات گذاشتم تاباهات، تهرانگردی کنم ؟هه !مگه راننده شخصیتَم من؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستش را ،به ضرب ،پس زدم وبا لحنی که چاشنی اش دلخوری بود و صدایی که به همراه بغض می لرزید، خواستم ماشين را نگه دارد .او به حرفم گوش داد و مرادر جایی که نمی دانستم کجاست پیاده کرده و با وقاحت تمام و با گفتنِ جمله ی خوب فكرت را بكن از من جدا شد.حقم بود .این توهین و بی احترامی را باید نوش جان می کردم ،تا این قدر ساده و احمق نباشم .تمام بدنم گُر گرفته بود .مسببِ تمامی این حال و احوال خودم بودم .فقط خودم به منزل که رسيدم ،به اتاقم دويدم ،تا در خلوت به این حماقتم بیندیشم و خود را سرزنش نمایم .در دل خدا را بسيار شاكر بودم كه از دست کیان مهر نجاتم داده بود . شب و تا پاسی از آن ،تمام فكرم اين بود كه اگرکیان مهر در مقابلم سر سختی می كرد و بر خواسته اش اصرار می ورزيد ،اگر آلوده دامن می شدم چه می كردم؟ صبح روز بعد به دانشگاه نرفتم . بسيار آشفته بودم .مادر فكر ميكرد بيمار شده ام . دائما حالم را می پرسيد ومن به او
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاطمينان می دادم كه مشكلی ندارم .حوالی ظهر بود كه سپهر خبر تصادف شديد کیا راد،با تريلی به رانندگی مریم را به ما رساند ، كه همسرش در جا فوت می كند و کیاراد، از ناحيه ی پا به شدت آسيب می بيند، به طوری كه ناگزير می شوند به جای استخوان خرد شده ی پای چپش پلاتين بگذارند . مامان ناهید هم طبق معمول با گفتن :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خدا به داد مادرش برسه .خدا به مادراشون صبر بده !خودش را آرام می کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irطول ازدواجشان به دوسال هم نرسیده بود . از مرگ مریم ،برای لحظه ای ، دلم زیرو رو شد و ناراحت شدم. اما بعد، قلبم بی تفاوت از کنار این مسئله رد شد وبه روی مبارکش نیاورد که انسانی از دست رفته است. ، تا مدتی نا خود آگاه ، تصوير خندان مريم جلوی چشمم بود .باور نمی كردم زن جذاب و زيبایی مانند او دست از اين دنيا كشيده و حالا زیر خروارها خاک باشد .سپهر به احترام کیارراد، عروسیش را چند ماه عقب انداخت .من و خانواده ام انتظار نداشتيم او را در عروسی سپهر ببينيم .اما او آمد و آنطور بيرحمانه مرا به به باد انتقاد گرفت .ديدن دوباره ی او حس خفته ی دوران نوجوانی ام را بيدار نمود . اما از آن شب تا دوسال ديگرندیدمش ويكبار ديگر خام شدم و به کیانمهر
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاعتماد كردم .انگار سرگرمی ديگری به جز من نداشت كه به سراغم آمده بود و منِ ساده لوح، احمق تر از آن بودم تا واقعيت را بفهمم .او از رفتار آن روزش که منجر به قطع دوستی مان شده بودعذرخواهی نمود و دوباره صحبتهای تلفنی ما دور از چشم مادر و پدرم آغاز گرديد .او به بهانه ی شناخت بيشتر من و اينكه قصد ازدواج با دختر مناسبی را دارد خامم كرد.البته من هم ديگر،آن ،دخترکِ ترسویِ گذشته نبودم، بيست و سه سالم بود و انعطاف بيشتری نسبت به گذشته داشتم ،با ديدنم دستم را به دستانش گرفت و به گرمی فشرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir****
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگُر گرفتگی، فقط کمی از حال خرابش بود که می شد توصیف نمود.معاشقه ی برادرش با نازنین را بر نمی تابید.می ترسید مطلبی دیگربخواندو رگ غیرتش باد کند و همان شب خون برادرش را بریزد. .دخترک به چه حقی این اراجیف را در دفتر نوشته و باز به چه جرأتی قصد چاپش را داشت آن هم با نام واقعی اشخاص؟ گویا یک تنه قصدِ بریدن شاهرگ حیاتی حکمتها را داشت که این گونه بی شرمانه اسرار مگو را هویدا می کرد .علیرغم میلش باید ادامه می داد .باید می فهمید این دختر گستاخِ مغز فندقی، دیگر چه چیزی در دفتر نوشته تا هست و نیست آبرویشان را بر باد دهد .سعی بر حفظ خونسردی نداشته اش نمودو نگاهش ، به دنبال یافتن کلمات جدید ،دفتر را نشانه گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir****
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاوايل ملاقاتهايمان داخل ماشين بود و من گمان می كردم كه او فهميده نبايد پا را از گليم خود، درازتر كند اما زهی خيالِ باطل.چون ، پس از چند جلسه گردش ،بار آخر ماشين را جلوی منزل بسيار شيك و زيبادر منطقه ی اعیانی پارك نمود و گفت :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-پياده شو!آدم تو ماشين خسته ميشه .حيفه كه همچين فرصتایی رو تو خيابون هدر بديم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن با تعجب پرسيدم :اينجا كجاست؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خونه ی ما. نترس! كسی خونه نيست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-برای چی باید بیام خونتون ؟مگه من ...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحرفم را قطع كرد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-چطور تو ماشين با هام تنها ميمونی ،اما تو خونه می ترسی ؟نگران نباش كاری به كارت ندارم فقط.یه کم با همدیگه اختلاط ...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباز دوباره کلمات را گم کردم .دوباره الکن شده بودم . خط قرمز هایم، مهم بوده و حاضر به رد شدن از آن تحت هیچ شرایطی نبودم .لذا حرفش را قطع کرده و بدون اینکه نگاهش کنم به آرامی گفتم :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-ماشين فرق می كنه .من می خوام ....
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحرفم را ناتمام گذاشتم ،خجالت می كشيدم به او بگويم به خاطر ازدواج با تو دنبالت راه افتاده ام.کیانمهر از فرصت استفاده كرد دستانش را بر روی شانه ام گذاشت و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خواهش می كنم بيا .اين فرصتو از دست نده شايد ديگه وقتی برای با هم بودن پيش نياد.هوم! موافقی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا گفتن اين جملات خودش را به من نزديك و نزديكتر می كرد به طوريك هُرم نفسش راروی صورتم حس می كردم ،سرم را عقب كشيدم .دستش را از روی شانه ام پس زده درِ ماشين را باز كردم و با سرعت شروع به دويدن در كوچه های خلوت و سرد آنجا نمودم.نميدانستم كجا هستم .فقط به فرار فكر می كردم و اينكه هر چه زودتر از آن مكان لعنتی دور و دورتر شوم.وقتيكه احساس نمودم به قدر كافی از آنجا دور شدم .نفس راحتی كشيدم .دستم را به طرف شانه ام برده تا كيفم را جابه جا کنم .اما با نبودش ،شوکه شدم . كيفم روی صندلی عقب ماشين جا مانده بود.پول زيادی درکیف نبود . اما كارت دانشجوییِ داخلش را چه می کردم؟ مستاصل شده بودم .بايد بر می گشتم و كيفم را پس می گرفتم.رسماً گند زده بودم .می بايست خود را برای همه چيز آماده می كردم .در مسير بازگشت دروغ می بافتم تا اگر، کیفم داخل ماشین نبود، به خورد مادر بدهم .ذهنم یاری نمی کرد و دردل با گفتن ِبدبخت یه دروغ هم نمیتونی بسازی مسیر سربالایی آمده را با کفش پاشنه بلند
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irطی نمودم .هنوز به ماشین نرسیده بودم که ،حرکتِ این چارچرخ آهنی، متوقفم نمود .حقم بود این گونه تحقیر شوم ،حقم بود غرورم پایمال شود .من تجربه ی تجربه شده ای را باز تجربه کرده بودم .و نامی جز حماقت برای این رفتار نمی یافتم .چاره را در آن ديدم كه به خانه برگردم و با کیان مهر تماس بگيرم .خوشبختانه مقداری پول و چند بليط اتوبوس در جيب مانتو داشتم كه به دردم می خورد و اين را مديون تنبلی خودم موقع پرداخت پول يا بليط به راننده بودم. زيرا بازو بسته كردن كيف پول در برابر ازدحام مسافران همیشه برايم مشكل می نمود،یا گاهی اوقات اتوبوس و من همزمان به ايستگاه می رسيديم و من فرصت يافتن بليط را نداشتم، لذا محتويات جيب مانتو ام قابل دسترسی و بی دردسر بودند.داخل اتوبوس به اتفاقات گذشته فكر می كردم .چقدر ساده و زود باور بودم .احساس گناه می كردم ،خود را سرزنش نموده ، كه دوباره دچار حماقت گشته ام.ساطی می گفت كه خيلی ساده لوحم .راست می گفت .كار امروزم نشانگر ساده لوحی ام بود . به خانه که رسيدم مادر نبود .به اتاقم پناه بردم و روی تخت دراز كشيدم .نمی توانستم از فكر وخيال رهایی يابم. رو به خدا كردم و گفتم :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خدايا قول میدم ديگه از اين غلط ها نكنم .منو ببخش.،كمكم كن تا مشكلم حل بشه .مشغول صحبت و نجوا با خدا بودم كه زنگ تلفن مرا از جا پراند به سرعت به طرفش رفتم و با برداشتن گوشی ،صدای آشنایی شنيدم .اما به خاطر فشار روحی شديد، قدرت تشخيص صدا از من گرفته شده بود تازه بعد از احوالپرسی صاحبِ صدا را که بی شباهت به صدای کیانمهر نبودشناختم.کیاراد غافلگیرم کرده بود. دلم به يكباره فرو ريخت .نميدانم از كجا تماس می گرفت ،ايران بود يا آلمان؟از شنيدن صدايش در کمال دستپاچگی ابراز شادمانی كردم و گفتم :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-امری باشد در خدمت هستم ....
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیا راد به آرامی پرسيد:پدر تشريف دارن؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن با تعجب گفتم :خير ،امری باشه در خدمتم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه پدر اطلاع بدید امشب یه سر میام منزلتون . كار مهمی دارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحس بدی پيدا كرده بودم با نگرانی پرسيدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-چيزی شده ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسوالم را با سوال جواب داد:باید چیزی شده باشه ؟حس می کنم نگرانی .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-نه!نه!اصلًا! برای چی باید نگران باشم ؟شام تشريف بيارین در خدمت باشیم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خير! برای شام مزاحم نمیشم خدا نگهدار.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا قطع ِتلفن سر دردِ شديد ی به سراغم آمد.در واقع دچار ميگرن شده بودم .شدت اين درد به قدری بود كه هيچ مسكنی آرامم نمی كرد .كوچكترين صدا ،آزارم می داد وبر دردم می افزود .حس ششمم به من هشدار می داد،كه خبرهایی ناخوشايند در راهند.،به تختم برگشتم و دراز كشيدم به طوری كه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمتوجه ی ورود مادر به اتاق نشدم .به آرامی تكانم داد. پتو را از صورتم كنار زدو با نگرانی پرسيد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-نازنین ! خوبی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه زحمت چشمانم را گشودم ودر بی حال ترین حالتِ ممکن لب زدم :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-سرم درد می كنه،یه کم بخوابم خوب میشم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-تهوع داری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسر تکان دادم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-وای !حتما ميگرنت عود كرده .باز ،چی ناراحتت کرده ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجواب که ندادم، ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-مزاحمت نمیشم، خوب استراحت كن .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز جايش بلند شدتا برود كه ناگهان ياد کیا راد افتادم و گفتم:امشب کیا راد میاد خونمون .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر متعجب پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-برای چی ؟ چیکار داره ؟سپهرنیست که .تو خونه هيچی نداريم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسکوت ِممتدم ،مادرِ ناامید از یافتن دلیلی قانع کننده من باب آمدن کیاراد ،را از اتاق بیرون راند ، تا به فکرِ پذیرایی، از این میهمان ناخوانده باشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا رفتنش،چشم بستم تا قدری آرام شوم .نميدانم چقدر خوابيدم ،كه با صدای تقه ی نواخته شده بر در اتاق ، از خواب پريدم.برای لحظه ای فراموشی گرفتم .کجا بودم .صبح بود ؟شب بود؟مادر، كسی را به اتاقم راهنمايی می كرد.یادِمیگرنم افتادم و دستی بر سر دردناکم کشیدم .مادردر حالی كه روسری به من می داد تا موهای آشفته ام ، را بپوشانم ،مبا دامیهمانِ ناخوانده ، با دیدنش به گناه بیفتد،اورا تا کنار تختم راهنمایی كرد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-عزيزم !آقای حكمت اومدن .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه زحمت از جا برخاستم تا به او خوشامد بگويم .اما به يكباره دلم آشوب شد و تهوع شديدی به سراغم آمد.از كنار مادر و کیا راد به سرعت رد شده و خود را به سرویس خانه رساندم .بعد از تخليه ی معده ،حال بهتری پيدا كرده و هوشياری ام را به دست آوردم .با نگريستن به آينه وحشت كردم .اين من بودم كه با چنين قيافه ای درب و داغان با کیا راد روبه رو شده بودم ؟مادر را سرزنش نمودم .نمی دانست حالم خوب نیست ؟آبی به صورت زده و به اتاق برگشتم.مادررا در اتاق ندیدم ، کیا راد تنها ،همان جا کنار میز تحریر سرپا ایستاده، گویا منتظرم بود .با دیدنم در حالی که تعجب از نگاهش می بارید ناراحت پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-بریم دکتر ؟دارومصرف کردی؟اگرآمپول داری بده تا برات تزریق کنم ،شاید بهتر بشی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن این حرف چشمانم گشاد شد،فقط همینم کم بود .توجهی نکردم و به تخت رفته و قبل از خزیدن زیر پتو لب زدم :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-ميگرن دارم ،خودش خوب میشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ميدونم ميگرن داری .مامان ناهید گفتن.به هر حال اگر كمكی از دستم بر میاد با كمال ميل برات انجام میدم تا خوب شی .مزاحمت نمیشم .خوب استراحت كن .وقت برای صحبت زیاده ،شب خوش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشاید اگر میگرنم عود نکرده بود، با دیدنِ کیاراد بال در آورده و پرواز می کردم .اما این دردِ ناخوانده عشق و عاشقی سرش نمیشد.محتاج مکانی بدون نورو خوابی عمیق بودم تا دردم التیام یابد. تمنای خوابم بیش از تمنای کیا راد بود. بوی ادکلنش،به مذاق میگرنم خوش نیامد که برای فرار از آن بدون توجه به حضور کیا راد، سرزیرِ پتو بردم تا،شاید کمی بخوابم .صبح روز بعد ، از تهوع و سرگيجه خبری نبود .هميشه همین طور بود .گرسنه بودم .با نگاهی به ساعت کوچک کنار تختم ،برای لحظه ای خشکم زد.کارت دانشجوییِ جامانده در ماشین، حالا کنارساعت، به من دهن کجی می کرد.روزم حسابی ساخته شده و نشخوار ذهنی امروزم فراهم بود.کیان مهر کارت را به او داده بود ؟ نه محال بود چون بعد از آن ناچار بود قصه ای برای این کیف ببافد یا رابطه مان را روی دایره بریزد.یعنی کیفم را از داخل ماشین برداشته بود؟سوال های بی جوابِ زيادی به ذهنم راه یافته که فقط ،کیا رادجوابش را می دانست .در آن لحظه تنها چيزی كه برایم اهميت داشت ،برادرم سپهر و برداشت او از اين جريان بود.اگر کیا راد يا كیانمهر به او چيزی می گفتند من چه می كردم؟چه جواب قانع کننده ای به سپهر می دادم تا در موردم فکر نامربوط نکند؟ گند زده بودم .رسماً به زندگیم گند زده بودم .ترسیدم .من را چه به دوست پسر داشتن ؟عرضه ی این کار، راهم نداشتم .با شکمی به قارو قورافتاد و اشتهایی کور شده از اضطراب ،به دورو بر اتاق نگاهی انداخته تا كيفم را بيابم.اثری از آن نبود.پس می بايست منتظر حركت بعدی کیا راد می ماندم و بعد برای نجات خويش از این مخمصه چاره ای می انديشيدم .از اتاق خارج شده و بدون شستن دست و صورت وارد آشپزخانه گرديدم .مادر مشغول ريختن چای، داخل لیوانِ مخصوصش بود. سلامی كرده و روی نزديكترين صندلی نشستم . با ديدنم لبخندی زدو گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-سلام ؟بهتری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجواب سلامش رادادم وبی مقدمه پرسيدم :کیا راد چيكار داشت ؟برای چی اومده بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر متعجب از سوال ِبی مقدمه ام ،جواب داد :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-دنبال يك كارمند برای آموزشگاه خواهرش می گشت .می گفت :"چه كسی بهتر از خواهر نزديكترين دوستش ،كه هم تحصيلكرده و هم قابل اعتماد هست؟".......
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوسط حرف مادر پريدم و گفتم :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-شما كه از جانب من حرفی نزديد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir(البته چون مادرم را می شناختم چنين سوالی پرسیدم .) ،مطمئن بودم از طرف من قولهایی به کیاراد داده است. طبق معمول انكار كردوبا گرفتن قيافه ی حق به جانب در حالیکه جرعه ای از چایش را می نوشیدجواب داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-نه !چرا بايد حرف زده باشم ؟خواست با هاش تماس بگيری .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحدس زدنِ این که استخدام كارمند بهانه باشد سخت نبود. آموزشگاه خواهرش مدتها قبل افتتاح شده بود و اگر به كارمند مورد اعتماد نياز داشت آن موقع نيز در دسترسش بودم .پس اين استخدام دليلی دیگر داشت و شاید با موضوع کیفم بی ارتباط نبود. با اين افتضاحِ به بار آمده، برای پرسشها و كنجكاويهای کیاراد، در موردِ كارتم جواب قانع كننده ای نداشتم .پس همان بهتر که این دعوت را فراموش می کردم وبه دیدنش نمی رفتم .کیا راد دست بردار نبود.انگارکنجکاوی نه ، فضولی اش حسابی گل کرده وتا داستان ِکارت و کیفم را نمی شنید ول کنِ ماجرا نبود. لذا يك هفته بعد ،دوباره تماس گرفت. ،تازه از دانشگاه برگشته بودم ،كه مادر به من اطلاع داد در اولين فرصت به ديدن کیا راد بروم .حس خوبی نداشتم.من يك برگ برنده در دستِ پسران حکمت، جا گذاشته بودم ،وآن كيفم بود.ترس از سپهر باعث شد به ديدن کیا بروم .بالاخره باید با او روبه رو می شدم .اگر بگويم كه دوست نداشتم او را ببينم دروغ گفته ام .من هميشه و در همه حال برای دیدنش آماده بودم .اما این بار اوضاع کمی فرق داشت .رسماً گند زده بودم به آبرویم .ماجرای کیانمهر،كيف جا مانده ام داخل ماشین که هنوز نمی دانستم دست کیست و شاید نجابتِ زیر سوال رفته ام ،دلایل محکمی برای دور ماندنم از کیاراد بود.قرار ما در آموزشگاه گذاشته شد.حوالی ساعت پنج بعد از ظهر ، بدان جا رسيدم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.ظاهرِآموزشگاه با نمای آجری آن،بسیار زیبا بود. كه در طبقه ی چهارم يك ساختمان شش طبقه قرار داشت .آسانسور خراب بود. ناچاربه بالا رفتن از پله ها شدم. بعد از رسيدن به طبقه ی چهارم ،حسابی از تک وتا افتاده بودم .دختر جوانی در را به رويم گشود .بعد از معرفی خود، به همراهش، پا به یک سالن نسبتا بزرگ كه دارای چند اتاق بود،گذاشتم . البته از شدت هيجان و ترس نتوانستم جزئیات آن جا را به خاطر بسپارم .خانم جوان كه به نظر می رسيد ،منشی آنجا باشد مرا به دفتر آموزشگاه راهنمايی كرد.یعنی نمی خواست به کیا راد آمدنم را خبردهد؟به اندکی استراحت و نفس تازه نمودن نیازداشتم .کاش کیا راد جلسه داشت و منشی می گفت :"قدری بنشین تا جلسه اش تمام شود ."اما نه از جلسه و نه از معطلی برای دیدنش ،خبری نبود .با گامهایی كه چندان از مصمم بودنشان مطمئن نبودم ،راهی اتاق شدم .قلبم به شدت می تپید و از شدت اضطراب دل پیچه گرفته بودم .تقه ای به در زده و داخل شدم .کیا راد با ديدنم از روی صندلی بلند شد .لبخندی زد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-سلام ،خوش اومدی .انتظار ديدنت رو نداشتم .فكر نمی كردم منو قابل بدونی و دعوتم رو قبول کنی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمتوجه ی کنایه اش شدم اما به روی مبارک نیاوردم ،چون جوابی برایش نداشتم .فعلا همه چیز دست او بود و من می بایست منتظر حرکت بعدش می ماندم .در جواب به لبخند کوتاهی بسنده کردم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیاراد گوشی را برداشت و سفارش کیک و چای داد .من سرپا ايستاده و با چشمانم اتاق را به امیدِ دیدن ِ کیفم رصد می کردم.البته ،كيفِ دردسر سازم. کیاراد حین دعوتم به نشستن گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-امیدوارم زیبایی اتاق، باعث شده باشه اینطورمشتاقانه ، وجب به وجبش رو رصد کنی .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir--بله خیلی...من ...راستش ،اتاق بسيار شيك و زيبايی دارین.سپس به آرامی پرسيدم :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-با بنده امری داشتین؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیا راد، طفره می رفت.مردک بازیش گرفته بود.از پدرو مادر پرسيد.اوضاع درس و دانشگاه را هم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی كه سراغ سپهر را از من گرفت ،برافروخته شدم اما خود را كنترل كرده وکلافه گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-آقا ی حكمت !بنده بايد احوال برادرم رو از شما بپرسم.نگین که ازش خبرندارین، نگین که باور نمی کنم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیا راد، در گلو خندیدو گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-نتونستم به سپهر زنگ بزنم و احوالش رو بپرسم .ترسيدم نتونم جلوی دهنم رو بگيرم ومجبور شم چيزهايی را كه خوشايند نيست بهش بگم الب.....
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگذاشتم حرفش را تمام كند گفتم:من توضيح ميدهم .......
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاينبار او صحبتم را قطع كردومحکم تشر زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-میذاشتی حرفمو بزنم ،بعد می پریدی وسطِ صحبتم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا ابروان گره خورده، نگاهِ تندی به من انداخت و بعدازچشم غرّه ای طولانی، خم شد و از زير ميز بسته ای روزنامه پیچ شده را به سمتم گرفت و ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-مجبور بودم اينجوری پنهانش كنم تا چشمِ کنجکاو نسترن بهش نيفته.میدونی که اگه در موردش کنجکاو میشد من نمی تونستم بهش دروغ بگم .باید بهش می گفتم:" این کیفِ نازنین مهام هست، راشو گم کرده اومده تو ماشینم ". ضمنا بنده به خاطر اين امانتی مزاحمت نشدم .اين قضيه همين جا تموم میشه. زندگی شخصی هر كس به خودش مربوطه .من به يك كارمند نياز دارم .شما حاضری در اين آموزشگاه كمكِ خواهرم نسترن باشی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir****
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکاش همان موقع از نازنین تمام وقایع را می پرسید .کاش همان دم می فهمید او دوست دخترِکیانمهر بوده است .این همه اطمینان به خواهرِسپهر منطقی نبود ،بود؟اوکه کیانمهر را به خوبی می شناخت .چرا علیرغمِ بودنِ کیف نازنین در ماشین ،هزارو یک دلیل برای قانع نمودن خود و تبرئه ی دختر پیش رویش تراشید، اما یکبار به خطای این دخترک نیندیشید؟ جوابش تا حدودی مشخص بود ،واقعا برای کیاراد در آن زمان این مسئله اهمیتی نداشت .نازنین هیچ کجای زندگیش نبود.صرف خواهرِ
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپهر بودن، حق ِکنکاش در امور شخصی این دختر را نمی داد.دیگر چه چیزی در این دفتر قرار بودغیرتش را هدف بگیردو با روح و روانش بازی کند؟دوباره به خود آمدوصفحه ای دیگر را ورق زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir****** *****
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیاراد، مرا چگونه دختری می دید؟او که چيزی از ماجرا نميدانست و نمی خواست بداند، زيركانه مرا محكوم كرده بود .از اينكه محبوبترين مردِ زندگيم مرا به چشم دختر سبكسر و هوسرانی می ديد احساس شرمندگی می كردم.ایکاش دوباره می شد به همان بحث برگشت و من به دروغ می گفتم کیانمهر را سرراه دیده ام سوار ماشینش شده و او مرا جایی حوالی خانه رسانده است .فقط بعد از من نمی پرسید:" چرا سراغ کیفم را نگرفته ام "؟خر که نبود می فهمید، این وسط چیزی درست نیست.همان بهتر که این بحث ادامه پیدا نکرد.با صدای کیا راد به خود آمدم كه می گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خانم مهام منتظر جواب هستم .وقت زيادی ندارم .به من و این مجموعه افتخار همکاری میدی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز این که مرا لایق همکاری می دانست هیجان زده شده بودم .من کجا و بودن در کنار کیاراد کجا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدای آرامی گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من كامپيوتر بلد نيستم .مسلما افراد واجد شرايط ديگری هستند كه بهتر از من می تونن در كنار خواهرتون باشن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیا راد با انگشت سبابه عينكش را از روی بينی به چشمانش نزديك كردو گفت :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-ميدونم اما تشخيص اينكه چه كسی واجد شرايطه با منِ . ضمناً ، نمی تونم سفارش دوست خوبم سپهر رو ناديده بگيرم .ازم خواسته تا هوات رو داشته باشم .سپس نگاه موشكافانه ای به من انداخت و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-كاش كمی از وقتت رو صرف آموختن كامپيوتر می كردی .چون بسیار کاربردی و در آمد زا
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irست .البته بهت حق می دهم سرت خيلی شلوغه و فرصت آموختن نداری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبازهم طعنه زده بود. اينبار نتوانستم جلوی زبانم را بگيرم و گفتم :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-الان خودتون گفتین:" زندگی شخصی دیگران بهتون ربطی نداره".ضمناً فکر کنم سوءتفاهم شده . من اون دختری كه شما فكر می کنید نيستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیاراد گره ای به ابروانش انداخت و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-من در موردت چه فکری می کنم ها؟تو از کدوم دخترا نیستی ؟از وقتی که اومدی مدام همینو تکرار می کنی . من در موردت چه فکری می کنم ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعجب گیری کرده بودم .یکی به نعل میزد یکی به میخ .راه پس و پیش نداشتن یعنی همین .تا دهان
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباز کردم چیزی بگویم ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-لازمه بدونی در حال حاضر درموردِ تو، هیچ فکری نمی کنم .لطفا به خاطر توضیح مسئله ای که ابداً ربطی به بنده نداره به خودت زحمت نده! خوب ؟حالا هم فقط منتظر جوابِ بله یا خیرت هستم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیعنی برای او مهم نبود که از ماجرا باخبر شود؟شاید کیان مهر،همه چیز را به او گفته بود. آه چقدر احمق بودم .چه چیز را می خواستم برایش توضیح دهم سبکسری ام را ؟او حتما همه چیز را میدانست .اگر درخواست و سفارش سپهر نبود، قطعا دلش نمی خواست مرا ببیند، چه برسد به آنکه مرا در آموزشگاه خواهرش بپذیرد و استخدام نماید. كار ،كارِ سپهر بود وگرنه کیا راد ،عاشق چشم وابرویم نبود تا پيشنهادِ کار دهد و روی پيشنهادش نيز مصر باشد.........رشته ی افكارم از هم گسسته شد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خانم مهام!حواست به من هست ؟چند بار صدات زدم انگار اینجا نیستی من منتظر جوابم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعذر خواهی كرده وگفتم :نمی تونم قبول كنم ،چون كامپيوتر بلد نيستم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیا راد با كمی خشونت غُرّید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-پيشتر نيز اين جمله رو شنيدم .شما فكر می كنی من متوجه ی كوتاهی ات در فراگيری كامپيوتر نيستم ؟دوست داری يكبار ديگه دليل در خواستم رو بهت بگم ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجملات اخيرش مرا رنجاند.به قصد ترک نمودن اتاق از جا برخاستم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیا راد با تحكم گفت:جوابی نشنيدم ،شنيدم ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمانده بودم چه كنم ؟از دست همه شاكی و عصبی بودم از دست سپهر ،کیانمهر ، خودم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیا راد افزود:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-قدم اول آموزش كامپيوتره.من فقط روزهای زوج ساعت هفده تا نوزده اینجا هستم .كه البته اغلب اوقات به يك روز در هفته میرسه .مسئوليت آموزشِ شما با نسترن هست که قبلا توجيح شده .خوب حالا می تونی تشريف ببری ديگر وقت خودت و خودم رو نمی گيرم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-یادم نمیاد موافقت کرده باشم ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-منم یادم نمیاد جواب منفی شنیده باشم و مهم تر این که یادم نمیاد قول داده باشم دهانم بسته بمونه.مردک ِدیوانه بازیش گرفته بود از یک طرف مسئله ی کیف را کم اهمیت جلوه می داد و از طرف دیگر با آن تهدیدم می نمود.دلخور بودم از اینکه او به جای من تصمیم گرفته و راهی برای ردنمودن این پیشنهاد، برایم نگذاشته بود .به من حتی مجال فکر کردن نداد. آیا حقم نبود کمی کلاس بگذارم و بگویم بگذار فکر کنم بعداً جواب دهم ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتيكه به منزل برگشتم مادر را مشتاق دانستن نتیجه ی مذاكراتم يافتم .من هم كسی نبودم كه او را منتظر بگذارم و تمام ماجرا را بدون اشاره به ماجرای کیف ، برایش تعريف نمودم .مادر هم دست به دعا برداشت و در برابر نگاه حیرتزده ام برای سلامتی پسر عزیزش دعا نمود. چون به فکر خواهرش بوده و دستش را جایی بند کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد ازاتمام امتحانات آخرين ترم تحصيلی ام كه درست بيست روز بعد از مذاكره ی من و کیا راد اتفاق افتاد به آموزشگاه رفتم .ندیدمش .حس غريبی در رگهای احساسم جاری بود.من با نسترن هيچ سنخيتی نداشتم اويك پرنسس واقعی می نمود. در حرف زدن بسیار مبادی آداب بود. برند لباس هایش را نمی شناختم .اما از جنس و طرح و دوخت پارچه میشد به اصالت برندش پی برد. نمی توانم در
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
باره ی آرايش چهره اش اغراق كنم .برخلاف انتظار ،آرايش ملايمی بر چهره نشانده بود.اما رفتارش
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبسیار سرد و بدون انعطاف می نمود.او مدير آموزشگاه بود و اختيار تام داشت ،تا آنجا را آنگونه كه قانون اجازه می دهد ،به مديريت خويش بچرخاند .کیا رادفقط صاحب ملک آموزشگاه بود .مربی من نیز دختر اخموی میان سالِ همیشه عصبی بود. بر روی رفتارش كنترلی نداشت .به خوبی آموزش نمی داد و در يك كلام من از ويندوز و مبانی آن سردر نمی آوردم .يك ماه می شد كه تحت آموزش بودم ولی از اين آموزش جز روشن و خاموش كردن كامپيوتر چيزی عايدم نشده بود .از نديدن کیا راد كلافه بودم .نميدانستم دراین يك ماه به آموزشگاه سر زده يا نه ؟من فقط دو ساعت در آموزشگاه بودم آنهم غير از زمانی بود كه کیا راد به آموزشگاه می آمد .انگيزه ای برای ادامه نداشتم .سرخوردگیِ ناشی ازیاد نگرفتن، عذابم ميداد.فكر می كردم هرگز كامپيوتر را ياد نمی گيرم .تصميم گرفتم ديگر به آموزشگاه نروم و اين تصميم با فرياد زدن خانم سلوكی مربی گرامی و بی اعصابم ، تقويت گرديد.هنگامی که نتوانستم از پس ِجواب ِسوالاتش برآيم ، او به جای راهنمایی ام گفت :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-من تابه حال كار آموزی مثل تو نديدم.مسئله ی به اين سادگی رونمی تونی انجام بدی ؟خستم کردی به خدا .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرزنش به همراه فریادی که بر سرم کشید،غرورم را، زير بارِنگاه مخفیانه ی كا رآموزانِ دیگر، لِه نمودوبغض سنگينی بر گلویم نشست.،سر بلند كرده ونگاه نسترن را شکار کردم .گویی اونيز از رفتارخانم سلوكی غافلگير شده بود، که متعجب به من می نگریست . بی درنگ از جا برخاستم .رفتن در آن لحظه بهترین تصمیم بود.در آستانه ی درب ِآسانسور کیا راد را ديدم .الان باید می آمد؟یک ماه منتظرش بودم .این شانس بود که من داشتم ؟با سلامی آهسته ،راهم را به طرف پله ها كج كرده وازآموزشگاه ،خارج شدم.سردرد امانم را بریده بود.مسير آموزشگاه تا خانه پُر بودم از واگویه های ذهنی ،خودآزاری وخود تحقیری .باید به اتاقم پناه می بردم تا دورازهر هياهو،قدری،
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاستراحت كنم .طبق معمول ،مامان ناهید نبود .او از تنهايی فرار می كرد و بيشتر وقتش را در
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجلسات ختم قرآن يا آشنایی با احكام در منزل يكی از دوستانش می گذراند.به او حق می دادم چون كسی را نداشت كه هم صحبتش شود يا از تنهاييش بكاهد.اما در آن لحظه به او نياز داشتم ،تاباگفتنِ آن چه که برمن گذشته بود،سبک شوم .کلافه از سَری که در آستانه ی انفجار بود ،به طرف يخچال رفته، دو قرص آرامبخش برداشته و همزمان قورت دادم و به تختم پناه بردم .،شلوغی خانه و صدای مادركه با خوشحالی قربان صدقه ی كسی می رفت ،مرا از خواب پراند.هنوز حوش و حواسم برنگشته بود ،که صدای سپهر،شاخک های شناسایی ام را فعال نمود. وای خدای من !سپهرم آمده بود.به سرعت از تخت پایین آمده واز اتاق به شوق دیدنش خارج شدم .کنار سارا سیندرلای باردارش نشسته بودو چای می نوشید.مادرهم با ذوق نگاهش می کرد و پدر با سارا مشغول صحبت بود.با ديدنش و آغوش برادرانه ای که برایم گشود،حالم خوب ِخوب شد .خانم سلوکی و کیا راد و آموزشگاه ،تا اطلاع ثانوی فراموشم شد. قرار بود، سپهر با بودنش ،حالِ بدم را خوب که نه، بلکه درمان کند.بیرون آمدن از آغوشش خوشایندم نبود ،اما به احترام سارا که ازروی مبل بلند شده و به انتظار احوال پرسی با من بود ،سپهر را رها کرده و به سمتش رفتم.لحظه ای،حسود شدم .سارا خیلی خوشبخت بود،که سپهر را داشت.سپهرازهرنظرایده آل به نظر می رسید.مودب ،خوش چهره،تحصیلکرده ،گرچه زود ،عصبی می شد ،اما خصلت های خوبِ ديگرش، اين عيب را می پوشاند .آنقدر حرف برای گفتن داشتيم كه تا پاسی از شب بيدار بمانيم.فردا پنجشنبه بود و بيشتر
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irادارات تعطيل بودند ،سپهر از من پرسيد :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-بچه! تو فردا بيكاری؟كلاس نداری که تا این وقت شب بیداری ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند تلخی زدم وبا آهی که از سینه بیرون فرستادم جواب دادم :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-نه فعلا ندارم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگره ای به ابروانش انداخت و گفت:فعلا نداری يعنی چی ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی به او وسپس به مادر و سارا انداختم و گفتم :چيزی نيست ،بعداً توضيح میدم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپهر که متوجه شده بود،چیزی این وسط درست نیست ، رو به سارا کردو گفت :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-سارا جان شما نبايد تا دير وقت بيدار بمونی ،قرصاتو خوردی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسارا با نگاهی به ساعت جواب داد:وای !زمان از دستم در رفته .سپس روبه مادرکردو گفت :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-مامان ناهید،اشکالی نداره من برم استراحت کنم ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادرلبخندی به روی سارا پاشید و در حالیکه پیش دستی ها را از روی عسلی ، جمع می کرد با گفتن ِ"با من بیاعروس گلم"،از پذیرایی خارج شد .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحالا من و سپهرتنها بودیم .پدر، هم به اتاقش رفته و مشغول استراحت بود .بعد از رفتنشان سپهر پرسيد: آموزشگاه نمیری ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-تا امروز می رفتم ولی دیگه نمیرم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-چرا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشانه ای بالا انداخته و گفتم :چی بگم ؟یه خُل و چِل ِبی اعصاب استادم بود ،هیچی یاد نگرفتم ازش ،سَرَمَم داد زد ،منم اومدم بیرون .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپهر متفكرانه پرسيد:چرا به کیاراد چيزی نگفتی ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقيافه ی حق به جانبی گرفته و گفتم :مگه ایشون پیداش میشه اون جا ،تا بدونه چی به چیه ؟فقط امروز اومد. دم آسانسور داشتم میومدم خونه دیدمش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپهردر حالی که چانه اش را می خاراند ،فکرش را برزبان راند:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بعيد می دونم کیا تا حالا پیگیری نکرده باشه ،میخوای باهاش حرف بزنم ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-نه بابا ، چی میخوای بگی بهش ؟ارزشش رو نداره.یه آموزشگاه دیگه میرم .بالاخره باید این سوادِ کوفتی رو یاد بگیرم دیگه .فرقی نمی کنه کجا باشه .این جا نشد جای دیگه .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگفتگوی من و سپهر تا نزديكی های صبح ادامه داشت ،در طی اين مدت او چند بار به اتاق همسرش سركشی كرده بود تا از سلامتش مطمئن شود .از اين همه توجه ی سپهر به سارا حسوديم شد .دوست
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irداشتم كسی هم در كنارم می بود و نگرانم می شد .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصبح روز بعد ،سپهر به ديدار کیاراد رفت . مادر خبرش را به من داد.چون تا لنگ ظهر خواب بودم و نفهمیدم سپهر کی بیرون و کجا رفته است.وقت، ناهار برگشت .کنجکاو بودم بدانم ،من هم موضوع صحبتشان بودم یا نه ؟خودم از سپهر خواسته بودم چیزی به کیا راد نگوید، اما تعارف کرده بودم .کاش در مورد من هم صحبت می کردند.هر چه منتظر ماندم سپهر پیامی از کیا راد داشته باشد بیهوده بود.يك هفته ای كه او وسارا ميهمان ما بودند ،به سرعت و به خوشی سپری گرديد.دوست نداشتم به خانه برگردند .اصرار كردم بيشتر بمانند اما سپهر كار خود و وضعيت همسرش را بهانه ای برای رفتن قرار داد و مرا مجاب نمود كه رفتنشان لازم و واجب است .سارا كه اين همه اصرار مرا به ماندنشان ديد ،پيشنهاد داد كه من نیزبا آنها بروم .از این دعوت ذوق کردم و لبانم کش آمد.اماقبل از این که دهان باز کنم ، سپهر پيشدستی نمود و گفت :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-نه سارا جان ،نازی كار داره نمی تونه بياد .در ضمن پدرو مادر هم تنها هستن .لازمه کسی مراقبشون باشه .ان شاءالله همه با هم، میان خونمون،تا در خدمتشون باشيم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز رفتار عجيب سپهر جا خوردم.انتظار این بی مهری را از او نداشتم .دلخور شده ،اما به روی خود نیاورده و بغضم را به سختی فرو دادم. ،سکوت سنگین خانه با رفتنشان آزارم می داد.مادر به سمت تلفن پا تند کرد و پدر روزنامه اش را از روی میز برداشت ،می دانستم ،به نوعی خود را سرگرم می کنند،تا،این حجم از دلتنگی را تحمل نمایند.بی توجهی شان نسبت به من باعث شد به اتاقم پناه برم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتا خود را با دیدن فیلم یا خواندن کتاب یا شاید زنگ زدن به شیرین سرگرم کنم .دو روز بعد ازرفتن
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپهر،من بودم و سبزی هایی که قرار بودپاک کنم و گوش بیچاره ام که سرگرم شنیدن صحبتهای مامان ناهید در مورد ازدواج بود.سرم از نصايح او درد می گرفت .هميشه يك سری جملات تكراری را به خوردم می دادمثلِ :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-"مادر جان تو بايد بيشتر به خودت برسی .حالا مثل گذشته نيستا. پسرها به ظاهر اهميت زيادی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیدن.وقت صحبت با پسرها لجبازی نكن .عصبانی هم نشو .هيچ كس از زن غُر غُرو خوشش نمیاد ببین همین دختر".....
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزنگ تلفن مجالی داد تا مادر قدری به خود استراحت دهدو تدریسش را متوقف نماید. صدای کیا رادو لحن گرم و دلنشینش به هنگام احوال پرسی ،مرا از آشپزخانه جدا نمودو به دنیای با او بودن کشاند. بدون مقدمه از من خواست تا بعد از ظهرهمان روز، به ديدنش در آموزشگاه بروم.،خواستم به او كم اعتنايی كنم ،اماتاثیر صحبت های مادر و حتی میل بی پایان ِدل ِاحمقم به دیدنش ،مانع مخالفتم شد.هر جا پای کیا راد وسط بود قطعا کرکره ی مغازه ی عقل ومنطقم پایین کشیده میشد .ساعت چهار بعداز ظهر، به آموزشگاه رسيدم ،به جز منشی نسترن ،كسی آنجا نبود .با هماهنگی وی پا به دفتر گذاشتم .کیا راد ،پشت به در اتاق بر روی صندلی نشسته بود و از پنجره بیرون را تماشا می کرد.با ورودم ،صندلی را چرخاند و به احترامم از جا برخاست .به گرمی احوالپرسی نمود.سپس با نگاهی به سرتاپایم ، لبخند زیبایی تحویلم دادوگفت :مثل اينكه تعطيلات بهت ساخته....
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه حرفش ادامه ندادو سكوت كرد .در اين سكوت ،نگاه عميقی به من انداخت و به فكر فرو رفت . از شرم سر، پايين انداخته و با پوتينهايم بازی می كردم .دوباره لب به سخن گشود .سرم را بالا گرفتم .پليور آبی نفتی بسيار زيبایی به تن داشت كه نوارهای قرمز روی شانه هايش به زيبایی آن می افزود
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرنگ پليور با چهره اش تناسب بسياری داشت و بر جذابيت صورت كشيده و مغرورش می افزود.اينبار عذرخواهی نمودو گفت :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-ببخشيد سرپا موندی .خواهش می كنم بشین.راستش رو بخوای ، بابت خانم سلوكی بسيار متاسفم .او اجازه ی توهين به شما يا كس ديگه ای رو نداره. اما سربسته بگم که بار مشكلات زيادی رو به دوش می كشه وبسيار تحت فشاره... به هر حال ديگه اينجا نيست .مربی جديدی بهت آموزش میده .این دفعه از امتحان عقب افتادی و بايد با كار آموزای ترم آينده امتحان بدی.از امروز آموزشت شروع میشه.مشکلی نیست؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمودبانه عذر خواهی كرده و گفتم :ببخشيد آقای حكمت ،من نمی تونم و نمی خوام این جا باشم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-لطفا وقتت رو هدر نده ،زود برو کلاس شماره پنج .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمانطور که سرم را پایین انداخته و چشم به زمین دوخته بودم گفتم :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-دلیل اصرارتون رو نمیدونم . ،چرا اصراردارین اینجا باشم ؟یعنی ..این جا ....آموزش ببینم؟بار اول به خاطر برادرم قبول كردم .اينبار لزومی نمی بينم كه دوباره به اينجا برگردم .میخوام یه آموزشگاه دیگه برم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-كامپيوتری كه باهاش کار می کنی سفارش جدیدمونِ .اون قبلیا،تعمیر درست و حسابی میخوان . ،لطفا برو سرکلاست و......و..از.... اينكه دعوتم رو قبول کردی و اومدی ازت ممنونم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهاج و واج مانده بودم كه چه كنم .او جوابم را نداده واز جانب من تصميم گرفته بود و مجالی برای عذرو بهانه هم نمی داد ،.دچار رودر بايستی شديدی شده بودم .نمیدانم چطور شد که برای بار دوم پیشنهادش را قبول کردم و با گفتن از ديدنتون خوشحال شدم از او خداحافظی نمودم تا در کلاس شماره ی پنج حاضر شوم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزمانی كه وارد کلاس شدم مربی ام هنوز نيامده بود. كامپيوتر را روشن كردم. کیا راد، راست می گفت ،اين كامپيوتر با آن يكی تفاوت بسياری داشت وسرعتش نيز بالا بود.نگران بودم .نگران از اينكه اگر اين مربی هم از من نااميد شود چه كنم ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای تك سرفه ای مرا به خود آورد .نگاهی به پشت سرم انداخته ودر كمال تعجب کیا راد را ديدم ،كه با دفتر قهوه ای کوچکی ، در دست به سمتم می آمد .دفتر را بر روی ميز گذاشت و خود به سمت صندلیِ طرف دیگر میز رفت .آن را برداشت و كنار صندلی ام قرار داد و بر روی آن جای گرفت.قبل از اينكه چيزی بگويم ،رو به من کرد وبا لبخندی که روی لبانش به زیبایی نقش بسته بود ،گفت :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-کیا راد حكمت ،مربی جديدت هستم .نه دوست ونه آشنای خانوادگی . مجوز تدريس در آموزشگاه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدخترانه رو ندارم .اما به دليل اينكه در اين ساعت هيچ كار آموز ديگری در آموزشگاه برنامه نداره ،می تونم برای تدريس ، كنارت باشم .دوست دارم وقت شناس باشی .به موقع بيايی و بری و قدر اين لحظات را بدونی .چون تمام تهران رو بگردی استادی بهتر از من پيدا نمی كنی .قهرومهر هم نداریم .من از وضعيت آموخته های قبلی ات خبر دارم .هرچه ياد گرفتی،بریز دور.قصد ندارم، وقتت رو با مباحث تئوری هدر بدم .كتاب هست بگير و بخون .من به مباحث كاربردی اهميت زيادی میدم.یه جورایی مرد عملم ...حین گفتن جملات و شرح قوانین همان لبخندش به خوبی لبانش را همراهی می نمودند و گاهی با چشمکهایش تایید گفته هایش را از من می طلبید.او می گفت و می گفت و من ، به جای دركِ شنيده هايم به او می انديشيدم .به او و فقط به او .آخ چه فرصت خوبی پیش آمده بود .انگاروسطِ سناریوی یک فیلم یا قصه ی یک رمان عاشقانه فرود آمده بودم. از همان هایی که استاد و شاگرد عاشق هم می شوند.کیا راد کنارم بود.همراهم بود تاپا به پایم درآموختن کامپیوتر یاریم نماید. نمی شد باور كرد. کیا رادمی خواست به من آموزش دهد؟به من ؟ بارها منتظر چنين لحظه ای بودم، تا به کیا رادنزديك شوم ،اِغفالش كنم و با او ازدواج نمايم.البته اين خوشحالی همراه با دلهره نيز بود. دلهره از اينكه نتوانم قابليت هايم را به او نشان دهم ،در يادگيری كم بياورم و کیا راد را از خود نااميد نمايم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیا راد ،به راستی معلم خوبی بود. به من فرصت آزمون و خطا می داد .فقط يك ساعت تحت تعليم او بودم وبعدِ رفتنش به تمرين و تكرار می پرداختم .عشق دوران نوجوانيم سر به طغيان نهاده و عذابم می داد .بودن در کنارش ،نفس کشیدن در هوایش ،هورمون های زنانه ام را تحریک می کرد اما ، سنگينی ،وقار و نجيب بودن این مرد راه خطا را بر من می بست .در تمام مدت آموزش يك بار هم از بحث درس خارج نشد و من مجال صحبت در باره ی موضوعات متفرقه را پيدا نكردم .او با برادرش تفاوت های بسياری داشت. قسم می خورم اگر کیانمهر جای کیا راد بود ،در این مدت بار ها و بارها با بهانه و بی بهانه لمسم نموده بود.يك هفته ای از آموزش من دراین آموزشگاه می گذشت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.كم كم به رفتارش به عنوان يك مربی عادت كرده و ترسم ريخته بود. درس را بهتر از قبل فرا می گرفتم ،اما قادر به كنترل احساس درونم نبودم .دائماً با عقل و احساسم می جنگيدم.کیاراد، خواستنی، ولی دور از دسترس بود.مگر می شد کنارش باشی و از عواطف و احساست چیزی بروز ندهی ؟می شد .جذبه ای که کیاراد داشت مانع میشد، سرسوزنی از احساسم را بروز دهم .البته به شخصه دلبری هم بلد نبودم .اصلا نمیدانستم چطور با جنس مخالف حرف بزنم تا به چشمشان آمده و بر دلشان بنشینم.پس مقصر خودِاُمُّلَم بودم که نمی توانستم برای جلب توجه ی او کاری انجام دهم . سومين هفته از آموزشم نیز،با محبوبم سپری شده بود .آن روز نيز مثل هميشه با خوشحالی ،شور و شوق و اشتياق واردِآموزشگاه شدم تا ببینمش من به این دیدارِ،هرچند کم، مبتلا بودم .کیا راد هميشه زودتر ازمن به كلاس می آمد.اما نبود .ندیدمش .ترسیدم مبادا نباشد.نیاید.با قدمهایی لرزان به سمت صندلی رفتم تا بنشينم ،هنوز كاملا جا به جا نشده بودم كه خانم سرمد، صدايم زد و گفت :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-امروز آقای حكمت تشريف نمیارن .خواستن به شما اطلاع بدم كه فردا هم نمیان. سپس به سمتم آمد .برگه ای را به دستم دادو گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-اين تكليف شماست .قبلا با من هماهنگ كرده بودند .هر وقت نتونستن بيان ،بهتون تکلیف بدم،تا بیکار نمونید و تمرین کنید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبی میل بودم .کیا راد نبود تکلیف به چه کارم می آمد؟با چه شورو اشتیاقی آماده شده بودم . چه وسواسی برای انتخاب لباس داشتم .خواستم بهترین خودم باشم ،تا دیده شوم .سرخوردگی عایدم شدو خستگی برپیکر شورو اشتیاقم نشست و آن را تبدیل به آهی نمود که از سینه خارج گردید.در تنهاترین حالت ممکن ،مشغول تمرين بودم كه صدای نسترن مرا به خود آورد :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-پس اين شمایی كه با كامپيوتر من مشغولی .دوست داشتم بدونم کی ، برنامه هامو به هم می ريزه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه عقب برگشتم وبا نسترنی طلبکار روبه رو گردیدم که تاب نگاه خیره اش را نداشتم ،با ناراحتی دهان باز کرده و گفتم :آقای حکمت گفتن از این استفاده کنم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوزخند نسترن به قدر کافی روی اعصاب بود که با همان ژست حق به جانبش ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-آقای حكمت،آقای حكمت!،نميدونم با دلسوزيهای بيجای برادرم چیکارکنم ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-اگه ناراحتين كامپيوتر ديگری به من نشون بدید.تا باهاش تکالیفم رو انجام بدم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنسترن پشتِ چشمی نازك كرد و گفت :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-اين كامپيوتر ديگه به درد من نمی خوره . فردا بهترش به دستم می رسه .به كارت ادامه بده .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتحقیرم کرده بود.این تحقیر را برنمی تابیدم .اما کیاراد را چه می کردم ؟اگر از او، حساب نمی بردم ،اگر پايبندش نبودم ،بار دیگر فرار کرده و آموزشگاه را برای هميشه ترك می كردم . ولی این بار با دفعه ی قبل فرق می کرد .مربی ام کیا راد بود، نه ،خانم سلوکی ،که قهر کنم و دیگر بدان جا نیایم.من به کیاراد عادت کرده بودم.اگر بار ديگر اينجا را ترك ميكردم ،شايد ديگر هيچ وقت او را نمی ديدم .بعد از انجامِ تكاليف از كلاس خارج شدم .منشی صدايم زد و تذكر داد كه فردا برای حل تمرين بروم .چشمی گفتم و از در آموزشگاه بيرون آمدم .خواستم از آسانسور استفاده كنم ،همينكه در گشوده شد ،کیانمهر،داخل کابین ظاهرگشت.با ديدنش، هُل شده، سلامی لب زدم و منتظر ماندم تاخارج شود.اما او قصد بيرون آمدن نداشت .لبخند به لب داخل کابین آسانسور ایستاده ومانع از بسته شدن ِ در، تماشایم می کرد. انگار منتظر بود تا من هم داخل شوم .کلافه ،پفی کشیده و سپس نفسم رابا حرص بیرون فرستادم و بدون فوت وقت، راهِ پله هارا در پيش گرفته وبا عجله خود را به خیابان رساندم.انگارآنها از نيامدن کیا راد باخبر بوده و با هدف قبلی پای به آموزشگاه نهاده بودند.از رفتارشان نيز مشخص بود از سر به سر گذاشتن و تحقیرم لذت می برند.اما با بودن کیا راد، جرات بروزچنین رفتارناپسندی رانداشتند.نمیدانم، شاید هم تَوَهُّم زده و آمدنشان در روزی که کیاراد در آموزشگاه حضور نداشت کاملا اتفاقی بود.سردردی که دوباره میهمانِ وجودم شد تا روزبعد نيز ادامه داشت.رغبتی برای رفتن به آموزشگاه نداشتم .مادر نيز كه متوجه ی سردردم شده بود خواست نروم .اماچون کیاراد برايم مشق شب تدارك ديده بود، ناگزير به رفتن بودم.،ديرتر از معمول به
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآموزشگاه رسیدم .سردرد،چنان پتک برسرم می کوبیدوگاهی درد را به چشم چپم می کشاند. .تصميم داشتم نيم ساعته حل تمرين كرده و به خانه برگردم .چون آسانسور باعث تهوع ام می شد، به آرامی از پله ها بالا رفتم .از دوباره دیدنِ نسترن ، حس خوبی نداشتم .ترس بودن ِکیانمهر درآموزشگاه هم ،رهایم نمی کرد. با ديدن خانم سرمد لبخندی زده و سلام كردم .او به جای جواب گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-كجا بودی؟چقدر دير كردی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبی حوصله گفتم :لطفا برگه ی تكليف رو بديد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخانم سرمد سرش را به سمت دفتر آموزشگاه چرخاند و گفت: آقای حكمت منتظرته .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفكر كردم منظورش کیانمهر است .حرفش را نشنيده گرفته و گفتم:لطفا برگه رو بديد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخانم سرمد گوشی را برداشت و گفت:آقای حکمت! خانم مهام تشريف آوردن ،به كلاس راهنمايی شون كنم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن تازه متوجه شدم و گفتم :با آقای کیا راد حكمت صحبت می كردين؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخانم سرمد که تازه گوشی را سرجایش گذاشته بود سری تکان دادو گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir--بله. خیلی از تاخیرت دلخوره دختر جان .چرا دیر کردی ؟تو که میدونی آقای حکمت زیادی آن تایمه .بیا ! اينو بگیرو برو سَرِتمرینت .بعدش هم می تونی بری .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپس برگه ای به دستم دادودوباره گوشی را برداشت و شماره گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبسيار ناراحت شدم .کیا راد نمی خواست مرا ببيند؟مگر چه کار بدی انجام داده بودم که، به آقا برخورده بود؟برگه به دست در حال نگریستنِ تکالیف، به فکر فرو رفتم و به واکاوی این بی محلی کیاراد پرداختم .وقتی جوابی نیافتم ،به آرامی قدم برداشته و به کلاس رفته و به تمرین پرداختم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتمرکزم به حداقل رسیده بود ودرگیری ذهنی ام حدو مرزنداشت. خود آزاریِ مزمنِ دوباره به سراغم آمده بود.کار همیشگی ام بود. من به این خوددرگیری، مبتلا بودم .صدای باز شدن در اتاقش كه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرست روبه روی اتاقم بودرا شنيدم و جرات نكردم به عقب برگردم(صندلی ام پشت به در ورودی قرار داشت) .هرچند دلم برای ديدنش پر می كشيد.سردرد وتهوع از يك طرف و نديدن کیا راد از طرف ديگر حالم را بدترکرد.احتياج به تخليه معده ،مرا از جا پراند و روانه ی سرویس نمود.با اين تخليه حالم بهتر شد .اما اعتماد به نفسم را از دست دادم .ترسیدم حالم بدتر شودو کسی نباشد تا به دادم برسد.دلم خانه و مامان ناهیدم را می خواست .به سمتِ خانم سرمد پا تند کردم و از او خواستم برايم تاكسی خبر كندوهمانجا روی اولین صندلی کنارش نشسته و چشمانم را بستم .نمیدانم چه در چهره ام دید،که نگران پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-چی شدی دختر؟ ؟فشارت افتاده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجوابی ندادم ، به سرعت از جا بلند شد و به طرف آبدارخانه رفت .تلفن پياپی زنگ می خورد و كسی نبود تا جوابگو باشد.صدای بوق ممتدِ تلفن سکوت آموزشگاه را می شکست و به تشدید میگرنم دامن می زد.درِ اتاق کیا راد باز شد .ناخود آگاه چشمانم را گشودم و کیا راد را در آستانه ی در ديدم .خشمگين به نظر می رسيد.با صدای بلندی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خانم سرمد چرا به تلفن جواب نمی دین؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمتم برنگشت تا سلام بگویم .انگار مرا نمی دید.با این حال سلام آرامی گفتم که از شنیدن آن توسط کیاراد مطمئن نبودم .خانم سرمد با عجله بيرون آمدو گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-ببخشيد آقا! داشتم برای خانم مهام آب قند درست می كردم .مثل اينكه فشارشون افتاده .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیا راد كه تا آن موقع ،عمداًمرا ناديده گرفته بود،خیره نگاهم کرد.دستپاچه شده ،دست لرزانم سمت روسری رفت و آب در گلویم جمع شد .سعی در قورت دادن آن نموده و با بدبختی سلامی دوباره لب زدم . با سر جواب سلامم را داد و دوباره از من رو برگرداندو به خانم سرمد گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-بعد از اتمام كارتون ،صورتحساب خريدهای ديروز رو برام بيارین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپس به اتاقش برگشت و در را پشت سرش بست.خجالت می كشيدم به خانم سرمد بگويم آب قند حالم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرا بدتر می كند ،اما برای اينكه دلش را به خاطر نخوردن آب قندی كه اين همه برايش سرزنش شنيده بود نشكنم ،چند جرعه، به زور خوردم و دوباره در خواست تاكسی نمودم .هنوز تكرار درخواستم به پايان نرسيده بود، كه کیا راد، دوباره از اتاق بیرون آمد .این بار گویا ، قصد خارج شدن از آموزشگاه را داشت .كتش را پوشيده و كيف دستی اش رانيز برداشته بود.روبه من كردو گفت :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-داخل اتومبيل منتظرتم. زود بیا .کارام زیاده. مثل بعضی ها بیکار نیستم .کلی کار سرم ریخته .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشدت طعنه اش،لرزبر تنم انداخت.در شرایطی نبودم که نصیحت بشنوم . کمی دیگر نصیحتم می
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکرد تمام آن پند و اندرز را بالا می آوردم . در آن لحظه دوست داشتم در اتاقم باشم و قدری بخوابم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irميگرن عاشقی را از يادم برده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا ديدن ماشين حالم بدتر شد ،همان ماشينی بود كه با کیانمهر به گردش می رفتم . از فرط خجالت چشمهايم را بستم تا مجبور نباشم به سوالهای احتمالی کیا راد جواب دهم .آیا به خاطر تاخیری نیم ساعته ،سزاوار این همه بی اعتنایی و سرزنش بودم ؟راه چرا تمام نمی شد؟تاب بودن درکنارش با شرایط میگرنی را نداشتم .هوای داخل ماشين خفقانِ بدی داشت.تهوع باعث شد او ماشین را به کناری براند و من ،بی توجه به عبورِرهگذران هر آن چه در معده داشتم بالا آوردم .سر که بلند کردم، کیا راد با جعبه ی دستمال کاغذی کنارم ایستاده بود.دستمال را، بعد از مکثی اندک، روی اجزای صورتش، برداشتم،دیگر عصبی نبود.گره ی ابروانش نیز ناپدید شده بودند. اما نگاهش خوانا نبود.هیچ سیگنالی از آن نگاه خیره نگرفتم .من این مرد را ،بلدنبودم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروی صندلی که جای گرفتم ، با تاکید گفت :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-اول درمانگاه میریم بعد خونه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر حالی که دستم را به پیشانی گرفته و ماساژ می دادم شاید از دردش کم شود ،آهسته لب زدم :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-نه! ممنون ،خوب میشم .اولین بار نیست که ،میگرنم عود می کنه .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر حالِ روشن نمودن ماشین گفت :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-میدونم اولین بار نیست و قطعا آخرین بار هم نخواهد بود. بشین بذار کارمو بکنم . از کارو زندگی افتادم ،لا اقل سردردت خوب بشه بگم، کار مفید امروزم سلامتیِ خواهر دوستم بوده .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمی دانستم خواهر سپهرهستم.لازم نبود دلیل این توجه رو هر بار به من یاد آوری کند.من کجا و عاشق شدن کیا راد کجا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تزريق آمپول سرحال شدم ،سِرُم هم، پیشنهاد دکتر بود. اما زیر بار نرفتم و خوشبختانه با همان آمپول بهتر شدم .خارج ِدرمانگاه ، نگاهِ کیا راد از ساعت کنده نمی شد.تلفن همراهش هم ،هرچند دقیقه یکبار زنگ می خورد و کلافه اش کرده بود .به هیچ تماسی هم جواب نمی داد.به خانه که رسیدم تشکری کرده و اورا به داخل دعوت نمودم .دستم به دستگیره نرسیده به حرف آمد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- امروز نوبت فيزيوتراپی داشتم .فقط به خاطر تو اودم تامیزان مسئولیت پذیریت رو بفهمم .اگر نمیومدی ،ناامیدم می کردی . دوباره دیر کنی جریمه میشی.فردا هم استراحت کن .نیا!تا بهتر شی. خواستی بيای هم ، خبرم كن.در مورد درمانگاه چيزی به مامان ناهید نگو! نگران میشه .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمی گفتم وبعد از تشکری دوباره،از اوخداحافظی كردم .کیاراد نيز لبخندی تحويلم دادو به سرعت از آنجا دور شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر مشغول بافتن شال گردنی برای دردانه اش ، سپهر بود، با ديدن رنگ پريده ام گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-هنوز خوب نشدی ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسربالا داده و به اتاقم رفتم ،تاکمی بخوابم .صبح روز بعد كه از خواب برخاستم ،خوب و سرحال بودم .بعد از خوردن صبحانه ،به دوستِ دوران دانشگاه كه خيلی به او اعتماد داشتم ومحرم اسرارم بود زنگ زدم او خواب آلود پای تلفن آمد و بعد از شنيدن صحبتهای تندو بی وقفه ام ،به من اطمينان داد كه رفتارهای کیاراد،یعنی علاقه به من و معتقد بود بايد منتظر بمانم و به اصطلاح دندان روی جگر بگذارم تا علاقه اش را برزبان بیاورد.من مثل شیرین مطمئن نبودم ،و به او گفتم به خاطر سپهر، کیا راد ،هوایم را دارد و کمکم می کند. بعد از مكالمه ام با شيرين، کیا راد ،را از رفتنم مطلع
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمودم .دوریش قابل تحمل نبود، بايد او را می ديدم، تاقدری آرام بگیرم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدچارِ وسواس شده بودم .بارها پای آينه رفته ولباسهايم را تعويض نمودم در نهايت با همان پوشش روز گذشته به آموزشگاه رفتم .بعدِ وارد شدن نسترن را ديدم .خدای من،امروز چه آرايش تندو زننده ای داشت .مانتوی جذب و كوتاه و کفش های پاشنه بلندو شلوارکوتاهی که ساق پای خلخال دارش را سخاوتمندانه به تماشا می گذاشت ،از او یک آدم دیگر ساخته بود.به جز شب عروسی کیا راد،هيچ وقت ندیده بودم این گونه لباس بپوشد.زود رسیده بودم ،کیا راد، هنوز نيامده بود.نگران نیامدنش بودم .بودنِ نسترن نشانه ی خوبی نبود.اگر امروز هم کیا نمی آمد جواب دلم را چه می دادم ؟ .به طرف خانم سرمد پا تند کردم و از کیا راد پرسيدم. او با مهربانی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-قدری دير تشريف میارن. امروز بازرس میاد. شما برو سرکلاست .یه کم تمرین کن،خدارو شکر که حالت بهتر شده .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی به این محبتش زدم وبه خاطر آب قندی که به خوردم داده بود، تشكر كرده و به كلاس رفتم.گویا نسترن منتظرم بود، که با ديدنم گفت :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-می تونی کمکم کنی ؟یه سری پرونده ی ناقص دارم. یه کم کار دارن باید تکمیل شن .خانم سرمد سرش شلوغه .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگار سعادت بزرگی نصیبم شده بود که بی درنگ قبول كرده و با او به اتاقش رفتم و مشغول بررسی پرونده ها شدم.تحقیر آن روز گویا فراموشم شده بود که حالا درخواستش را بدون معطلی پذیرفته بودم .كارم نوشتنِ اسامی پرونده های ناقص بود.نسترن ،حین کار ساکت نماند.ابتدا از کیا راد و دليل محبتش نسبت به من پرسيد وجوابم جز این که او، دوست صميم برادرم است چیزدیگری نبود. ميدانستم قانع نشده ،نگاهش که چنین می گفت .او به خوبی از روابط سپهر و کیا راد آگاه بود .چیزی که دستگیرش نشد، رشته ی كلام را به دست گرفت و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-رخساره جون،دوست داره کیا ،دوباره سرو سامون بگیره ، خودِکیا هم بی ميل نيستا ،مريلا خواهر
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخانمِ سابقش ،دخترخوبیه ، اما رخساره با اونم مخالفه .مريلا صد برابر از مريم زيباتره ،دانشجوی دکترای روان شناسیه و بسیار.....
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهنوز حرفش که بوی هشدار می دادویک جور پا از گلیمت درازتر نکردن بود، تمام نشده ، كه تقه ای به در خوردومتعاقب آن کیا راد وارد شد به محض دیدنم ، با اشاره به ساعت روی دستش گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خانم مهام !شماالان بايد،سَرِ کلاس باشی، اينجا چیکار می کنی ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irضمن صحبت با من ،نگاه اجمالی به نسترن انداخت .گره ی ابروانش محکمتر گردید .دوباره مخاطبش من بودم که سرزنش های قبل را ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-اين چندمين باره كه غيبت می كنی ،قرارمون چی بود؟اگر واقعا تمايلی به يادگيری نداری ،وقت من و خودتو، نگیر .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبستن در اتاق مصادف بود با بهت سنگین و غروری جریحه دار شده . از نسترن خجالت کشیدم. بغض دوباره در گلويم ، جا خوش کرده بود به گمانم ،کمک نمودن به خواهرش باعث خوشحالی اش می شود. اما خوشحالی پیشکش ،غرورم شکسته شده بود. اينبار،دیگر، نتوانستم جلوی اشكهايم را بگيرم و زارو زار گريستم .نسترن نتوانست آرامم كند،عذاب وجدان داشت انگار.نگاه پشیمانش که چنین می گفت .وقتی يك دل سير گريه كردم .از اتاق به قصد شستن صورتم خارج شدم .ریمل پخش شده دور چشمانم ،و کرم پودر ماسیده روی ،صورتم ردِّ اشک را به خوبی نشان می داد.پاک کردنشان خیلی طول کشید.دوست نداشتم كسی مرا این گونه آشفته ببيند.بعد از تمیز شدنِ نسبی صورتم ،به کلاس رفتم تا وسايلم را بردارم و بروم .کیا راد پشتِ كامپيوتر بود.اعتنایی نكردم .او مرا به شدت رنجانده بود.دستم را به طرفِ كيفم دراز كرده تا آن را بردارم و به منزل برگردم .اما اوبدون چشم گرفتن از مانیتور،به سرعت دستش را بر روی كيف گذاشت و اجازه نداد آن را بردارم و با لحن ملايمی که از عصبانیت چند لحظه پیشش خبری نبود گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-لطفا بشين!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمین؟ اوج ِعصبانیت من، همین قدر بود که بلافاصله اطاعت کنم وروی صندلی بتمرگم؟ همین قدر
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحقیرو ضعیف؟همین قدر بی شخصیت ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحظه ای سرش را به طرفم چرخاندودوباره نگاهش را به مانیتور دادو گفت :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-دلیل داشتم ،سرت دادزدم .اما حقِ اینکارو،نداشتم .امیدوارم درکم کنی .امتحانت نزدیکه .امتحانات فنی حرفه ای شوخی ندارن.از دست نسترن دلخورم ،جورش رو هم تو کشیدی .حالا قهر نکن ،غصه خوردن هم ممنوع !میدونم این غم ،تو دلت بمونه ،میزنه به سَرِت، اون وقت باید دوباره ببرمت درمانگاه.به دنبال این حرف در گلو خندید وپرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-دروغ میگم، بگو دروغ میگی ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز این توجه اش ،دوباره بغض کردم .لبخندروی لب و اشک در چشمم پارادوکس عجیبی شده بود.این لعنتیِ جذّاب، بالاخره،غيرمستقيم وبا كش وقوس فراوان ،عذرخواهی كرده بود.منتظرجوابم نماندوادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بزک دوزکِ نسترن ،خون رو به مغزم نرسوند.اگه نمی شناختمش زیاد مهم نبود .اما خودم این بچه رو بزرگ کردم . زیر و بم اخلاقش دستمه ،میدونم ،برای این کارش دلیل دارها ،اما دلیلش هرچی که باشه ، قانعم نمیکنه .البته قانع کردن یا نکردن من مهم نیست .خودِنسترن میدونه که چی به صلاحش هست و چی نیست .پس عصبانیتم به جا نبوده وبدتر این که تورو به جاش دعوا کردم .حالا هم دلت رو با من صاف کن و بیا به درسمون ادامه بدیم،جوجه اردک سپهر .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا چشمانی گرد شده از جوجه اردک گفتنش به او نگریستم و کیا در حالیکه لبخند زیبایی برلبانش
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنشانده بود و گفت :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-خیلی وقته این جوجه اردکِ نشسته روبه روم رو ، می شناسم . اسمت رو نمی دونستم سپهر همیشه بهت می گفت جوجه اردک .شب عروسی برادرت تازه اسمت رو فهمیدم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز دست سپهر شاکی بودم .اما چندان مهم هم ،نبود،هدف به چشم آمدنم بود.به دست آوردنش بود،خواه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجوجه باشم ،خواه نازنین. لحن آرام و مهربان کیا راد، مرا به خلسه ای شیرین فروبرد،دوباره جراتِ گشودنِ بال های عشقم را برای پرواز در آسمان دلش پیدا کردم . ،شاید این بارمرا می دید.این حق انتظار برایم محفوظ بود .باید منتظر می ماندم .این مرد وقتی مهربان بود خواستنی تر هم می شد و من جان می دادم برای این همه مهربانی و توجهش نسبت به خودم.در گیرو دار این حس زیبا ،گریز به گذشته و دوستی با کیان مهر ، حلاوت این همه ذوقِ ناشی از مهربانی و توجه کیاراد را کوفتم کرد.معصوم نبودم ، آلوده دامن هم .اما این حماقتِ لعنتی هرازگاهی، مانند پتک بر سرم کوبیده میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-نازنین حواست به من هست ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدای کیا راد به خود آمدم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-ها؟ببخشید .حواسم نبود .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-میگم ،هفته ی بعد امتحان داری .از حالا تا هفته دیگه، فقط و فقط آموخته ها را تمرين و تكرار می كنيم .اگر اشکالی داری بپرس .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنام امتحان مراترساند.البته بيشتر به خاطر رودر بايستی كه با کیا راد داشتم، نگران بودم گند بزنم .اما از آنجاییکه ،آموزشِ کیا راد منحصر به فرد بود، توانستم در آزمون عملی، نودو هشت درصد وتئوری نود درصدامتیاز كسب نمايم .وقتيكه خانم سرمد نتيجه را به اطلاعم رساند، از خوشحالی بال در آوردم .دلم در آن لحظه کیاراد را خواست و برای صحبت با او بيتاب و بيقرار بود. به بهانه ی تشكرهم که شده ، بایدبه او زنگ می زدم. با گرفتن شماره ی همراهش ، قلبم به شدت می طپيد .بعد از چند بوقِ پياپی صدایش را شنيدم. نفسم بند آمده بود سلامی كرده و احوالش را پرسيدم او به آرامی جواب سلامم را دادو باگفتن:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- كلينيك هستم بعدا بهت زنگ می زنم مكالمه را به پايان رساند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبيقرار تر از آن بودم كه منطقی فكر كنم،دچارهیجانِ آنی شده بودم ،هر چه با دا باد،بايد او را می ديدم و می گفتم دوستش دارم .دوباره شماره اش را گرفتم اينبار به تندی جوابم داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-گفتم كه زنگ می زنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز تک و تا نیفتاده وآدرس كلينيك را پرسيدم.کیارادبا اندکی مکث پرسيد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-چطور مگه؟چيزی شده ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-نه! فقط ميخوام بدونم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمکثی کرد و سپس بی میل ،نام كلينيك وخيابانش را گفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچرا این قدر، خود را دم دستی کرده بودم ؟چراپشت کارهایم اندکی غرور و شخصیت نبود؟حالا که مرغ خیالم به آن روزهاپرمی کشد ،کرک و پرش در همان آسمان از شدت حماقتی که کرده بودم می ریزد .دیگر سرزنش نمودنم ، که جای خود دارد .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا مركزِ راهنمای تلفن تماس گرفتم و با دادن نام كلينيك و محدوده ی آن، آدرس کامل و شماره تلفن را به دست آوردم .از مادر كمی پول گرفتم .جرات گفتنِ این که کجا می روم را نداشتم ،مگر خودِاو مشوقم در به تور انداختن شوهر نبود ،پس چرا نمی توانستم حرف دلم را به او بگویم و چاره ای برای قلب وامانده ام بیندیشم ؟باید هدیه ای در خور نیز تهیه می کردم . به كتابفروشی رفته و تازه ترين كتاب تاليف شده در باره ی كامپيوتر را برايش خريدم .در طول مسير نگرانِ رفتن ِ کیاراد،از کلینیک بودم .منشی نگاهی به ليست مراجعه كننده ها انداخت و از بودنش مطمئنم نمود وخواست تا منتظر باشم .انتظاری که نیم ساعتی طول کشید.اضطراب باعث سردردم شده ، اما قابل كنترل بود.با ديدنش از جا پريده و به سمتش رفتم.انتظار دیدنم را نداشت که شوکه سرجایش ایستاد ،ابروانش گره خورده و نگاهش سرزنشگربود. وقتی به خود آمد و فاصله ی بینمان را پر کرد طلبکار پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-اينجا چیکار می کنی ؟مشکلی پیش اومده ؟اصلا چطوری اومدی اینجا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا این استقبالِ شایان ،فهمیدم گند زدم ،فهمیدم اشتباه کرده وخود راخواروخفیف کرده ام،اما ندامت فایده ای نداشت .سعی کردم فعلا به این حماقت فکر نکنم وبه بهانه ی تشکر زود کتاب را داده و از
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخودم و حماقتم بگریزم .پس با لبانی که به زور طرح لبخند داشت،سلامی گفتم وزیپ کیفم راگشودم،
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکه با نشستن دستش روی دستم، مانع شدو خفه لب زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-بریم بیرون .تو ماشین حرف می زنیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدوباره سرخورده و ناراحت شدم .برخوردش ابدا دوستانه نبود. برای دومین بار در عرض چند دقیقه ، ازآمدنم پشيمان شدم .اما باز اين نگاه سرد را تحمل كرده و به خود زنی غرورم اعتنایی نکردم .به محض ورود به ماشین چشمم به دسته گل بزرگ و زيبايی افتاد که در صندلی عقب به من دهن کجی می کرد.كارت روی آن به راحتی قابل خواندن بود"،تقديم با عشق مريلا"با خواندن اين جملات يخ زدم .یادصحبت های نسترن افتادم .از خودم و حماقتم بدم آمد .نزدیک بود ، عق بزنم و تمام این خفت را بالا بیاورم . بدنم گُر گرفته بود.یک لحظه هم دیگر قادر به تحمل این فضای پرخفقان نبودم .رو به کیاراد كرده وکاملا رسمی گفتم :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-ببخشيد مزاحمتون شدم .اومده بودم تا به خاطر قبولیم ازتون تشكر كنم و.......و اين هديه رو به خاطر زحمتی كه برام كشيدین بهتون بدم ،حین صحبت کتاب را بیرون کشیده ،کنارم روی صندلی گذاشتم و هنوز سوار نشده پياده شدم . دیر نشده بود،هنوز می توانستم خودم را بعدِ سرزنشی طولانی ببخشم .اشتباه کرده بودم ،درست.بیراهه رفته بودم ،درست. اما هنوز وقت بود غرورم را نجات دهم .به بوق های پياپیِ پشت سرم که ،قطعا کیا رادبود،توجهی نکردم .کرشده و چيزی نمی شنيدم .ايكاش در اين لحظه ، رهايم ميكرد و تنهايم می گذاشت . خودش را به من رساند ودر حاليكه نفس نفس ميزد، بازویم را قفل دستانش کردو گفت :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-بیا سوار شو، این مسخره بازیا چیه ؟همه دارن تماشامون می کنن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگفت وبی آن که منتظر عکس العملم باشد، مرا به سمت ماشین کشاند.بی هیچ مقاومتی سوار شدم .جای نازکردن نبود و قطعا کیاراد هم نازم را نمی کشید .باید زودتر از این ها می فهمیدم که ارزشی برای کیاراد جز در حدّ همان خواهر سپهر بودن ندارم. عقلم که فهمیده بود ، دلِ زبان نفهمم نمی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفهمید و غرورم ذره ای برایش ارزش نداشت .دل هم آن قدر، بیشعور نوبر بودبه خدا. نبود؟جرات نگاه كردن به چشمان او حتی ،از پشت عينك را نداشتم سرم را پايين انداخته و بازی با ریشه ی شالِ انداخته روی موهای مجعدم را بهترین گزینه برای رهایی از، خفقانِ آن محیط کوچک و دَر بسته، دانستم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر دو ساکت بودیم و تنها صدای نفسهامان ،قانون سکوت نانوشته ی بینمان را نقض می کرد. در این خلوتِ بی صدا ،شاید او ،به جستجوی دلیلی می گشت تا آمدنم را به کلینیک توجیه نماید و من نیز، قطعا به دنبال جوابی برای چرایی خرج نمودن این همه غروربه پای یک عشق یک طرفه ی بی سرانجام بودم .بالاخره کیاراد، نگاه از جلو گرفت وبه سمتم چرخید و با خَشِ افتاده در صدایش گفت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-دسته گل جنابعالی ،پای چپم ،رو بی حس کرده .تازه بوق ، بوق هم که کردم و فحش خوردم . شما زنها چه موجوداتی هستيد؟دهن ما مردارو ....جمله اش را کامل نکرد و با پرسیدن ِمنتظرم !چی تورو این جا کشونده که بابتش صبر نکردی بیام آموزشگاه ومهم تر از همه چه چيزی وادارت كرد،پا به فرار بذاری؟صحبت را عوض کرده ومنتظر جوابم ماند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس عمیقی کشیدم ،کمی که احساس راحتی کردم ،دل به دریا زدم تا کنجکاوی ام را،ارضاء نمایم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- می تونم يه سوال بپرسم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیا راد،حین خارج کردنِ ماشین از پارک،لبخندی زدو گفت :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-این همه موش و گربه بازی برای یه سوال ؟ده تا بپرس .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را به عقب برگرداندم و با اشاره ی سرو چشمانم گلها را به او نشان دادم .وقتی كه مطمئن شدم او از آينه منظورم را فهميده پرسيدم :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-مريلا خواهرمريمه مگه نه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصورت کیا راد جمع شد،ابروانش به هم نزدیک شد،ناراحت جوابم را داد:بله مریلا خانم ،خواهر همسرمه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمتوجه ی طعنه اش شدم و سریع عذرخواهی كرده و جمله اش را تاييد نمودم .لابد به خودش می گفت:"کشمش هم دم داره چه برسه به آدم" . نگاه کیا راد دوباره روی صورتم چرخیدو گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-مریلا خانم ،دکترای روان شناسی دارن .البته یکی دو ماه دیگه دکتراش رو می گیره .اين دسته گل
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبابت لطفیه كه بابت تاسيس يك مركز بهش کردم .مرکز سالمندان سلامت .داخل یکی از روستاهای شمال کشور،شهرِلاهیجان وسوال ِدوم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز خجالت سرپایین انداختم .یعنی دلیل ناراحتی ام را فهمیده بود؟این قدر،رفتارم تابلو بود؟ازرو شدن احتمالی دستم ناراحت شده وخجالت کشیدم. جواب کیاراد قانعم نمی کرد .جمله ی تقدیم با عشق ِمریلارا هضم نمی کردم .حس خوبی به او نداشتم .از کجا پیدایش شده بود؟از رقیب خوشم نمی آمد ،اما مبارزه برای به دست آوردن کیا راد هم، در توانم نبود.سردرگمی دردی بود که در آن لحظه دچارش بودم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیاراد فرصت فکر کردن را از من گرفت وسریع موضوعِ صحبت را عوض كرد و از برنامه ی آينده ام پرسيد و پيشنهاد كاريش را دوباره تكرار نمود. دوست داشتم نه بگویم ،یک نهِ قاطع ،تا سنگینی و نجابتم به او ثابت شود.اما این نهِ قاطع به فکر کردن در مورد پیشنهادِ کاریش ،تغییر یافت و بار دیگر به خودم ثابت شد،پای کیا راد، در میان باشد،کرکره ی عقلم به خاطر دل ِنفهمم پایین کشیده می شود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا رسيدن به منزل ،حوصله ی صحبت با مادر را نداشتم ،به اتاقم پناه برده در را بستم و در تنهایی به فكر فرو رفتم .در وَرای اين افكار به آينده ی بدون کیا راد بسیار انديشيدم و تصميم عاقلانه ام در آن لحظه اين بود كه کیا را برای مدتی فراموش كنم. جرأت نداشتم او را برای هميشه به فراموشی بسپارم .پس با اين وعده و وعيد ها به دل ِوامانده ام ، از بارِ اندوهم كاستم و كمی آرام گرفتم .گوشه نشينی در منزل برای من به صورت يك تفريح در آمده بود. شايد باور نكنيد به مدت يك ماه از خانه خارج نشدم. سپهر مرتبا با من در تماس بود و مصرانه می خواست تا جايی مشغول شوم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir،غُرزدنهای مادر نيز تمامی نداشت. زير گوشم مرتب زمزمه ميكرد ،تا شوهری بيابم .بدون هيچ
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرودر بايستی می گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-برو بيرون بگرد ،بچرخ ،جايی مشغول كار شو تا يكی تورو ببينه و بپسنده. تو خونه نشستی كه چی بشه؟ خيال نكن با خونه نشستن بتونی شوهر كنی.برو چهار نفر رو ببين .اُمل نباش.مادرمدام جملات
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتکراری اش را بیان می کرد و من جوابم یک جمله ی سه کلمه ایِ تکراری بود :
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-قصد ازدواج ندارم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشنیدن این جمله کافی بود تا آتش به جانش بیفتد و دادو بیداد راه بیندازد .پدر از کشمکش های مادر دختری خسته میشدو گاهی طرف من و گاهی در جبهه ی مادر قرار می گرفت . ناگزیر،به خدا پناه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمی بردم و از او می خواستم مرد ايده ال زندگيم را سر راهم قرار دهد. شايد باور نكنيد،گاهی از خدا حتی کیاراد را هم نمی خواستم . بلكه دعايم برای رسيدن به فردی ايده ال بود و به اين اعتقاد داشتم كه اگر کیا قسمتم باشد ،خدا او را به من خواهد بخشید.وقتم را با نشستن پای تلويزيون و نوشتن خاطرات پر می كردم .دوستم شيرين نيز از دستم گله مند بود. تقاضای بیرون رفتنش را به دلیل بی رغبتی رد می کردم.اختاپوس بی حوصلگی عمرم را می بلعید و من به تماشا ی این از دست رفتن ها ،نشسته بودم .نزدیک سال نو ،غروب یک روز سرد زمستانی در اواسطِ بهمن ماه ، من و مادر،مشغول خانه تكانی بوديم .من پرده های پذيرایی را در می آوردم و مادر نيز پای لباس شويی، ملافه های شسته شده را خارج می نمود. صدای زنگ تلفن توجهمان را به خود جلب کرد. مادر گوشی را برداشت ،صدايش را می شنيدم كه می گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تشريف بيارین ،قدمتون ،روی چشم .فردا شب منتظرتون هستيم .شام تشريف بيارين خوشحال میشیم .تماس که قطع شد ، به سراغم آمد و با هيجان گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-پرده ها رو، ول كن ،بذار بمونن .فردا خواستگارمیاد خونمون .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشانه هايم را بالا انداختم و با بی تفاوتی گفتم:اين وقت سال و خواستگار؟واقعا مسخره است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر اخمی كردو گفت:فكر می كنی همه مثل تو هستن؟كجای اين كار مسخره ست؟پسر خوبيه. كارمندِ مخابراته .وضع مالی خوبی داره ،فقط مدركش ديپلمه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر همه ی این اطلاعات را از همین چند دقیقه صحبت به دست آورده بود؟بعید می دانم .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir